زانوت؛ تكيهگاه پريشانی
گيسوت؛ سرپناه
بازوت؛ انزوای مرا عمق ميدهد
ابروت؛ بهت آينه را
...
...
وقتی تو نیستی غزل از من فراری است
آهوترین بهانه برای رمیدنی.
|
چهارشنبه 20 دی1385
زانوت؛ تكيهگاه پريشانی گيسوت؛ سرپناه بازوت؛ انزوای مرا عمق ميدهد ابروت؛ بهت آينه را ... ... آهوترین بهانه برای رمیدنی. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 17 دی1385
عجالتا این متن را که نوشتهى دکتر افشین اسدى است اینجا مىگذارم تا سر فرصت قصهاش را بگویم. اعیادتان مبارک! جهانپهلوان من به تحقیق در شجاعت مرگ؛ لعبت اسطورههاست او چگونه زندگی کرد؟ کسی از عاشقانهی او سخن نگفت... او چگونه مرد؟ کسی رازهای گرامی او را نسرود.... مگر میتوان اسطورهای را سوای نقطهی پایانش دید، شنید، سرود، نوشت؟ ... علیحاتمی هم که به این سطر رسید، نقطهی پایان شد! هرچیزی دربارهی غلامرضا تختی به رازهای باورنکردنی وصل است: زندگی او، مرگ او، سینمای او، حتی تولد یک غلامرضای دیگر که نوهی اوست... جهانپهلوانی که در صحنهی عشق، سیاست، پهلوانی و زندگی ناتمام ماند، پس از مرگش حتی پردهی نقرهای را هم ناتمام گذاشت. همه چیز دربارهی تختی پر رمز و راز است و باورنکردنی حتی همزیستی پسر جهانپهلوان با بانوی میانسال قصهنویسی ایران که غلامرضایی دیگر به ملت بخشید! حتی عتیقه فروشی هم که تندیس مسروقهی او را به فروش گذاشته بود، پیش از سخنگفتن کشته شد!؟ غلامرضا اسطوره است! ما همهی اسطورههایمان را در هالهای از راز و رمز پیچیدهایم! رازهای قهوهای و خاکستری و سرخ غلامرضا را چه کسی میداند؟ رازداران او یکییکی از این قافله جدا میشوند. آنها همگی پیش پهلوان عزیز خود میروند. کسی به دنبال نقشی یا خطی ممنوعه در سینهی ایشان نمیگردد و تاریخ موجود بیچارهایاست که دیگر دسترسی به این سینههای چاکچاک ندارد... کجایید اسطورههای نامیرا؟.... ما مردمی هستیم که بینان شب میخوابیم و بیاسطوره هرگز! کجایی غلامرضا؟ کجایی در این هنگامه که جانشینان خَلفت پارهعکسهایشان هنوز به دیوارهای شهر باد میخورند؟... دست از سرت بر نمیداریم! آخر روزگار قحطی اسطوره است! و ما گاهی که دلمان برای خودِ خودمان تنگ میشود، یاد تو میافتیم! همیشه در تاریکی هر خانه چراغی روشن باقی میماند که دیرپاست، که شرط بودن است، که دلیل زندگی است، شعلهای که در دل تاریکی قد میکشد تا شبانههای دلتنگی ما روشن کند.... کجایی غلامرضا؟ غلامرضا! غلامرضا! غلامرضا! میدانی؟ نامت نان میآورد، محفل گرم میکند، عکس و مطلب میسازد، پرفروش میشوند ورقپارهها و آدمها... میدانی؟ وارثانت تا جوایزشان را نگیرند روی تشک نمیروند!؟ سیاستمدار شدهاند وزیر و شهرداری تعیین میکنند!؟ برج میسازند، مجوز تحصیلی میگیرند و... جایت عجیب خالیاست!... هرچند اگر صد بار هم زنده شوی، باز هم تنها میمیری... دیوار کوچههای خانیآباد، زورخانهی گودال حاجحسین، باشگاه پولاد ، هوای بازار و روزگار زلزله یادآور توست! شانههایت به زمین سایید اما از آسمان دل ملت فروتر نیامدی! از تولیدوی 1966 که بیمدال برگشتی، یادمان دادی که چه ملتی هستیم، یکصدا تو را صدا میزدیم و تو آنقدر گریستی که بیش از همه عمر ... آنروز جلال را به سخن درآوردی که: در بودن او، نبودنهایمان را فراموش میکنیم. تو بارویی از خویشتن خویش پیافکندی که این آخرین شکست ارجمندترین پیروزی است بود... 17دیماه روز تولد توست در آغوش مرگ ... کجایی جهان پهلوان مردم؟ ...
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
دوشنبه 4 دی1385
روزهای اول شروع بازی، به وبلاگ سلمان رسيدم. اگر میخواستم با روحيات ساليان گذشته دربارهی بازی قضاوت كنم مطمئنا ابروی تنزهطلبی بالا میانداختم و از اين لوسبازی و بیمزگی! میگذشتم. اما الان مشتاقم برای بازی. اين چند روزه هم برداشتها و كشفهای فوقالعادهای داشتهام از اين دنيای مجازی كه بدجور در تار و پودمان تنيده شده است. پس به دعوت اين بابای نازنین لبيك میگويم. (پ.ن: لطف این مهربان را نیز بعد از نوشتن دیدم) گذشتهی پرخاطرهای دارم. تقريبا برای هر صحبتی میتوانم قصهای بگويم از روزهای دور اما با خودم قرار گذاشتهام كمتر ادای پيرمردها را دربياورم. اينجا اگر به گذشته نقبی میزنم فقط به اين خاطر است كه گريز و گزيری ندارم. 1- از دو متر، هفت سانت كم دارم و از صد كيلو، سههزار گرم اضافه! نيمهسنتی و نيمهمدرنام. از سبك زندگی گرفته تا شعر و شاعری. گاه كفه به نفع اولی سنگينتر است و گاه برعكس. همانقدر با دوغ و شربتهای محلی حال میكنم كه با نسكافه و كاپوچينو. اما عمرا اگر پيتزا را به قورمهسبزی ترجيح بدهم. همانطور كه شعر سپيد را به نيمايی و غزل. اولين بار كه شعر سپيد گفته بودم و در انجمن ادبی خواندم اينقدر تويش فحش و بد و بيراه داده بودم كه دوستان به اتفاق نظر دادند بهتر است همان غزلت را بگويی! (يك بندش اين بود: زنی در من هست كه میگويدم به دلهای سياهی كه پشت ريشهای سپيد سنگر گرفتهاند تف ميانداز!) با اينهمه، عطر و پوشيدنی برايم مهمتر از خوردنی و... هستند. 2- ذهنيت موزون در خانوادهی پدریام حضوری قوی داشته اما من در عمرم با همهی علاقهام به شعر و شاعری حتا يك سطر شعر هم نگفته بودم. سال72 بود كه شبشعری را در دانشگاهمان گذاشتند. برادر كوچكترم يك مثنوی بلند سروده بود لبريز از نیلبك و آوازهای حقيقت (به سبك مد آنروزهای احمد عزيزی). من شعر را به يكی از دوستان دادم كه در شبشعر خوانده شود. ايشان هم وقت اعلام اسامی شاعران، در غيبت اخوی، نام مرا اعلام كرد و من هم ملتهب و دستپاچه مثنوی را با صدای بغضآلودی خواندم. بازخوردش وحشتناك بود. همان شب بچهها ريختند سرم كه نامرد! تو هم شاعر بودی و ما خبر نداشتيم! توی رودربايستی گير كردن همان و از فردايش شعر گفتن همان. بماند كه آنروزها بهانهی عاشقانهاش هم بهشدت موجود بود... 3- بزرگترين ويژگی مثبتم صبور بودن و وحشتناكترين وجه منفیام كينهام بوده كه هر دو در حال تعديلاند. برای دومی قصهای بگويم. هفتساله بودم كه پدر و مادرم به سفر حج رفتند و من و برادرم را به خانوادهی عمه سپردند. در يكی از روزها با دخترعمهام كه چند سالی بزرگتر از من بود دعوايمان شد و قهر كرديم. ديگر با او حرف نزدم تا شب عروسیاش كه آنهم با وساطت آقای داماد انجام شد! حالا اگر شما ده سال بعد صدای شكستن گردنی را شنيديد، تعجب نكنيد... ۴- اصلا نه میتوانم و نه دلم میخواهد كه روی گرايش خاصی تمركز كنم. به همه چيز نقبی زدهام و دليل اينكه روزنامهنگاری را تاب میآورم شايد همين باشد. تئاتر، خطاطی، پينگپنگ، فوتبال، شطرنج، شعر، شيمی، بوكس، ادبيات، فلسفه، علوم اجتماعی و... را تجربه و يا مطالعه كردهام اما اينروزها به مطالعات مديريت و اقتصاد متمايلترم. از مسووليت دولتی هم متنفرم و قسم خوردهام كه به آن وادی برنگردم. (البته با اين شرايط نيازی به قسم نيست، هرچند قسم من مربوط به شش هفتسال پيش است) به كار جمعی و تشكيلاتی هم بسيار اهميت میدهم. همين هفتهی پيش كه رزومهام را برای موسسهای مینوشتم ديدم موسس يا عضو موسس چندين تشكل صنفی، علمی و سياسی بودهام. خاطرهها آنقدر متنوع بود كه يك شب تمام فكر كردم تا همهی اسمها يادم بيايد. 5- از تهران خداوكيلی اين بازی چيز خوبی است. من با اينكه چهار سال است دستی بر آتش وبلاگ داشتهام اما تا حالا اينقدر اعتراف و رمزگشايی نكرده بودم! اگر بخواهم سنت بازی را رعايت كنم بايد پنج نفر را برای ادامه نام ببرم. خيلی از كسانی كه دوست داشتم بيشتر دربارهشان بدانم بازیشان را كردهاند اما اين پنجتن انگار هنوز وارد ميدان نشدهاند: محسن بنیفاطمه، حسام فروزان، مژگانبانو، مریم سپاسی و ابنمحمود. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
|
|
|
|
حقوق متنهای نوشتهشده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظند.
|
||