تبليغاتX
كتيبه‌
 
جمعه 25 اسفند1385


... مدتی پيش كه به دعوت يكی از اساتيد به بخش شيمی دانشگاه رفتم جاخوردم از گذر زمان. گرد پيری بر سر و روی بيشترشان نشسته بود و چين و چروك، چهره‌ها را هاشور زده بود. توی همان راهروی طولانی و باريك به اين سخن دوستم می‌انديشيدم كه: «گذر زمان، گذر ما نیز هست. آن‌چه می‌رود نه زمان که ماییم. دیروز و امروز و فردا همه زیبا است اگر ما به‌درستی گام برداریم و خود را اسیر خودخواهی نکنیم»

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 24 اسفند1385

 

در لابه‌لای زخم‌های من نمك مانده‌ست

در عينكم تصوير يك آغامحمدخان

از تار و پودم

خونابه‌ی گل‌های قالی می‌تراود

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 21 اسفند1385

 

گل‌ها شميم باغچه را بو كشيده‌اند

گنجشك‌ها بلوغ بهارانه را

خواب هزاررنگ زمستان شكسته است

 

ناگاه...

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 17 اسفند1385

 

گفتم كه وبلاگ، ويترين جامعه است. ساده‌انگاری است اگر بپنداريم با در دست گرفتن لپ‌تاپ و يا نشستن پشت رايانه، خلق و خويمان هم تغيير خواهد كرد.

هفته‌ی پيش برای گرفتن چند سيخ كباب، عازم كباب‌خانه‌ای شدم. نرسيده به محل مذكور، جمعيتی را ديدم كه دارند كتك‌خوردن يك‌نفر را تماشا می‌كنند. طرف با بی‌رحمی تمام مشت و لگد حواله‌ی كسی می‌كرد كه بعدا فهميدم افغانی است. برايم عجيب بود كه كتك می‌خورد و ذره‌ای مقاومت نمی‌كرد. آن بچه‌سوسول هم –كه دماغش را می‌گرفتی، جانش در می‌رفت- با گاردی راكی‌وار مشت‌هايش را توی صورت آن بيچاره می‌نشاند. تا گوشه‌ای پارك كنم و در غياب داروغه و پاسبان، دخالت بكنم، غائله ختم شد. از ميان اين‌همه تماشاگر، تنها يك‌نفر  –كه بعدا فهميدم جانباز است و شش‌ماه در آسايش‌گاه روانی بستری بوده- مردانگی كرده بود و جلوی دعوا را گرفته بود. به آن افغانی گفتم: خاك بر سرت! چرا گذاشتی بزندت؟ با هزار ايما و اشاره فهماند كه مجوز اقامت و كوفت و زهر مار ندارد و نمی‌خواسته پای نيروی انتظامی به دعوا كشيده شود. بر شرف جمعيت، لعنتی فرستادم و رفتم توی كبابی. چند تا تماشاچی هم آن‌جا بودند و داشتند با آب و تاب، قصه‌ی دعوا را يك‌كلاغ، چل‌كلاغ می‌كردند. به يكی‌شان كه موهای جوگندمی هم داشت گفتم: خوش‌غيرت! چرا جدايشان نكرديد؟ گفت: ای‌بابا! سری كه درد نمی‌كند را چرا دستمال ببنديم؟ فقط همان جانباز موجی بود كه سنگی از زير آستين بلندش نشان داد و گفت: می‌خواستم بزنم توی فرق آن نامرد، فوقش شش‌‌ماه ديگر هم بستريم می‌كردند.

 

داشتم چی‌ می‌گفتم؟ آها! وبلاگ ويترين جامعه است. بگذريم...

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

چهارشنبه 16 اسفند1385

 

در این اوضاع آشفته و گرفتارى‌هاى فراوان و دعواهاى کله‌گنده‌هاى دیار مجاز، دوستى هم پیدا شده و کتیبه و صاحبش را مورد لطف قرار داده است. براى من که سال‌ها پیش این‌گونه موارد را تجربه کرده بودم، قضیه آن‌قدر جدی نبود که براى دوستان. فرق قضیه اما این بود که آن سال‌ها هزینه‌اى که می‌دادیم بابت فعالیت‌هایی بود که می‌کردیم و پیه‌اش را هم به تن می‌مالاندیم! اما این‌بار ماجرا فرق می‌کرد. خلوت‌گزیدگی و دوری از حواشی، سال‌هاست که مرام من شده و همین، ماجرا را متفاوت مى‌کرد.

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 15 اسفند1385

 

آه ای دل! دل بی‌بَرَم

آبروی تو را می‌برم

 

دفتر قديمی را كه ورق می‌زدم به ابياتی پراكنده رسيدم كه يك‌بار در جمعی كوچك خواندم و گذاشته بودم تا صاف‌كاری شود و ادامه يابد كه طبيعتا با خروج از آن حال و هوا، حسش پريد و رفت. حالا كه نگاه می‌كنم می‌بينم ملغمه‌ای بوده از شيون و فرياد.

از:

زندگی پيرمان كرده است

كوفه تسخيرمان كرده است

تا:

ميزها مستمان كرده‌اند

پُست‌ها پَستمان كرده‌اند


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 11 اسفند1385

 

قبلا وعده کرده بودم قصه‌ى فراموش‌خانه را بگویم. عجالتا متن زیر را هم از فراموش‌خانه بخوانید تا سر فرصت به وعده عمل کنم. ماجراها دارد این افسانه‌ ای‌دوست:

 

 

چشمانش را تابه حال دیده‌اید؟

چشمانش را تا به حال دیده‌اید؟ یعنی این‌که با نوعی حس شاعرانه نگاه کرده‌اید؟ چشمان غمناکی دارد. سایه‌ای از غم همیشه در مژه‌های بلندش نهفته است...


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 1 اسفند1385

 

نوشتن بهانه نمی‌‌خواهد. فراغ بال می‌خواهد و دل و دماغ كه هيچ‌كدامشان را ندارم. چند روز پيش رفيقم مدح شبه‌ذمی‌ درباره‌ام گفت كه هركس شنيد تاييدش كرد. ايشان معتقد است از قيافه‌ات نمی‌شود فهميد پانصد ميليون بدهكاری يا همين‌قدر سود كرده‌ای! می‌گويم: حالا اين خوب است يا بد؟ می‌گويد: برای خودت خوب است اما برای اطرافيان و همكاران، مايه‌ی سردرگمی‌ است. وبلاگ اما قيافه نيست كه گمراه‌كننده باشد، لو می‌دهد صاحبش را. اين‌جا كه بی‌‌ اين حرف‌ها كتيبه‌ی زخم هست پس انصاف نيست كه بار خستگی‌ها را با مخاطب قسمت كنم. اين‌ را بگذاريد به حساب عذر تقصير به محضر دوستان.

 

 

ديشب ساعت از بيست‌وسه گذشته بود كه فوتبالمان تمام شد. هميشه اين‌جور مواقع وقتي گرم‌كن را روی لباس‌های خيسم می‌پوشم حسی سرخوشانه گرمم می‌كند. باران بی‌دريغ می‌‌باريد. چند قدمی زير باران می‌رويم تا دست و رويی بشوييم. به رفيقم می‌گويم: امشب راحت می‌شود تا صبح غزل گفت. می‌گويد: توی زمين هم كه انگار داشتی شعر می‌گفتی! حالت سر جايش نبود. چيزی نمی‌گويم. يعنی نمی‌شود كه بگويم.

وقتی يكه و تنها به سمت خانه سرازير می‌شوم، حركت يكنواخت برف‌پاك‌كن‌ها با بيداد شجريان به خلسه‌ام می‌برد. يادم می‌‌آيد از: «باران گرفته است/ آهسته آب می‌شود/ مردی كه عاشقانه‌ترين گريه را سرود». وقتی به خانه رسيدم تمام فايل‌هايم را گشتم تا پيدايش كردم. دوستش دارم به هزار دليل. اول اين‌كه گيسوطلا دارد. بقيه‌اش مهم نيست وقتی او هست:

 

 

دیری‌ست خواب‌های پریشان ندیده‌ام

خواب هزار دشنه‌ی عریان ندیده‌ام

 

در کوچه‌های حیرت بی‌رنگ روزهام

در سرزمین آینه، طوفان ندیده‌ام

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

کتیبه


 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.