تبليغاتX
كتيبه‌
 
جمعه 29 اردیبهشت1385

 

امنیت!

 

هم‌مرز گل و باغ و بهاران شده است

هم‌سايه‌ی پاس‌گاه باران شده است

 

با اين‌همه، حوزه‌ی خطرخيز دلم

جولان‌گه اشرار غزل‌خوان شده است

 

انتظار كه نداريد با اين اوضاع و احوال، رباعی‌هايمان جور ديگری از آب دربيايند؟

 

 

•  آن‌چيزی كه در حوادثی مشابه دارزين مخدوش می‌شود، نه امنیت که «احساس امنيت» است؛ در همان جاده‌ی كرمان‌-بم، قربانيان ماهانه‌ی سوانح رانندگی بيش از اين ارقام‌ گزارش می‌شوند و كك كسی هم نمی‌گزد! (اگر هم می‌گزد صدايش را درنمی‌آورند)

 

القصه، اين احساس عدم امنيت، برای ما هم مساله شده است. قرار است با دو تن از رفقا، برای انجام كاری، سری به مشهد بزنيم. اما مشكل اين‌جاست كه يكی از اين بزرگواران، به هيچ قيمتی حاضر نيست اين فاصله‌ی هزاركيلومتری را با ماشين بيايد. خودش می‌گويد: «از تاسوكی و دارزين كه بگذريم، وقتی آمار قربانيان سوانح رانندگی –به‌نسبت- از آمار كشتگان جنگ بيشتر است، پشت رل نشستن، يعنی حضور در آن‌طرف‌تر از خط مقدم جبهه!» می‌گويم: «برادر رزمنده! شما ديگر چرا؟» می‌گويد: «جنگ فرق می‌كرد، آن‌جا لااقل ماهی دوهزارتومان حقوقمان می‌دادند، اين‌جا چه؟!»

 

آخرش راضی‌مان كرد به سفر هوايی. می‌گويم: «پرواز برگشت، پنج روز ديگر است ها! من دو روز بيشتر وقت ندارم.» برنامه‌اش را يك‌جا ارائه می‌دهد: «از اين‌جا می‌پريم مشهد. شب می‌رويم زيارت. فردا می‌رويم بازديد. عصرش پرواز تهران را سوار می‌شويم و شبش با پرواز آخر شب، برمی‌گرديم منزل...» می‌بينيد به‌خاطر اين احساس لعنتی چه‌ها كه نبايد بكنيم؟ می‌گويم: «عزيز من! كی‌ اون‌وقت امنيت سفر هوايی را تضمين كرده؟»  فی‌البداهه می‌فرمايد: «هواپيما توفير دارد، حتا اگر توپولف باشد. يا می‌افتد كه زياد زجركش نمی‌شويم يا می‌دزدندش كه آن‌هم عالمی دارد. سفر خارج و ...»

 

به موهای جوگندمی‌اش كه خيره می‌شوم و صورتی كه حالا ديگر مورچه رويش ليز می‌خورد،  مطمئن می‌شوم كه حقوق 48هزارتومانی بابت دوسال حضورش در جنگ، تاسوكی و دارزين، سوانح جاده‌ای و... بهانه است. گردن رفيقمان درد می‌كند و من یادم رفته بود تركش‌ها را...

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 29 اردیبهشت1385

 

... 

 

چندی‌‌ست كه حوزه‌ی خطرخيز دلم

جولان‌گه اشرار غزل‌خوان شده است

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 27 اردیبهشت1385

 

به خيال چشمِ كه می‌زند؟ قدحِ جنون، دلِ تنگ‌ِ ما

كه هزار ميكده می‌دود، به ركابِ گردشِ رنگِ ما

 

به دلِ شكسته از اين چمن، زده‌ايم بالِ گذشتنی

كه شتاب اگر همه خون شود، نرسد به گردِ درنگِ ما

(بيدل)

 

>>>>> وقتی مصمم می‌شوم بر انجام كاری، ياد گفتار آن خطيب شيرين‌زبان می‌افتم كه در خطبه‌ای، خطاب به ما بی‌آستينان فرمود: «امروز بايد دامن همت را بالا بزنيد...» ما را باش كه فكر می‌كرديم ايشان اشتباه لپی داشته‌اند! امروز در نهج‌البلاغه ديدم: «...فشدوا عقد المآزر، واطووا فضول الخواصر، و لا تجتمع عزيمه و وليمه» ...بند كمر را محكم ببنديد و دامن به بالا زنيد كه تصميم جدی با رفاه و آسايش نسازد.

 

>>>>> اين نهج‌البلاغه هم دنيايی دارد. دوباره بعد از مدت‌ها، يك ترجمه‌ی جديد، هديه گرفتم و دريافتمش. نمی‌دانم چگونه از مميزی دوستان رد شده است! مطمئنم اگر بخش‌هايی از آن در نشريه‌ای منتشر شود (بدون ذكر ماخذ)، درش را برای هميشه تخته می‌كنند. ياد آن پشمينه‌پوش تندخو به‌شر! اين‌بار اگر ببينمش، دوباره برايش می‌خوانم: «بگذار تا كه بگذرد اين دوره‌ی حرام.» جماعت غريبی‌اند اين كوته‌قامتان زبان‌دراز...

 

>>>>> ديروز آخرين دوره از سوال‌های امتحانی را در فری‌هند مرتب كردم. قبل از تحويل، يك‌بار آن‌ها را حل كردم. انرژی زيادی گرفت، و وقتی ديدم بدون مراجعه به مرجع، بيست نمی‌شوم، چند بد و بی‌راه نثار طراحش كردم و تغييرشان دادم. تا چند ساعت، از خودم می‌ترسيدم. اين فكر از كله‌ام نمی‌افتاد كه آيا در همه‌ی شوون زندگی، همين‌گونه‌ايم؟

 

>>>>> يك كامنت: ترور در هر شکلی محکوم است. ولی همیشه باید به دنبال مسببین واقعی بود. رادیوهای بی‌بی‌سی و فردا و فرانسه هیچ‌کدام حاضر به پخش صدای ریگی نیستند چون تروریست است ولی حرف‌هایش و این‌که این ترور را رد کرد پخش می‌کنند. من هنوز گفت‌وگوی «روز» را نخونده ام ولی به نظر من و در هر حال، وظیفه‌ی رسانه، خبررسانی است و با این دیدگاه، می‌توان و باید هر خبری را منتشر کرد بدون تحلیل بعدی.

يك توضيح: مساله، همان ديدگاه است اخوی.

 

>>>>> «زيباترين سرنوشت براي يك ياغی، ترك اين دنيای بی‌معرفت در اوج ياغی‌گری است. تراژدی بازنشستگی ياغيان سرانجام به فكاهه و هزل می‌انجامد. حكايت شير پير است و مذلت روزگار. اسب سفيد وحشي كه با آخورش هم سرگران است، وقتي شهری شود بايد با گندم و گيلاس بسازد!»...

(ميرشكاك به شش روايت)

حيف نيست اين‌ تاملات، به اسم مستعار منتشر شود؟

 

>>>>> كنار دريا نشسته است و برايم می‌نويسد:

 

باز راهی مانده تا دريا اگر با من بمانی

ای پديدآورده در من شوق سرخ جان‌فشانی

سخت محتاج نسيمی از تكان بال عشقم

آه ای جبريل من! بالی برايم می‌تكانی؟

 

می‌نويسمش: كاش می‌شد شوق سرخ جان‌فشانی بدل شود به شوق سبز زندگانی. می‌گويد: شعر از من نيست وگرنه...

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 25 اردیبهشت1385

 

ناقوس بی‌ترحم ويرانی!

 

روزآنلاين گفتگويی‌ با عبدالمالك ريگی كرد. كيهان بلافاصله عكس‌العمل نشان داد. طبيعتا با اين عكس‌العمل، خيلی‌ها -و از جمله خود من- پيش از خواندن مصاحبه‌ی كذايی، پنداشتند حتما «روز»ی‌ها فيلتر شده، كار حسابی‌ای كرده‌اند كه كيهان را اين‌چنين برآشفته اما پس از خواندن گفت‌وگو، تصورم فروريخت. واقعيت اين است كه اين‌گونه پوشش دادن رسانه‌ای جنايت‌كارانی كه كشتارهای كور انجام می‌دهند، ممكن است نتايج دهشت‌ناكی داشته باشد و دست‌های قلم‌زن را آلوده به خون بی‌گناهانی كند كه حتا نمی‌دانند برای چه كشته می‌شوند!

 

تا حالا نشنيده‌ام كه جندالله مسووليت كشتار در جاده‌ی كرمان_بم را پذيرفته باشد (گويا فقط قتل عام را تاييد كرده!!)  اما كشتاری چنين سبعانه، آن‌هم بيخ گوش بم، نوعی ابراز وجود و نمايش قدرت از طرف عاملان حادثه است. وقتی يادم می‌آيد اواخر اسفند پارسال، پيشنهاد بازديد از بم را به برادرم و خانواده‌اش دادم، تنم می‌لرزد. باور كنيد تصور اين‌كه گروهی با لباس پلنگی‌، فرمان ايست دهند، بعد ببرندت كنار جاده و بی‌هيچ توضيحی در يك گودال به رگبارت ببندند، اصلا خوشايند نيست!

 

خيلی چيزها را نمی‌شود گفت اما اين‌روزها، اين‌جا به‌جای فيلم عروسی و مهمانی‌های خانوادگی!، فيلم عبدالمالك و كشتار تاسوكی دست‌به‌دست می‌شود. برخی‌ آگاهان البته معتقدند بخش‌هايی از اين فيلم مونتاژ شده است، خصوصا صحنه‌های بريدن سر به‌روش زرقاوی!  

 

هنوز زود است درباره‌ی‌ تاثير تغييراتی كه دارد در آرايش نيروهای منطقه‌ی جنوب‌شرق داده می‌شود، به‌ويژه اضافه شدن واحدهای نظامی به نيروهای انتظامی، قضاوت كرد اما اگر اين ماجرا جمع نشود و روش‌ها تنها به برخورد فيزيكی با مساله محدود شود، ناقوس بی‌ترحم مرگ و ويرانی طنين‌انداز خواهد شد. مرزهای ما با همه‌ی درندشتی بايد كنترل شوند اما مرزنشينان و مسايل بی‌شمارشان را نمی‌توان ناديده گرفت. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...

 

يك توصيه‌ی ايمنی به آقايان: شنيده‌ام برخی از تروريست‌ها برای اثبات مردانگی! و تاثيرگذاری بر افكار عمومی و يا شايد هم اعتقاداتشان، كاری به كار خودروهايی كه در آن‌ خانم‌ها حضور دارند، نداشته‌اند! با اين حساب، عطای سفر مجردی در منطقه‌ی جنوب‌شرق را به لقايش (كه ممكن است همان لقاءالله باشد!) ببخشيد.

 

 

پ.ن: عكس‌های مسعود، امروز روی صفحه‌ی اول اكثر نشريات داخلی و بعضا خارجی –البته بی‌ذكر ماخذ- نشست. خسته نباشی آقا مسعود. مجاهدت خاموش! از نوع ژورناليستی، درجه‌ی اخلاصت را بالا می‌برد اخوی!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

یکشنبه 24 اردیبهشت1385

 

 

>>>>> كجاست؟ آن‌كه خروشان، شبی چو سيل می‌آيد

            و پاك می‌كند از سنگ قبرها، اثرم را... 

 

>>>>> پنج سال گذشت. نه به همين سادگی! قرار است اين سابقه‌ی كار را به‌جای خدمت سربازی حساب كنند. آخرين حضور در كلاس درس را رسما ديروز تجربه كردم. آخر كلاس، بعد از آن‌كه به بچه‌ها راستش را گفتم كه اهل بيليارد نيستم، رهايم كردند. پس‌لرزه‌های تصور كاری كه دارم می‌كنم، آن‌قدر آزارم داد تا نوبت به بازی بارسلونا رسيد. يك لحظه كانال را كه عوض كردم و سخنان وزير متبوع! را شنيدم، چند فاتحه نثار ارواح «مظفر» و «حاجی» و البته خانم «پارسا» و... خواندم و آرام شدم. سندرقيت ما هم پاره شد، رفت پی‌كارش!! فقط می‌ماند يك گذرنامه كه اگر بدهند، ما هم می‌رويم پی‌كارمان.

 

>>>>> با لحنی گفت هر روز كتيبه را می‌خوانم كه انگار شنيع‌ترين فعل عالم را صرف كرده‌ام. آخرين مقامی كه دارد را نمی‌دانم. دشمنانه! نمی‌گفت ولي هنگام حرف‌زدن، دستی به زير بال كتش برد و «برتا»يش را مرتب كرد. همين حرفی را كه در پيام‌گير نوشته‌ام گفتمش. -آقاجان! ما سال‌هاست آردمان را بيخته‌ايم و الكمان را آويخته. زخم‌هايمان هم مثل خودمان عتيقه‌اند و جنسشان به‌روز نيست. اسمش را هم دل‌ريخته‌ها گذاشته‌ايم كه تن به بازی‌های حقيری كه راه می‌افتد ندهيم. بس نيست؟

 

>>>>> روزمرگی‌های خودساخته و بعضا ديگرپرداخته، مجالی نمی‌دهند براي پرداختن به دل‌خواسته‌ها. من ديگر اهل يك زندگی شلوغ و پرحادثه نيستم. نفسم تنگ می‌شود. می‌بُرم. كم‌ می‌آورم. آهستگی، مطلوب من است. لعنت به تو‌ «كوندرا»! همه‌ی واژه‌ها آلوده‌اند.

 

>>>>> حرف از رفتن نمی‌زنم/ تازه فهميده‌ام چقدر به هم می‌آييم/ تارهای نقره‌ا‌ی شقيقه‌ام را دوست دارم/ گيسو طلا!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 21 اردیبهشت1385

 

 

چشم‌ها، چشم‌ها، چشم‌هايت

شب، غزل می‌شوم در هوايت

صبح، قد می‌كشم پيش پايت

 

مثل بختك به ‌جانت می‌افتم

مثل يك تيشه در انحنايت

 

اين منم ضجه‌ی تلخِ تاريخ

لكنتی‌ لعنتی در صدايت

 

خسته‌ در بهت و تعليق و انكار

بسته در گيسوان رهايت

 

ای صميمی‌تر از آه و لبخند

ای قديمی‌تر از بی‌نهايت

 

گاه زل می‌زنی در غبارم

گاه پل می‌زند كهربايت

 

گريه‌هايت مرا می‌فريبد

چشم‌هايت ولی... چشم‌هايت

  

* *‌ *

 

تو همانی، همين راز زخمی

من همينم... همان مرتضايت

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 21 اردیبهشت1385

 

 

نسل زخم

 

مراسم چهلم عمو همين هفته‌ی پيش برگزار شد. چشم‌برهم زدنی‌ بود انگار. هرچند گذر زمان، گذر ما نيز هست. آن‌چه می‌رود نه زمان كه ماييم.

عمو را پايين پای مسعودش دفن كرد‌‌ه‌اند. نوشته‌ی‌ سنگ قبر را هم با  بيتی از من آغاز و با بيتی ديگر تمام كرده‌اند. آقا مجتبی هم، كميل جانانه‌ای خواند. در اين وانفسای دين‌فروشی و رياكاری‌های حال‌به‌هم‌زن، غنيمت بود. هر فراز مناجات را با حس و حال آن عبارت می‌خواند و می‌گريست. به خلوصش غبطه خوردم و آرامشی كه دارد.

هنگام بازگشت، وقتی آخرين نگاه‌ را از قاب چهره‌ی مسعود برمی‌گرفتم، به اين می‌انديشيدم كه دوبرابر سن و سال او -وقتن رفتن- عمر كرده‌ام و هنوز خاطره‌هايش رهايم نمی‌كند. مگر آدم تا پانزده‌سالگی چيزی از اين دنيا حالی‌اش می‌شود كه بخواهد تا هميشه، زخمی بماند؟ چه نسلی هستيم ما كه وقتی هنوز می‌خواهيم از بهترين دوستانمان ياد كنيم بايد بگوييم شهيد مهدی، شهيد مسعود، شهيد حسين، باز هم شهيد مسعود، شهيد علی‌اكبر، شهيد محمود، شهيد علی و...

زمان دانشجويی هم، تركش‌های‌ جنگ رهايمان نكرد. من و رامتين، سه هم‌خانه‌ای ديگر داشتيم. شب‌ها را با خاطرات احمد از هشت سال اسارتش می‌گذرانديم، روزها را با اسلحه‌ی علی كه يادگار پدر شهيدش بود بازی‌ می‌كرديم و مراقب بوديم دود سيگار، ريه‌های شيميايی سلطان را اذيت نكند. ببخشيد. اين‌جا دل‌ريخته‌هاست به افق زخم.

 

اين رباعی را برای عصمت مسعود و غربت مادرش گفتم:

 

رفتی‌ و  دلِ تنگِ قديمی‌ مانده‌ست

در خاطره، آن جنگِ قديمی مانده‌ست

 

يك شيشه گلاب و يك بغل دلتنگی

يك مادر و يك سنگِ قديمی‌ مانده‌ست

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 21 اردیبهشت1385

 

سرود جام جهانی!

 >>>>> می‌خواستم امشب غزلی تازه بگذارم اما چشمم به پيام ابن‌محمود لعنتی! روشن شد. شاهكارش را درباره‌ی جام جهانی اين‌جا بخوانيد. ما را هم قاطی شاعر جماعت؛ كرده است! خودش می‌داند كه خاطرش را می‌خواهم و گرنه عكسش را همين‌جا می‌گذاشتم تا هوای كار دستش بيايد!

 >>>>> ماجرای بلاگ‌رولينگ را احتمالا می‌دانيد. محض اطلاع بعضی كه خبر ندارند عرض می‌كنم كه مدتی بود بلاگفا و پرشين‌بلاگ پينگ نمی‌شدند، خود بلاگ‌رولينگ هم چند روزی است كه اجازه‌ی‌ پينگ نمی‌دهد.  اين ميان، دات‌كام‌ها و بلاگ‌اسپتی‌ها نانشان توی‌ روغن است.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 20 اردیبهشت1385

 

  گرچه خسته‌ام

 سينه‌ام كتيبه‌ی هزار زخم عاشقانه است

روی من حساب كن

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 19 اردیبهشت1385

 

فوتبال،‌ هديه‌ی‌ زمين به آسمان

 

يكی از جان‌دارترين مطالبی كه درباره‌ی فوتبال خوانده‌ام، نوشته‌ی اين بابای دوست‌داشتنی بوده كه چندسال پيش در نشريه‌ای منتشر شده بود. عنوانش اگر اشتباه نكنم «فوتبال، هديه‌ی زمين به آسمان‌» بود كه اگر آرشيوی باشد، هنوز هم جان می‌دهد برای‌ اين روزهای تب‌آلود و پرهيجان. محتوای آن نوشته، چنان كه از عنوانش پيداست، تقديس اين پديده بود و  اين بازی را اوج خلاقيت نوع بشر در مسابقه با خدايان دانسته بود.

 

البته كم نيستند كسانی كه نگاه تحقيرآميزشان را به اين پديده پنهان نمی‌كنند. به باور برخی، تاختن به فوتبال -اگر روشن‌فكری را فحش نپنداريم- يك ژست روشن‌فكرانه‌ است كه مدعی، آن را مخدری می‌داند كه جايگزين دين می‌شود و كاركرد پنهانش، استثمار مردم و آموزش آنان برای پذيرش وضع موجود و سازگاری با نظم سياسی است.

 

يكی از تحليل‌های خوب از اين پديده، در كتاب «روش تحليل رسانه‌ها» نوشته‌ی «آرتور آسابرگر» آمده كه البته جامعه‌ی امريكا را مدنظر داشته است و فوتبال خاص آنان را. سال گذشته، يادداشتی را درباره‌ی فوتبال چاپاندم! كه مقدمه‌اش، اشاره‌ای به فحوای اين كتاب داشت و كاركردش، توصيه‌هايی برای دست‌اندركاران صفحه‌ی ورزش يك نشريه‌ی محلی. در آستانه‌ی جشنواره‌ی جهانی فوتبال، شايد به خواندنش بيارزد:

 

فوتبال، صرفا يك واقعه‌ی قهرمانی‌ و ورزشی‌ نيست، بلكه جزيی از نظام بزرگ‌تری از وقايع است كه به بازی مربوطند و بر اهميت آن به ميزان قابل توجهی می‌افزايند.

«آرتور آسابرگر» در بخشی از كتاب «روش‌های تحليل رسانه‌ها»، فوتبال را بازی نشانه‌ها می‌داند. استاديوم را نشانه‌ای عظيم از مكانی مقدس برمی‌شمارد كه در آن طرفداران (و گاه متعصبان) فوتبال گرد هم می‌آيند تا مبارزه‌ی سازمان‌يافته‌ و آبرومندی را تماشا كنند كه به‌نظر بسياری، جانشين «جنگ» شده است. وی حتا جای نشستن مردم در ورزشگاه را نشانه‌ای از ميزان قدرت، ثروت و پايگاه اجتماعی آنان می‌داند. او زمين را شبكه‌ای عظيم می‌پندارد كه خطوط سفيد بر زمينه‌ی سبز رنگ و شدت رنگ‌ها بر هيجان واقعه می‌افزايد. اين‌همه به‌علاوه‌ی مردمی با لباس‌های گوناگون (داوران، بازی‌كنان، سردسته‌ی تشويق‌كنندگان، مربيان و ...) را دال بر انواع مهارت‌ها و كاركردهايی می‌پندارد كه در يك بازی انجام می‌شود. هم‌چون اجرای قانون، فعاليت قهرمانی، برنامه‌ريزی، عقلانيت و ...

 

وی در بخشی ديگر از اين كتاب، از احساسات پرشور مردم نسبت به فوتبال و تيم محبوبشان، نتيجه می‌گيرد كه فوتبال بسيار فراتر از يك ورزش ساده است و از قول «آر ری‌يل» آن را جانشينی برای مذهب در جوامع غيردينی مطرح می‌كند. وی برخی شباهت‌های فوتبال و مذهب را چنين برمی‌شمارد: فوق‌ستاره‌ها به‌جای قديسان، بازی يكشنبه‌ها به‌جای مراسم مذهبی يكشنبه‌ها، بليت به جای صدقه، بازی‌های پيچيده به‌جای الهيات، مربيان به‌جای كشيشان، استاديوم به‌جای كليسا و شيفتگان فوتبال به‌جای مومنان كليسا نقش‌آفرينی می‌كنند.

 

وی‌ معتقد است مردم به اسطوره، آيين، راز و قهرمان‌گرايی نياز دارند و فوتبال در اين‌گونه جوامع، شايد بيش از مذهب، به مردم در ارضای اين نيازها كمك می‌كند. البته اين بحث از كتاب با طرح اين پرسش‌ها پايان می‌يابد كه آيا پيام‌هايی كه از فوتبال دريافت می‌شود به‌اندازه‌ی‌ آن‌چه وعظ‌های مذهبی عايد می‌كند ارزش‌مند است؟ و آيا فوتبال به ترياك توده‌ها تبديل نشده است؟

 

آسابرگر هم‌چنين از زوايايی ديگر نيز به اين پديده نگريسته كه مجال پرداختن بدان نيست اما توجه همگان به‌ويژه تحليل‌گران رسانه‌ها را به يك نكته معطوف می‌كند و آن اين است كه ما در مواجهه با فوتبال و پخش آن از رسانه‌ها با يك شكل هنری سر و كار داريم و اشكال هنری، پديده‌هايی به‌غايت پيچيده هستند. بايد مراقب باشيم كه يك برنامه را صرفا به نظامی از نشانه‌ها، عامل اجتماعی كردن، وسيله‌ای برای نفوذ در آگاهی مردم و يا موضوعی كه محرك و مشكلات اوديپی و چيزهايی از اين قبيل را نشان می‌دهد تقليل ندهيم.

 

تكمله: شواهد بالا را مدد  گرفته بودم تا يادآور شوم كه فوتبال جزيی گريزناپذير از دنيای مدرن است و برای جامعه‌ی ما كه به تعبير دوستی، ساختارها و زمان‌های گوناگونی از ابتدای تاريخ تا موقعيت پسامدرن در خود دارد، می‌تواند به‌طرز چشم‌گيری جذاب و تحول‌آفرين باشد. می‌توانيم با نظرات آسابرگر موافق باشيم و يا دگرگونه بيانديشيم اما نمی‌توانيم از اين مساله بگذريم كه فوتبال با همه‌ی‌ تبعات مثبت و منفی‌ آن، ظرفيت‌های فراوانی برای كشف و بسط دارد.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 18 اردیبهشت1385

 

وقايع ابن‌محمود

 ابن‌محمود  اتفاق خوشايندی است كه افتاده. تحشيه‌های ظريف و دقيقی‌ دارد بر احوال اهالی ادب. حسن بزرگش اين است كه خودی و غيرخودی نمی‌شناسد. پير و جوان هم. اما انگار به گفته‌ی خودش با جماعت نسوان كاری ندارد كه البته در خور تامل است! بيش از وجه طنازی ابن محمود، آشنايی‌اش با فضای جاری ادبيات برای من جذاب است و انگار جيك و بوك همه‌ی‌ جناح‌بندی‌ها و قوم و قبيله‌های ادبی را می‌شناسد. برايش آروزی دوام دارم و اميدوارم، خار و خس‌های در راه، پوست احساس و انصافش را خراش نياندازد.

 

اين‌هم بخشی‌ از تحشيه‌ی ابن‌محمود بر سخنان داود غفارزادگان كه پس از دريافت جايزه‌ی ارشاد، اعلام كرده است احساس خوبی ندارد و جايزه حقش نبوده:

 

... بابا جان! مگر آن ديگران و ديگر انديشان، وقتي گُر گُر به خودشان جايزه می‫دهند، به فكر شماها هم هستند؟ بگذار حالا كه حكومت به فكر ادبيات داستاني افتاده، هواي شما اين‫وری‌ها را داشته باشد. چه عيبی دارد؟ حالا با اين حرف‌ها می‫خواهی‌ بگويی كه من به فكر ديگران هم هستم. عرض خود مي‫بري و زحمت ما می‫داری! من كه می‫دانم ته دلت خيلی هم خوشحالی كه بهت جايزه داده‫اند. چرا ما را سياه می‫كنی و فيگور روشنفكری می‫گيری؟

 

شايد هم نگرانی چون جايزه از دولت گرفته‌ای، كتاب‌فروش‌ها كتابت را تحويل نگيرند و فروش نرود. اين هم جای نگرانی نيست. خود دولت كتاب‌هايت را می‫خرد و مجانی بين كتاب‌خانه‫های سراسر كشور تقسيم می‫كند. تازه، مگر كتاب‌فروشی دولتی كم داريم. بده آنها بفروشند. اصلاً تو چرا نگراني؟ ناشرت بايد نگران باشد كه نيست. اون كار خودش را كرده و رانتش را گرفته.

 

جايزه، نوش جانت! حقت نيست، ولي بخور بره! تو كارنامه‫ات هم بنويس كه از ارشاد جايزه گرفته‫اي. باور كن، يكي دو ماه بعد همه يادشان مي‫رود.

 

(متن كامل را این جا بخوانيد)

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 17 اردیبهشت1385

 

 

روی گسل دراز می‌كشم

بعد از يك روز به‌شدت خسته‌كننده، امروز را می‌خواستم با خيال راحت استراحت كنم كه باز هم همان تكان‌های آشنا، بيدارم كردند. برای اين‌كه بدانم كانون زلزله كجاست، زحمت زيادی متحمل نشدم. با دو سه تلفن، فهميدم كه زرند مصيبت‌زده دوباره گرفتار شده است. شدت زلزله در مقياس ريشتر2/5  گزارش شده است كه در مقايسه با لرزه‌هايی كه در اين سال‌ها تجربه كرده‌ايم، چشم‌گير نيست و با يك حساب سرانگشتی و عنايت به لگاريتمی بودن اين تابع، می‌توان آسوده نفس كشيد كه ده‌ها برابر از زلزله‌های پيشين سبك‌تر بوده است اما...

 

اما كسی حال مارگزيده‌ها را نمی‌‌فهمد. خانه‌ای بزرگ داشته باشی و مدت‌ها نگاهت به خشت و آجرهايی خيره شده باشد كه با خون جگر روی‌ هم سوار كرده‌ای و نتوانی درونش قدم بگذاری؛ فقط از ترس ترك‌هايی كه زلزله‌ی پيش، ديوارهايش را هاشور زده است.

 

به گزارش فارس، هم اكنون گرد و غبار غليظی، شهر را پوشانده و مردم وحشت‌زده در خيابان‌ها سرگردانند. گزارش تلفات و خسارات را هم كه لابد رسانه‌ی ملی می‌دهد و می‌گذارد آرام بخوابيم. فوقش چندين نفر كشته شده‌اند. پس لطفا بي‌خود بزرگش نكنيد!

 

واقعا نمی‌دانم چقدر تلفات را متحمل شده‌ايم اما نگرانی من برای رفتگان نيست. آسيب‌هايی كه اين نوع حوادث در حوزه‌ی‌ روانی و اجتماعی بر جان و روح مردم باقی می‌گذارند، خطرناك‌تر و ويران‌گرترند. ترس و وحشتی كه انگار از يكديگر به ارث می‌بريم و ملجا و پناهی كه نمی‌شناسيم، ملغمه‌ی غريبی می‌سازد برای بچه‌هايی كه صدای جيغ و ضجه‌ی‌ قربانيان را هرگز از خاطر نمی‌برند.

 

اگر در ماه‌های پس از زلزله‌ی‌پيشين، از زرند عبور كرده باشيد، چادرهای‌فراوانی را ديده‌ايد كه در كنار خانه‌ها علم شده‌اند و وحشت، ناامنی،‌ خطر،‌ سرما و گرما را ميهمان كانون خانواده‌ها كرده‌اند. تمام دل‌نگرانی من اين است كه از اين پس، ديگر كسی جرات نخواهد كرد، زير هيچ سقفی‌ بخوابد. برای زرند نگرانم و برای همه‌ی كسانی كه شب‌ها را در كشور زلزله‌خيزمان روی گسل‌ دراز می‌كشند. گسل‌هايی از جنس ناكارآمدی، بی‌عرضه‌گی، شعار،‌ ادعا، نفت، عدالت، حقوق بشر، آزادی و هزار كوفت و زهر مار ديگر...

 

عصبانيتم را ببخشيد. خاطره‌ها دوباره گل كرده‌اند... از راوی مرگ بودن متنفرم...

 

پ.ن: چند عكس از زلزله‌ی قبلی زرند را هم در ادامه‌ی مطلب می‌آورم. عكس‌ها، از دوست عزيزم اميد سلاجقه است. تصاوير جسد و ... را هم حذف كرده‌ام.

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 15 اردیبهشت1385

 

سياه

در پست قبل از بخت سياه گفتم و يادم آمد از «روسری سياه» كه به دوستی، قولش را داده بودم:

 

ای‌ حجله‌نشين ماه! با تو چه‌كنم؟

هم‌سفره‌ی اشك و آه، با تو چه‌كنم؟

سرمايه‌‌ی من، طلای گيسوی شماست

ای روسری سياه! با تو چه‌كنم؟

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 15 اردیبهشت1385

 

1جاده مقصد است

دست‌آوردهای فراوان داشت اين سفر چندروزه كه به همه‌ی خستگی‌ و كوفتگی‌اش می‌ارزيد. ديدار دوستان قديم و جديد و  كوبيدن بر دهلی كه انشاءالله صدايش بعدها درخواهد آمد، قشنگ‌ترين بخش اين سفر بود.

 

2برپا

امسال و البته در طول همين سفر، پيام‌های زيادی به‌بهانه‌ی روز معلم دريافت كردم. بعضی بزرگواران البته چوب‌كار‌ی كرده بودند. خودشان می‌دانند كه شاگرد بدی نيستم...

معلمی را نيز به‌اقتضای موضوعش كه انسان است و شريف، دوست دارم اما ديگر حوصله‌ام سر رفته است. در جواب برخی دوستان هم كه ترغيبم می‌كردند به ماندن (و البته هنوز  هم دارند می‌كنند!) و استناد به اين عبارت كه: معلمی شغل انبياء است، چيزی نداشتم بگويم جز اين‌كه: شغل غالب انبيا – با همان تعريف حرفه-  عمدتا چوپانی بوده است. ما كه از همان هم محروميم. گوش شيطان كر، دو ماه ديگر، ‌بچه‌ها برای هميشه از شر من خلاص می‌شوند.

 

3 اين سه گروه

انگار مصدق گفته است كه با حضور سه‌گروه به دموكراسی نخواهيم رسيد: نظامی‌ها، معلمان و آخوندها. حالا كاری ندارم به اين‌كه اين نقل قولی كه شنيده‌ام، عين عبارت اوست يا نه اما فحوايش بايد اين باشد كه اين سه قشر، به اقتضای شغلشان با ديالوگ ميانه‌ای ندارند. يعنی گوشی ندارند برای شنيدن و تمام وجودشان، زبان است كه يا امر و نهی می‌كنند، يا وعظ و خطابه. به دو گروه ديگر كاری ندارم –يعنی جراتش را هم ندارم- اما  فكر كنم كلام مصدق درباره‌ی سيستم آموزش و پرورش، مصداق دارد. همان سال اول خدمت كه با سيسستم آموزش و پرورش آشنا شدم، به اين يقين رسيدم كه با اين وضعيت راه به‌جايی نخواهيم برد. حضور كوتاه در وزارت‌خانه‌ی عريض و طويلی مثل آموزش و پرورش، يقينم را بيش‌تر كرد كه اين سيستم  بايد به هفت‌آب شسته شود تا شايد خاصيتی جز بلعيدن بی‌ثمر بودجه داشته باشد.

 

4 سفرنوشت

بگذريم. در سفر فوق‌الذكر، بنا به توصيه‌ی پدر گرامی -كه بازنشسته‌ی اين سيستم است و می‌گويد معلمی حداقل به‌درد مواقعی می‌خورد كه پليس جلويت را می‌گيرد و شغلت را می‌پرسد و پس از شنيدن كلمه‌ی فرهنگی، ادای احترامی می‌كند و می‌گذارد بروی- تصميم گرفتم تجربه‌ی ايشان را تكرار كنم. در بازرسی اول، آقای نيروی انتظامی با احترام كامل نزديك شد و پرسيد: از كجا می‌آييد؟ و بعد كه پاسخ دادم، گفت: شغلتان چيست؟ من‌هم گردنم را راست كردم و گفتم:‌ معلمم!! طرف يك‌بار ديگر سراپای مرا ورانداز كرد و پرسيد: ماشين مال خودتان است؟ حال و روز مرا شايد بتوانيد تصور كنيد ولی فكر اين‌كه اين تجربه در ايستگاه بازرسی بعدی به‌دردم می‌خورد، آرامم كرد. گمانم نزديك نايين بود كه دوباره مجبور به توقف شدم. افسری با لهجه‌ی غليظ اصفهانی و صورتی كاملا تراشيده، همان سوال‌های كذايی را پرسيد. نوبت به سوال مربوط به شغل كه رسيد، تقريبا رويش را كرده بود به‌طرف ماشين پشت سری و داشت او را می‌پاييد كه گفتم: روزنامه‌... نمی‌دانم چرا مثل برق‌گرفته‌ها برگشت و جاخوردن مرا ديد. گفتم: راستش معلمم. بعضی وقت‌ها هم كارهای ديگری می‌كنم! اين‌بار نگاهش مهربان‌تر شد و گفت: بفرماييد...

نتيجه‌ی اخلاقی: فهميدم در مملكت ما، بيچاره‌تر از معلم‌ها هم وجود دارد كه با يك چشم ديگر بدان‌ها نگاه می‌شود‌. يك‌چيز ديگر را هم فهميدم و آن اين‌كه با اين حساب، گليم بخت ما را از هر طرف كه بخوانی سياه سرشته‌اند.

 

5 باران هزار ابر سرگردان
سيدعلی ميرافضلی عزيز هم كه بال و پر اسپریچورا قيچی كرده بود، خانه‌ی ديگری ساخته است. وبلاگ جديد با اين لحن محققانه و جدی‌‌اش اگر چه با صميميت و شور اسپريچو فاصله‌ها دارد و آدم را می‌ترساند، اما همين‌كه دوباره می‌بينيمش، غنيمت است.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 6 اردیبهشت1385

 

گيسوطلا

 

1به‌اتفاق يكی از دوستان، زده بوديم به چاك جعده! تا روزمان را فارغ از هياهوهای شهر، در بستر طبيعت بگذرانيم. آن‌روز به گپ‌وگفت و كباب و كتاب و شعر و مشاعره گذشت. وقت برگشت، سری به مقبره‌ی شاه‌نعمت‌الله ولی در ماهان زديم. پاييز بود و  درختان چنار ماهان، سرخ و شعله‌ور. زمزمه كردم: «پادشاه فصل‌ها پاييز...» كه انگار حس تغزل رفيقمان برانگيخته شد. روی برگ‌های ريخته، آرام شروع به قدم زدن كرد و غزل گفتن. نزديكش كه شدم مه رقيقی چشم‌هاش را پوشانده بود. خنده‌ام گرفت. گفتم: «آقای عاشق! بس كن... انگار دوره‌ی اين كارها گذشته است!»

از فروشگاه درون آستانه، كاست عصار را خريده بود تا «عشق الهی»‌اش را توی ماشين بشنود. نمی‌دانم كجای نوار بود كه مثل برق‌گرفته‌ها از جا پريد. نوار را كمی به عقب برگرداند و صدا را بلند كرد:

خيال نكن نباشی، بدون تو می‌ميرم

گفته بودم عاشقم، حرفمو پس می‌گيرم

عصار داشت با لحن لاتی و «هه» گفتن‌هايش می‌خواند و رفيق ما انگار كه فحش آب‌نكشيده نوش جان می‌كند، پرپر می‌زد.

 

2 گمانم نوروز دو سال پيش بود. هم‌سفر عزيز ديگری داشتم كه با هم به آستارا رفته بوديم. اين رفيق ما از آن‌هاست كه اگر نيمه‌شب بگويی برويم!، نمی‌پرسد كجا؟ سر ماشين را كج كرديم طرف گردنه‌ی حيران و ناگهان سر از اردبيل درآورديم. قاعدتا سرعين نمی‌شد نرفت. بعد از  خواباندن وسوسه‌ی‌ آب ‌گرم و چشيدن آش دوغ، هوس موسيقی كرديم. فروشنده‌ی جوان، كاستی را پيشنهاد كرد كه مدعی بود هواخواه فراوان دارد. تاريخ، اين‌بار از زبان شادمهر تكرار می‌شد:

عمرا اگه لنگه‌مو پيدا كنی...و الخ.

تحقير و استخفاف معشوق (محترمانه‌اش است البته!) داد اين رفيق شفيق ما را هم درآورد و اين قصه ادامه داشت تا...

 

3 حوصله‌مان از دست صدا و سيمای وطنی سر رفته بود. برای من كه جز فوتبال، جذابيتی در اين جعبه‌ی جادو نمی‌ديدم، پيشنهاد دوستی برای استفاده از ماهواره، وسوسه كننده بود. (عنايت داريد كه اين ماجرا قبل از تصويب جريمه‌ی 5ميليون تومانی مجلس برای‌ دارندگان ديش نوشته شده است!) به‌خودم گفتم: ريش كه داريم، ديش هم می‌گذاريم تا قافيه‌مان جور  جور شود! چند روزی علاف شبكه‌های مختلف بوديم و متوجه شديم كه پاك از قافله عقب افتاده‌ايم! هر دكمه‌ای كه می‌زديم ماجرايی داشت. يكی‌ داشت می‌خواند:

عشقا شده اينترنتی، ايميلی...

يكی‌ ديگه توی بلندگوی‌ دستی فرياد می‌زد:

ديگه ازت بدم می‌آد...بدم می‌آد...

همون آقا در يك كليپ ديگر در حالی‌ كه تی‌‌شرت با طرح چهره‌ی ‌چه‌گوارای بدبخت! تنش كرده، می‌خواند:

يه ماچ داد و دمش گرم...

طبق چيزهايی كه يادمان داده‌اند، فكر كردم كه لابد تا تقاضا نباشد، عرضه‌ رونق نمی‌گيرد. از دوستان جوان‌ترم كه پرسيدم، گفتند: كجای كاری!  معشوقكان هم با اين آهنگ‌ها حال می‌كنند! دوباره پرسيدم. فرمودند: شما نسل‌سومی‌ها را درك نمی‌كنيد. سانتی‌‌مانتاليسم‌تان عاصی‌مان كرده. نه شعر پرحسرت و لبريز از درد هجرانتان به ما می‌سازد نه موسيقی‌تان با ريتم ما جور می‌شود. زخمه‌ی اولی سه‌تار را سر ميدان اولی‌ می‌زند و بعديش توی بزرگ‌راه بعدی گم‌ می‌شود...

 

4 اصلا اين‌‌همه مقدمه چيدم كه چه بگويم؟ از شكاف نسل‌ها و سليقه‌ها. ابدا. از مفاهيمی كه دگرگونه شده‌اند؟ ما را چه به اين‌ اظهار لحيه‌ها! می‌خواستم درباره‌ی چارپاره‌ای بگويم كه در كتيبه‌ی اول گذاشتم و چند وقتی شناسنامه‌ی اينترنتی‌ام شده بود. دوست و آشنا، برای تفريح و مزاح و يا راه‌انداختن كار، به جان «گيسوطلا» قسمم می‌دادند! (يعنی ما هم وبلاگت را خوانده‌ايم) با اين‌كه می‌شود حدس زد با اين اوضاع و احوال، تاريخ مصرفش –دست‌كم برای نسل‌‌چندمی‌ها(؟)- تمام شده، اما شان نزولش هنوز هم برايم عزيز و گرامی‌ است. پس با اجازه، چراغ امشب را با اين شعله‌ی قديمی معلمانه! می‌گيرانم:

 

 

خانم اجازه! شادی از اعماق سینه‌ام

در جای جای آینه جریان گرفته است

تصویر سرد مرده و بی‌روح چشم‌هام

درقاب خیس پنجره‌ها جان گرفته است

 

هر شب در انتظار غزل‌های آشتی

در من حضور سبز تو تکرار می‌شود

حسی شگفت  - هم‌نفس لحظه‌های ناب-

در کوچه‌سار خاطره بیدار می‌شود

 

یک اتفاق، یک غزل ساده، یک نگاه

پای مرا به خانه‌ی خورشید باز کرد

قلبم پس از غروب غزل‌های سوخته

راهی دگر بر آنچه نمی‌دید باز کرد

 

اینک منم شکفته‌تر از روح آبشار

وقتی به گیسوان تو سوگند می‌خورم

وقتی هزار قاصدک از سمت دست‌هات

دشنام و دشنه... هر چه می‌آرند می‌خورم

 

در های و هوی غربت جانسوز روزهام

محتاج های‌های غریبانه‌ی توام

پروا مکن به غربتمان گریه کن عزیز

آرام و عاشقانه که من شانه‌ی توام

 

گیسو طلای من، بخرام و خراب کن

قلب مرا که زخمه‌ی ساطور خورده است

سر باز می‌کند اگر از عشق نگذرم

زخمی که باز این دل مغرور خورده است

 

گیسو طلا! چگونه از این عشق نگذرم؟

دستم تهی و خاطره‌هایم پر از غم است

پربسته‌ام عجیب،  زمین‌گیر و ناتوان 

سهم من از تو باز همان دام محکم است

 

اما تو ... آه... مست و سبکبال می روی

دستم به گیسوان  طلایت نمی‌رسد

در خلوت سیاه  کلاغان دوره‌گرد

فریاد می‌زنی و صدایت نمی‌رسد

 

این آسمان  شب‌زده، این شهر پرفریب

یک كورسو  اميد نشانم نمی‌دهد

می‌خواستم برای تو تا صبح بشمرم

خانم اجازه! گریه امانم نمی‌دهد

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 4 اردیبهشت1385

 

احساس اين‌روزهای من اين است كه گرفتار آرامش پيش از طوفان شده‌ام. دستی هر لحظه تلنگرم می‌زند كه بنويس. خاطره‌ی نه‌چندان دور چند سال پيش در ذهنم جان می‌گيرد كه به‌خاطر پروژه‌ای‌ كه وقت زيادی‌ طلب می‌كرد، كتيبه‌ی اول را سر بريدم. درست است كه در اين مدت، تجربيات زيادی اندوختم و دوستان بسيار و عزيزی يافتم اما جای خالی‌ كتيبه با چيزی پر نشده. اين گمان من شايد بدان سبب است كه ديگر بوی جوهر چاپ و كاغذ، -چنان كه پيش‌تر- برنمی‌انگيزاندم. هر چه هست، دلم نمی‌خواهد تاريخ تكرار شود!

امروز، مطلبی را منتشر می‌كنم، كه پارسال به‌‌بهانه‌ی بزرگ‌داشت استاد محمد ابراهيم باستانی پاريزی، در ويژه‌نامه‌ای چاپ شده است. آن‌چه اين‌جا می‌آورم كوتاه‌شده‌ی آن است. طرح چهره‌ی استاد  نيز كار دوست عزيز محمد صالح رزم‌حسينی است كه به‌خاطر چاپ كاغذی، مجبور به حذف كراواتش شديم! هر چه هم در آرشيوم گشتم اصل طرح را نيافتم. اين‌بار، بيش‌تر از پيش، نظرات و راهنمايی‌هايتان برايم مغتنم است.

 

 استاد محمد ابراهيم باستاني پاريزي - اثر محمد صالح رزم حسيني

 صياد لحظه‌های تاريخ

 

 1او را صياد لحظه‌های تاريخ ناميده‌اند. بار اول پای صحبت‌های دايی مرحومم نامش را شنيدم كه با چه شور و حرارتی از هم‌مدرسه‌ای و هم‌بازی دوران كودكی‌اش –محمد ابراهيم باستانی پاريزی- ياد می‌كرد ولی تا زمانی كه مادرم غزل «ياد آن‌شب كه صبا بر سر ما گل می‌ريخت» را تا انتها برايم خواند و دانستم شاعرش اوست، جذبش نشدم. من هم مثل ديگر بچه‌ها از تاريخ تلخمان فراری‌ و مايل به شعر و خيال بودم.

 

روزگار گذشت تا اين‌كه فرصتی فراهم آمد و يك‌سالی را در سن هفده‌سالگی در جوار آستان قدس رضوی، رحل اقامت افكندم.بهانه‌ی حضور من، آمادگی برای كنكور بود و بهترين جا به پيشنهاد برادر بزرگ‌ترم –كه دانشجوی‌ عمران دانشگاه فردوسی‌ بود- مشهد تشخيص داده شد. هميشه در محافل دوستانه از اين يك‌سال به‌عنوان پربارترين سال‌های زندگی‌ام ياد كرده‌ام و دليل آن، فرصت حضور در كتاب‌خانه‌ی آستان قدس بود تا روزهايم را از مشرق صبح تا مغرب آفتاب در آن فضای دنج و معنوی‌ بگذرانم و ماه‌ها تنها با موجودی به‌نام كتاب محشور باشم. اول قرار بود كتاب‌های تكراری‌ و حجيم دبيرستان را دوره كنم ولی‌ پايم بدان‌جا كه رسيد، عنان از كف دادم و دل به دريای بی‌كران كتاب‌خانه سپردم.<