نوشتن بهانه نمیخواهد. فراغ بال میخواهد و دل و دماغ كه هيچكدامشان را ندارم. چند روز پيش رفيقم مدح شبهذمی دربارهام گفت كه هركس شنيد تاييدش كرد. ايشان معتقد است از قيافهات نمیشود فهميد پانصد ميليون بدهكاری يا همينقدر سود كردهای! میگويم: حالا اين خوب است يا بد؟ میگويد: برای خودت خوب است اما برای اطرافيان و همكاران، مايهی سردرگمی است. وبلاگ اما قيافه نيست كه گمراهكننده باشد، لو میدهد صاحبش را. اينجا كه بی اين حرفها كتيبهی زخم هست پس انصاف نيست كه بار خستگیها را با مخاطب قسمت كنم. اين را بگذاريد به حساب عذر تقصير به محضر دوستان.
ديشب ساعت از بيستوسه گذشته بود كه فوتبالمان تمام شد. هميشه اينجور مواقع وقتي گرمكن را روی لباسهای خيسم میپوشم حسی سرخوشانه گرمم میكند. باران بیدريغ میباريد. چند قدمی زير باران میرويم تا دست و رويی بشوييم. به رفيقم میگويم: امشب راحت میشود تا صبح غزل گفت. میگويد: توی زمين هم كه انگار داشتی شعر میگفتی! حالت سر جايش نبود. چيزی نمیگويم. يعنی نمیشود كه بگويم.
وقتی يكه و تنها به سمت خانه سرازير میشوم، حركت يكنواخت برفپاككنها با بيداد شجريان به خلسهام میبرد. يادم میآيد از: «باران گرفته است/ آهسته آب میشود/ مردی كه عاشقانهترين گريه را سرود». وقتی به خانه رسيدم تمام فايلهايم را گشتم تا پيدايش كردم. دوستش دارم به هزار دليل. اول اينكه گيسوطلا دارد. بقيهاش مهم نيست وقتی او هست:
دیریست خوابهای پریشان ندیدهام
خواب هزار دشنهی عریان ندیدهام
در کوچههای حیرت بیرنگ روزهام
در سرزمین آینه، طوفان ندیدهام
ادامهی مطلب