توی این خیال یخزده
مریض میشوی
شعلهای ببخش
دستهای چوبی مرا
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
بختکیست
روی سرنوشت من
سایهی بنفش چشمهای تو
«...شهر کرمان را از چندین سفر قبلیام میشناختم و آن را از زاویهی معماری و منظر شهری و فرهنگ و کلاس مردم به شدت دوست داشتم. فضای معنوی بینظیر مقبرهی شاه نعمتالله - تا جایی که من دیدهام بزرگترین و تاثیرگذارین فضای مرتبط با اهل تصوف که هنوز سرپا است - هم لذت بودن در کرمان را تضمین میکرد...»«...کرمان و سطح نیروی انسانی آن و زیرساختهای شهری و فعالیتهای اقتصادی و صنعتیاش را که میبینم شاهد دیگری - در کنار اصفهان - برای یکی از حدسیاتم مییابم. حدسم این است که پیشرفتهای بین سال 68 تا دو سال قبل کشور، فاصلهی تهران و شهرستانها را تا حدی کاهش داده که بشود در شهرهای درجه دوم ایران هم حداقلی از زندگی فعال و حرفهای بنا کرد. من که خودم بزرگ شدهی ارومیه (شهری در حد و اندازهی کرمان) هستم به خوبی تفاوت فضای فعلی و فضایی که خودم در آن بزرگ شدم را حس میکنم.» (+)
اینها را من ننوشتهام که بخواهم به جانبداری از زادگاه متهم شوم. دفعهی اول که آقا حامد نظرش را دربارهی کرمان گفت، به حساب تعارف و آداب میهمانی گذاشتم اما بعد از سفر سومش باورم شده که ایشان در بیان اظهار نظرهایش زیاد اهل ملاحظه و تعارف نیست.
از اظهارات آقا حامد دو برداشت متفاوت داشتم. اولی در حوزهی روابط مجازی و ارتباطات وبلاگیست. اگرچه هیچگاه از روی نوشتههای افراد، قضاوتی دربارهی شخصیتشان نداشتهام اما چون تنها مرجع ما برای قضاوت در بارهی دوستان نادیده است از آن گریز و گزیری نیست و همین، گاه ما را سخت به خطا میاندازد. پارسال که دوست عزیزی دعوت کرد برای دیدن حامد به هیرسا برویم مخالفت کردم و بعدا به خودش هم گفتم که میترسیدم شخصیت واقعیاش ذهنیات مثبت مرا دربارهاش به هم بریزد. من با شخصیت وبلاگی و مطالب اقتصادیاش راحت بودم و استفادهام را میبردم و حیف بود که با دیدنش آن تصویر ذهنی خوشآیند خدشهدار شود. همان بلایی که سر تصوراتم از محبوب بزرگ دوران نوجوانیام حضرت شجریان آمد و بعد از زیارت و گپ و گفت با ایشان، تا مدتها نتوانستم آواز آسمانیاش را گوش دهم. عاقبت، زمانه و دیدار دیگر هنرمندان به همراه اصل عدم قطعیت، قانعم کرد که ایشان عزیز است و وجودش غنیمت.
خوشبختانه، زیارت چندبارهی آقا حامد نه تنها تکرار تجربهی قبل نبود بلکه وجوه خوشآیند دیگری از شخصیتش را برایم رو کرد. بر خلاف فیگور خشک و علمی توی وبلاگ –آنجا که پای اقتصاد در میان است- بسیار خوشمشرب، خوشرو و مطلع دربارهی ادبیات و هنر و موسیقی و مخصوصا آشپزی! یافتمش و اینها همه، خاطرش را خواستنیتر کرد. توی سفر آخر، وقتی برای بار اول وارد اتاقم شد و کتابخانه را دید، بیدرنگ پرسید: «اتاقتان را اجاره میدهید؟!» کتابها را که مرور میکرد، گل از گلش میشکفت. فکر هم نمیکنم بتواند هیچگاه این شیداییاش به خواندن را پنهان کند.
برداشت دیگرم از اظهارات ایشان، دربارهی زندگی در شهرهایی نظیر کرمان است. اینکه اعتراف کردهام از تهران خوشم نمیآید دلیل نمیشود که عاشق زندگی در کرمان باشم اما آلترناتیوی هم –حداقل در داخل کشور- نیافتهام. در آخرین سفرم به تهران، از 20 ساعت حضور، حدود 6ساعت از وقتم در تاکسی گذشت و فقط توانستم در دو جلسهی بهدردبخور شرکت کنم. به تعبیر دوستمان شاید اگر عوامل کشندهی زمان در شهری چون پایتخت ناتوانتر میشدند، یکی از گزینههای خوب برای زندگی میشد. از دو متغیر موثر «خاک» و «خون» نیز که بگذریم، میشود به مدد فناوریهای اطلاعات و ارتباطات و البته شرکت هواپیماییای مثل ماهان، بخش بزرگی از کاستیهای زندگی در شهرهایی مثل کرمان را جبران کرد.
تکمله:
پستهای اخیر عمدتا به حدیث دیگران و ذکر خوبیهایشان اختصاص یافته. برای من همانقدر که در مواجهه با صاحبان و اصحاب و اعوان قدرت، تمجید و زبانم لال تملق، ذنب لایغفری است، تعریف و تمجید از شاعران و نویسندگان و اهل علم و هنر و ذکر خوبیهایشان خوشآیند و دلخواه است.
مشکل تاریخی و شاعرانهای هم با تهران دارم. همت را به سمت غرب میرفتیم که دوستی تهراننشین زنگ زد. بحث به تهران که رسید گفتم: «عزیز دلم! همان مخنثی که 20هزار جفت چشم از اجداد ما در آورد، ده شما را پایتخت این مملکت کرد.» که ناگهان متوجهی راننده شدم که خیره نگاهم میکند. شرمزده گفتم: «ببخشید...» گفت: «میخواستم بگم دمت گرم...»
حس غریبی پیدا میکنی وقتی کسی شعرش را به تو تقدیم میکند. مینویسی غریب، چون از یکسو قدر عرقریزان روح یک شاعر را میدانی و از دیگر سو، مطمئن نیستی که لایق بودهای یا نه.
اوایل، خوشایند بود و شوقانگیز. هنوز طعم غزل امیرحسین زیر زبان ماندهست. مزهاش به این بود که بالای شعرش نوشته بود: تقدیم به دوست نادیدهام... و تو و او هنوز نوجوانانی در راه بودید. حتا وصیت کرده بودی روی سنگ قبرت بنویسندش! بعدها نیز مشمول مهر دوستان شاعر دیگری، مستقیم و غیرمستقیم! شدی. بعضیهاشان البته پشیمان شدند و جبران کردند تمام نه من شیر را. شاکری از اینکه بدهکارشان نیستی. الان اما به سادگی گذشته بر سر شوق نمیآیی. خوشحالی از اینکه مورد مهر عزیزی هستی اما اضطراب و هراسی غریب هم گلوی قلمت را میفشارد تا احتیاط فراموشت نشود.
شعر بیژن عزیز اما یک تفاوت با دیگران دارد. آخرش نمیفهمی مدح شبهذم است یا ذم شبهمدح یا هیچکدام. دوست داری دربارهی بیژن جوان و تازهآشنا بیشتر بنویسی و از شور و شوق حقیقتخواهیاش؛ اما ممکن است تعبیر به پس دادن نان قرضی شود. کاش فرصتی شود تا از خوبیهای همهی دوستانی که میشناسی و میشناسید بگویی.
خزان که میزند
یاد تو می افتم
لبخند بر لب و ترازو در دست...
وشیفتهی غزل در روزگار بیحنجره
شوریدهی قدم گذاردن بر نردبان پوسیدهی التهاب...
خزان که نمیزند
تازه٬ دوزاری کج
هوای کار به دستم میدهد
که تو و پرندگان پر همهمهات
چشمانتظار غریو نامحتمل طوفانید.
زیاد طول نکشید تا باورهای نوجوانیام دربارهی اسیران جنگی بهقول امیرخان قلعهنویی 360درجه (همان 180تای خودمان) عوض شود. اسیر را بزدل و ترسو دانستن، کمترینش بود. گاه خیالم تا مرز خیانت هم میرفت. چیزی مثل دگنک توی غیرتم فرو میرفت که چرا به دست دشمن میافتند در حالی که هنوز میتوانند نفس بکشند.
روزی که دیدمش، یوسف دانشگاه بود. لبخند که میزد نارنجها در امان میماند و دستها سرخ میشد. همخانهاش که شدم، یکنفر کمکم داشت بساط نارنج و زلیخاها را برمیچید. خواب دیده بود خویش من است. برادر عیالش شدم. 13ساله بود که اسیر شده بود اما دختران صدام نتوانسته بودند در ملاقاتهای کذایی به بازیاش بگیرند. شبها و روزها پای «رنج شیرین»اش بغض میکردم و به خیالهای نوجوانی لعنت میفرستادم.
8سال اسارت هنوز آدم بزرگش نکرده بود. دانشگاه هم. یکبار توی مسیر پرگل خوابگاه که پیچ رادیوی ماشین را چرخاندم و نوحهگر خواند: او میبرید و من میبریدم... هنوز به اسم حسین نرسیده بود که شانههایش لرزید و هقهقاش به هوا رفت. خیالهای جوانیام میگفت: چه معنی دارد آدم توی روز روشن، آنهم توی یک محیط روشنفکری، عین مادرمردهها گریه کند! فوق فوقش میرود گوشهی نمازخانه و وقتی چراغها را خاموش کردند، اشک بیصدایی میریزد. خیالهای جوانی هم دود شدند وقتی گریهها و خندههای توامانش را دیدم. کافی بود بیتی از بیدل بخوانی تا اشکش سرازیر شود، بیتی عاشقانه بگویی تا بلند بخندد. 8سال شکنجه زلالش کرده بود. صیقلش داده بود. خیال حالایم میگوید چه معنی دارد آدم توی وبلاگ، توی این درندشت بیمرکز، از این حرفها بزند. از «احمد»ی بگوید که زیر شکنجه، حافظ کل قرآن شد. اینجا شاید باید از زرد ملیجهای بگویم که با سهتارش میزد. از «کبوتر بچه بودم»اش بنویسم که با صدای دلنشینش میخواند.
وقتی با علیرضا بحثشان میشد شیطنت میکرد و میگفت: کاش بابای ما هم شهید شده بود تا بتونیم... و من میگفتم: کاش ما هم 8سال اسیر بودیم تا بتونیم توی سی و چند سالگی بازنشست شیم! وقتی خاطرات کسانی را میخوانم که چند روزی توی سلول بودهاند و هنوز هم پیش روانکاو میروند، نمیدانم آزادهی ما با کابوسهای زندان بغداد و موصل و رمادی چه میکند؟
ببخشید. داشتم «بوی پیراهن یوسف» را میشنیدم که قاطی کردم. حالم خوب است. شیرینتر از انتظار عشق، چیزی هم هست؟ به وطن خوش آمدی احمدجان.
• بالابلند عشوهگر نقشباز من
کوتاه کرد قصهی زهد دراز من
• بعد از سفری خستهکننده، میبردمان تفریحات مرفهین بیدرد. تیراندازی به اهداف پروازی! جفت شانههام درد میکند. استیصالم را میخندد: از آر.پی.جی11 که سختتر نیست، بزن! میزنم. نمیشود. میگوید: اعتیادآور است. میزنم. باز هم نمیشود. به خودم میگویم تو که اهداف نشسته را هم نمیتوانی بزنی، چرا پروازیها را نشانه میگیری؟! منوی غذا را میآورد. نوشته چلوکباب عروس! دو تا عروس سفارش میدهیم و سه تا کشک بادمجان زلزلهزده! ماهان، عروس قشنگی بود.
SMS•
برایم پیامک میفرستد: عموجان! با تنهایی چطوری؟ برایش مینویسم: اولش خوش میگذره، بعد دلتنگ میشی، بعد میری شمال. دوباره تکرار میشه. اولش خوش میگذره، بعد دلتنگ میشه، بعد میره شمال...
• میگم: خوشحال شدم از شنیدنتون. میگه: غلطه! گرتهبرداری از انگلیسیه. میگم: این وصلهها به ما نمیچسبه، حالا چی بگم؟ میگه: هر چی دلت میخواد!! میگم: ...
گاه تند میشود زبان من
من که عاشق غذای هندیام
سبزهی بهارهام!
زبانم الکن است
طعم ترد و تابناک چهرهات
بهترین غذای چشمهای عاشق است
تندی نگاه خستهی مرا ببخش
پیشتر وعده کرده بودم از «فراموشخانه» بگویم. فراموشخانه اسم یک ستون است که زیر سقف «بام» برآمده. صاحبش وسواس بسیار دارد برای نوشتن و همین وسواس، خاصش کرده است. خاص بودن در مقام ارزشگذاری منظور نیست. بهتر و بدتر بودن را بگذاریم برای همانها که قدر کلمات را نمیدانند. خاص است چون لهجهی خودش را دارد. چون آدم خاصی مینویسدش. یک پزشک که فوتبال را خوب میفهمد و سینما را. و گاه که به دل رمان و ادبیات میزند چشم را خیره میکند. صمیمی است. ادا در نمیآورد. چند دقیقه که همصحبتش شوی میفهمی که بیانش هم خاص است و این خاص بودن و صمیمی بودن در این روزگار پرنیرنگ و مقلد ارزشمند است. وقتی از فوتبال میگوید برقی در چشمانش میجهد که نمیگذارد فراموش کنی حافظهای دقیق و ذهنی منظم، بهجای تحلیلهای آبکی، برایت پرونده رو میکند.
چند وقتی است که به همه چیز سرک میکشد. لحظاتی میرود توی اتاق، در را میبندد و بعد با صفحه یا صفحاتی برمیگردد. اینبار از رشد 12درصدی طلاق در سال85 گفته است. یکبار دیگر فراموشخانه را اینجا میآورم تا بلکه به رگ غیرت برخی عزیزان بربخورد و سایت را زودتر راه بیاندازند.
شرقِ محکوم به عشق
دکتر افشین اسدی
انتخاب اول در شرقِ محکوم به عشق، همیشه انتخاب آخر نیست، انگار! پس در این شرایط هر انتخابی، چه اول و چه آخر، نه تنها هولناک است و گاهی بسیار مایوسکننده، که حتی خیانتبار هم هست؛ خیانت به خود و دیگری... ناآگاهی، جبر اولیه، تغییر نیازها، فاصلهی واقعیت و خیال، مقتضیات زندگی جدید، همه و همه «شرایط» را عوض میکنند. تغییر شرایط آدمها، اصل عدم قطعیت را پررنگتر میکند؛ گویی هیچ قراری، قرار نیست ابدی باشد. این را افزایش 12درصدی آمار طلاق در سال 85 هم فریاد میزند...
روز اول، خیال میکند که نیمه گمشدهاش را از پس سالیان هجران، یافته؛ خندهها از پس خندهها. نوعی همزیستی مسالمتآمیز احمقانه؛ بخور، بخند، بخواب، بنویس، حماقت بگستر، حماقت بپذیر، بیآنکه همدیگر را برنجانی؛ یکجور بازی من راضی، تو راضی... روزهای عسلخوری کمکم جای خود را به شببیداریهای بدون حوصله میدهند و آدمهایی که هر روز کمتر دلشان برای هم تنگ ميشود. فاصلههایی که از مریخ تا ونوس هم بیشتر است. نفس کشیدن در این فضا سخت است؛ از ناامیدی مغز آدم میشود شبیه آسمانی توفانی با ابرهای سیاه و سنگین که نه میدوند و نه میبارند! این وقتهاست که یک «اتفاق» ساده اما همیشگی، سر میرسد تا مسیر قطار زندگی را عوض کند؛ سوزنبان با بیرحمی ریلهای «عشق» و «طلاق» را جابهجا میکند...
یک مثال واضحتر: ایلیا حالا دیگر شبها دیر میخوابد! بهانهای نیست جز اینکه ایلیا دلش برای پدر تنگ میشود و هر شب مینشیند تا تصویر پدر را تماشا کند. مادرش اما، تصاویر را هم طلاق داده است...
چند سال قبل که هنوز درهای آسمان باز بود، قلبهای پهناور آنها در غار تنهایی همدیگر را یافته بودند؛ بچههای خانهی سبزینه، هنوز در خاطرههایشان، تجسم عشقهای جبروتی را در وجود این دو میبینند. اما حالا، بانوی جدید در راه خانه است. بانویی که ملودی از کرخه تا راین، دیوانهاش میکند، مثل هر چیز دیگری که بوی قهرمان آن فیلم را داشته باشد...
آدمها گاهی قاتل خویشاند و گاهی قربانی خویش، گاهی قاتل دیگریاند و گاهی قربانی دیگری...
خلق شدن
نفس کشیدن و گریستن
و یک روز بیدار شدن برای دیدن نور؛ دنیا
و آنگاه تبسم کردن برای اینکه بتوان گریست
و رشد کردن و دانستن و بودن و داشتن
و از دست دادن و رنج بردن و هراس
و هرچه را فراموش کردن آنگاه که عشق میبینی
و آن عشق را زیستن تا مردن
و رفتن برای آنکه فعل را تا نهایت صرف کنیوینیسیوس دمورائس ـ شاعر برزیلی
راه پشت بام
مهدی محبی کرمانی
نام بامکویر، نام وسوسهانگیزی شده است. آن هم توی جماعتی که محتوای هر چیزی را پشت نام آن میجویند. یکی اسم پسرش را گذاشته بود؛ قدرت! میترسید بغلش کند؟! خود کویر اصلا وسوسهانگیز است و بام آن بیشتر. این که دو جزء این عنوان چگونه کنار هم قرار گرفتهاند، نه به تعمد صاحبامتیاز بوده است، نه البته به تصادف. این روزها، عناوین ثبتی شرکتها و موسسات همه اینجوری در میآیند! دنبال هر نامی که میروی آخر سر یک کلمهی «گستر»، «نگار»، «پرتو» و چیزی توی این مایهها به اسم اصلی اضافه میکنند و میدهند دستت که بروی ثبت کنی و بدین گونه است که در نهایت عنوانی خلق میشود که هم در شکل و هم درمحتوا، غیرقابل توجیه است. و از این نمونهها بسیارست، آگهیهای ثبت شرکتها و موسسات جدید را نگاه کنید، حساب دستتان میآید. حالا اگر پیشدستی کردی و پسوند و پیشوندی از نوع«کویر»، «مکران»، «جنوبشرق»، «کارمانیا» و... اضافه کردی که به «پرتو» و «نگار» دچار نشوی، زهی سعادت و گرنه تا به انحلال، باید با ترکیبی بسازی که هزار معنی و تفسیر میسازد و جوابش را هم تو باید بدهی! عین «بامکویر» که هم باید جواب کویرش را بدهی هم بامش را! کویر وسوسهانگیز است و پرمخاطره، اگر که راهی در آن نیابی، باشکوه است، شگفتانگیز و بینهایت و این را کسانی ميگویند که نمیتوانند چیز دیگری در ستایش آن بگویند، از برهوت بیآب و علفی که چیزی هم از دل آن در نمیآید، چگونه میتوان یاد کرد که به اهل آن برنخورد! بام هم همینطور وسوسهانگیز است، فصل مشترک آسمان و زمین است. روی آن باید با احتیاط راه بروی و مواظب باشی که سقوط نکنی، اگر افتادی، دیگر فرقی نمیکند از این سر بام باشد، یا از آن سر بام! هرچند این سرش ممکن است سرما باشد و آن سرش گرما؟! عنوان بام کویر این چنین وسوسهانگیز شده است، طوری که تازگیها خیلیها به صرافت کشف شگفتیهای آن افتادهاند؟! از روی بام میگویند، از پشتبام، از راه بام و از دل بام. و این چیزهایی است که میبینیم، شنیدهها حالا چندان جدی نیست، ما حرف هوایی خیلی میزنیم، همین که راه پشتبام ما نردبانی علنی است، جای شکرش باقی است. وگرنه هستند کسانی که بخواهند از راه پشت »بام» هم سر در بیاورند و همه هم الحمدالله خودی هستند!
توی خانههای قدیمی، راه پشتبام، یا به قول خودمان «رابون» کاربردی بیش از یک مسیر ارتباطی برای دسترسی به پشتبام خانه داشت، از رابون که بالا میرفتی نه به پشت بام خانهی خودت که تقریبا به تمام پشت بامها دسترسی داشتی. یک مسیر پلکانی دورافتاده، تنگ و تاریک و بدون زاویهی دیدی به بیرون، البته ميتواند جای خوبی برای کارهایی باشد که باید دور از چشم دیگران اتفاق بیافتد. و به همین دلیل رابونهای خانههای قدیمی، جای شیطنت بچههای خانه بود. تقریبا بیشتر خلافهای بچگی ما، توی همین رابون اتفاق میافتاد و این چیزی بود که پدر و مادرها و بزرگترهای خانه بهتر میدانستند و بیشتر هم مراقب آن بودند ـ بچهها خیلی وقتها سرشان را زیر برف میکنند! ـ در واقع بیشتر تولیدات «گو زمینی» ،«فانوس طیاره غارغارو» و حتی تقلبنویسیهای روی دست و پا و خوردن شیرینیها و تنقلات سرقتی از گنجهی مادربزرگها، معمولا توی همین رابونها صورت میگرفت. احتمالا رابون کاربردهای دیگری هم داشت که من تجربه نکرده بودم! بماند که رابون اما راه گریزهای اضطراری هم بود، بیشتر هنگامی که بزرگترهای خانه در را میبستند که بچهها درنروند تا سرفرصت به حسابشان برسند! اینجور وقتها، رابون تنها راه فرار و سردرآوردن از پشتبام و خلاصه فرودی اضطراری از روی دیوار خرابهای یا پناه بردن به خانهی دایی و عمه و خالهای از رابون آنها بود.
یک رفیقی هم داشتیم که توی آن سالهای دور کودکی، شعرهایش را توی رابون مینوشت! بیشتر به خاطر این که خانهشان شلوغ بود و پدرش چند باری که او را در حال شعر نوشتن توی دفتر جبرش دیده بود، حسابی حالش را جا آورده بود که؛ حیف این کاغذهای نازنین نیست که رویش لاطائلات مینویسی؟ ـ آن روزها کاغذ به نسبت خیلی چیزهای دیگر گران بود ـ و راه موفقیت ما هم بیش از آنچه که از شعر و قصه بگذرد از جبر و هندسه میگذشت، اینرا گفتم که خیال بعضی دوستان را از پشت بام «بام» راحت کنم. این «بام»، رابون ندارد؟!ما نسل قلم و کاغذیم، ارتباطمان با ماوس و کیبورد، درست مثل ارتباط یک بچهی یتیم سر به راه با ناپدری است! همین که هنوز در انتخاب بین ماوس و موشواره، کیبورد و صفحه کلید ماندهایم، وضعمان را به خوبی نشان میدهد! اینجور وقتها، مادران اصرار دارند که آدم به ناپدریاش«بابا» بگوید و خود آدم البته نمیتواند کلمهای بهتر از «ناپدری» پیدا کند!
ما مثل نسل حاضر نمیتوانیم وبگردی کنیم، نمی توانیم کامنت بگذاریم، یا از این لینک به آن لینک برویم. دلمان خوش است که یک چیزی را جستوجو میکنیم. بعد شگفتزده هر چه که روی مانیتور دیدیم مینویسیم! دنیای رسانهای ما، با دنیای نسل جدید تفاوتهای اساسی دارد. اینکه بیشتر جوانهای امروز بین رسانههای مکتوب و الکترونیک، دومی را انتخاب میکنند، همهاش بهخاطر شیوع فرهنگ «پیپرلِس» نیست، به نظرم توی فضای مجازی، آدم احساس امنیت بیشتری میکند، اینرا در مورد روزنامهنگاران جوان مطمئن هستم. طرف حداقل این را ميداند که دیگران چوب اشتباهات او را نمیخورند. فوقش سایت خودش فیلتر میشود و میرود دنبال کارش، بیهیچ دغدغهای! دیگر مثل خبرنگار شرق، رنج نگاه شماتتبار همکارانش را ندارد. وقتی که خواسته یا ناخواسته سراغ یک معروفهی گمنام میرود که اشتهارش فقط توی طایفهی خودشان است! همرزمان و همبزمانش!...
تازگیها توی این فضای مجازی، جریان عظیمی از رشد شگفتانگیز یک نسل جدید روزنامهنگار را میبینی که آدم دلش میسوزد که اینها چرا نمیخواهند ـ و یا نميتوانندـ که به صحنه بیایند. حقیقتا این جریان برای من شگفتانگیز است، جوانانی که با یک آرمانگرایی اصیل، صادقانه و دلسوزانه به رصد مسایل اجتماعی نشستهاند و چه زیبا این مسایل را به تحلیل میکشند. ارتباطشان اما تنها در لایهای از خودشان است. آدم فکر میکند اینها دارند هدر میروند. حرفهایشان در فاصلهی صفر تا یک دیجیتال گم میشود و دلم میسوزد که چرا اینها نباید و نتوانند که این حرفها را توی روزنامهها بنویسند. توی کتابهایشان، توی چیزی که لااقل تمام لایههای اجتماعی جامعه بتوانند آنها را بخوانند. آیا تمام آرزوهای ما در نهضت سوادآموزی فقط معطوف به این بود که جماعت بیسواد، سوادی یاد بگیرند که بتوانند نشانی خیابانها را از روی تابلوهای شهرداری بخوانند یا توصیههای ایمنی را جدی بگیرند و توصیههای ترویج کشاورزی و کریدور سبز را؟ مختصر کنم ما نیاز به عزمی جدی در بازتعریف بسیاری از مفاهیم، در عمق فلسفهی وجودی آنها داریم، نقش سواد، نقش مطبوعات، نقش روزنامهنگار، ضرورتهای اطلاعرسانی، جامعهی روزنامهخوان و... و البته گیر همهی این قصه به دولت برنمیگردد، خود ما هم باید در بازشناسی نقش و مسوولیتهای اجتماعیمان همتی بکنیم، مثلا این که کمی هم از فضای مجازی ـبه رغم تمام امنیت و آسودگیاشـ بیرون بیاییم.
...
میگوید: «نمیخواهید جوابی بدهید؟» میگویم: «یاد گرفتهام که دل به حواشی ندهم.» تاکید میکند: «پشت سرتان حرف زیاد است» ماجرای قطار دودی را میگویم و راه افتادن و سنگخوردن به شیشههایش را، که تا وقتی حرکت نمیکند همه بر و بر نگاهش میکنند و وقتی سوت حرکت کشید، دست به سنگ میشوند. میگوید: «خود دانید، از من گفتن بود!»
یکی دو هفته است که هر روز چنین دیالوگهایی را تجربه میکنم. گمانهزنیهای چندصدمیلیونی مس و سرمایهگذاری کلان حماسهسازان که به پایان میرسد، نوبت به گروههای سیاسی میرسد و من ماندهام در شعور سیاسی جماعتی که هنوز نمیدانند در رسانهای که رسما اولویت نگاه فرهنگی و اجتماعی را اعلام کرده و عملکردش هم موید است، کدام گروه احمق سیاسی حاضر است چنین سرمایهگذاریای را مرتکب شود! آنهم در شرایطی که تیترهای بسیاری از نشریات را میشود به ثمن بخس خرید. تیتر که سهل است، اصلش را هم میشود ابتیاع کرد. مشکل این است که جنس، بنجل است و فروشنده، ناشی! من اگر هنوز آنقدر شور سیاسی داشتم و یا مشکل مالی، یا شرایط طوری شده بود که خردک شرر آزادگی روستایی را هم به باد میدادم که بخواهم وارد چنین معاملاتی بشوم، مشتریاش را جور دیگر پیدا میکردم.
مخالف سیاست و سیاستورزی نیستم اما مدتهاست به این باور رسیدهام که جای کار سیاسی، حزب است نه روزنامه. روزنامهها به اندازهی کافی تاوان عملکرد سیاستمداران را دادهاند و بارشان را به دوش کشیدهاند. دانشگاهها هم. پس بهتر است هر کس، کار خودش را بکند. احزاب هم میتوانند ارگان داشته باشند –اگر بتوانند!- و روشن و شفاف سیاستشان را بورزند و بگذارند ما هم تمرینمان را بکنیم. میگویم تمرین، برای اینکه از اول هم گفته بودیم، بام یک بهانه است. بهانهای برای اینکه ببینیم توی شهرستان هم میشود روزنامه درآورد یا باید کولهمان را جمع کنیم و برویم پایتخت. بهخاطر همین بهانه است که الان نگرانی زیادی ندارم و پاسخ سوالم را گرفتهام.
این حرفها گفتن ندارد و علیرغم باران سنگی که تا کنون بر سرمان باریده، جیکمان در نیامده اما وقتی عزیزترین دوستان آدم هم زنگ میزنند و به بهانهی اقناع دیگران، سینجیمت میکنند این چند خط را هم اگر ننویسم که نمیشود.
توی دفتر که بودم فرصتی نبود برای نوشتن همین چند سطر اما امروز که مجبور شدم بهخاطر جلسهای دو ساعته، 20ساعت از کویر دور باشم، فرصتی شد تا گوشهای سبز از جهنم پایتخت را بیابم و بنویسم. طبق عادت، سراغ کتابفروشی میروم و اینبار «دستور زبان عشق» را میگیرم. دخترها دارند پشت سرم مسابقهی بدمینتون در فضای باز میدهند و من زمزمههای قیصر را مرور میکنم. توی طیاره، نقدی هم خواندم از سینا علیمحمدی بر آخرین کتاب امینپور. منصفانه بود. نقاط قوت را گفته بود و البته این اثر را در مقایسه با آثار قبلیاش کمتوفیقتر خوانده بود. و چقدر خوب است که قیصر را با خودش مقایسه میکنند. به شدت با علیمحمدی موافقم که رباعیهای قیصر، قویترین اشعار این مجموعهاند خصوصا این دو تا:
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچپچ کرد
چکچک، چکچک، چهکار با پنجره داشت؟
***
باران! باران! دوباره یاران! باران!
باران! باران! ستارهباران! باران!
ایکاش تمام شعرها حرف تو بود
باران! باران! بهار! باران! باران!
اما من که اموراتم بیغزل نمیگذرد، با یک غزل بیشتر همذاتپنداری کردم. دلایل فنی و غیرفنیاش بماند:
ای مطلع شرق تغزل، چشمهایت
خورشیدها سر میزنند از پیش پایت
ای عطر تو از آسمان نیلوفریتر
پیچیده در هرم نفسهایم هوایت
آیینهی موسیقی چشم تو، باران
پژواک رنگ و بوی گل، موج صدایت
با دستهایت پل زدی ای نبض آبی
بر شانههای من پلی تا بینهایت
پس دست کم بگذار تا روز مبادا
در چشم من باقی بماند جای پایت
راستی! حالا که حرف توی حرف آمد، یادم باشد قصهی «عرض مخصوص» را بگویم. بخشی از عرض مخصوص شمارهی قبل را توی پست بعد میآورم که در آن، آقای محبی عزیز، با زبان شیرین خودش، برخی چیزها را گفته است.
عزیزی میخواهد بهجای هزینهی سفرهی عقد و کارت دعوت، به مدعوین عروسی، کتاب هدیه کند. من که خوشم آمد و تشویقش هم کردم. حالا اگر از بین دوستان و رهگذران و جستوجوگران*، کسی هست که بتواند کتاب خوب معرفی کند دریغ نفرماید. طبیعتا شرطش این است که نباید گران باشد. ترجیحا غمانگیزناک هم نباشد. اولین کتابی که به ذهن من رسید «ازبه» امیرخانی بود. همهی مزایای کتاب یکطرف، نوشتن مرتضا آن هم با الف، طرف دیگر! ضمنا دوستان شاعر هم اگر کتابهایشان روی دستشان باد کرده، میتوانند با دادن تخفیفی قابل توجه، در این امر خداپسندانه و فرهنگی شرکت نمایند. ازبه را برای این نوشتم تا ذائقهی این زوج جوان دستتان بیاید.
* آقای دکتر میفرمایند سایت خوب، سایتی است که بخش عمدهی مخاطبانش از طریق موتورهای جستوجو مرورش کنند. مشکل اما اینجاست که اینروزها هر کس دنبال «جگر» یا میگردد، سر از کتیبهی بینوا در میآورد. چند تا از کلماتی که ملت را فرستادهاند اینجا میآورم تا شب عیدی کمی خوشبه حالتان بشود. بعضی واژهها را هم از ترس فیلتر نمیتوانم بنویسم و ماندهام این روبوتهای جستوگوگر چرا خلایق را به این ناکجاآباد میکشانند.
عباراتی که بیشترین بسامد را برای جستوجو داشتهاند و به اینجا رسیدهاند:
فاخره صبا
جگر
طلسم بهبود وضع اقتصادی
محمدکاظم کاظمی
باستانی پاریزی
لمپارد
ابنمحمود
عبدالمالک ریگی
خوکچهی هندی
سندرقیت
حانباز موجی
پنتهاوس
دوستت دارم
خاکشیر
شعرهای رومانتیک
چگونه یک طرح زودبازده
متن عروسی
شعرهای غمگین
شنیدم وقتی از فرزانه استاد
عکس ترسناک
...
کتاب یادتان نرود لطفا!
سخنران مدعی بود: «ایرانی که میشناسیم و بدان افتخار میکنیم، مدیون دو نفر است که اتفاقا جزو منفوران تاریخاند. آغامحمدخان و رضاخان پهلوی.» او از تاریخ میگفت و حفظ ثبات و امنیت و من به چشمهایی میاندیشیدم که شعلهی کینهی مخنث تاریخ و ناجی سرزمین را فرو نشاندند. داشتم داغ میشدم با حساسیتی که به این دو نام داشتم اما باز هم زلال شعر به فریاد رسید. اینبار از زبان محمدعلی جوشایی. هم او که گفته:
...در کوچهها طوفان بیاید کاش
شنباد خونافشان بیاید کاش
وقتی کرامت نیست در چشمی
آغامحمدخان بیاید کاش...
• غزلی را که در پی مینویسم، عمری دهساله دارد. لاشهاش هنوز توی اولین وبلاگ از دسترفتهام خاک میخورد اما اینجا منتشرش نکردهام. مدتی قبل یکی از دوستان تماس گرفت و گفت: «ماهواره داری؟» پرسیدم: «چطور؟» گفت: «یکنفر دارد توی این شبکههای لوسآنجلسی شعرت را میخواند. میگوید همین دیشب سرودهام و تقدیمش میکنم به...» طبق معمول خندید و خندیدیم.
• چند وقت پیش هم، دوستی از افتخار ترک عادتی مذموم میگفت. یادم هست وقتی از اتاقم رفت، چند دقیقهای به اشک مجال جولان دادم. با محبت بسیار حرف میزد و قشنگتر از آن میشنید. منهم از عادتهایم گفتم و از غلام همت آنم که زیر چرخ کبود... یادی کردم از دوستی که دوستانش را اینگونه میخواست. رها از هر تعلق خاطر و آزاد از هر بندی. هم او که در اوج جوانی، اولین استاد اخلاق نوجوانیام بود و پیشتر هم از او یاد کردهام. القصه؛ صحبتمان آنقدر گل انداخت تا اینکه کار به شعر و شاعری کشید. میدانستم از آنهایی است که معتقد است ادبیات، شوخیبردار نیست. با اینهمه برایش اعتراف کردم که نفس شعر برایم هیچ موضوعیتی ندارد. گفتم که مالک واژهها نیستیم. من اگر چیزی میگویم بیش از آن که به درد دیگران بخورد، خودم را آرام میکند و این از سرم هم زیاد است. قصهی بالا را هم برایش گفتم. گفتم که باور نمیکنم کسی بتواند در خلأ * شعر بگوید. حرفهاش شاعری باشد. عشق را هم بخواهد برای اینکه بتواند شعر بسراید. الههی الهام بطلبد تا غزلش به مقطع برسد. شعر، سرریز پیمانهی دل است. راستی مگر شعر چیزی جز زبان عشق است؟ رستاخیز کلمات هم اگر باشد، اسرافیلش همان است که گفتم. باید در صورش بدمد تا اتفاقی در زبان حادث شود. وگرنه جفت و جور کردن واژهها که کاری ندارد. بی «آن» به پشیزی هم نمیارزد.
• اینهمه بافتم که بگویم اگر اینروزها اینجا غزل نمیگذارم بدان خاطر است که هیچکدامشان در خلأ گفته نشده! و طبیعتا لو میدهند آدم را. هیچ روزم بیواژه و غزل نمیگذرد اما نمیشود اینگونه دوام آورد. وضع کار و بارمان شده است عین شبهای امتحان. آدم دلش میخواهد فوتبال ببیند، کارهایی را که تا بهحال نکرده، بکند، به شرط اینکه درس نخواند.
• همان اول کار هم گفتم که غزلش دهساله است تا هوای کار دستتان بیاید. لطفا با نظر پاک خطاپوش بخوانید:
اذان زادنی دیگر
جنونی تازه ، زخمی نو ، نشان کردهست جانم را
و میگيرد همين تهماندهی تاب و توانم را
کجايی آی...! حجم هستیام در خويش میپيچد
و میترسم برون ريزد ز دل، راز نهانم را
تمام آرزوهای مرا طوفان شک بردهست
و ابری تيره پر کردهست چشم آسمانم را
نه خورشيدی، نه امّيدی، چه خواهد شد؟... نمیدانم
فقط سرماست میداند زبان استخوانم را
چه میپرسی نشانت چيست؟ نامت چيست؟ بيهودهست
بپرس از کوچههای بیکسی، نام و نشانم را
در اين مردابِ وهمافروزِ ایمانسوز میپوسم
اگر دستت نگیرد دستهای ناتوانم را
زبانم جز به کامِ نامِ تو دیگر نمیگردد
تو که لبریز عطر نام خود کردی دهانم را
...
زمستان رفت و من در دستهایت زاده خواهم شد
جنونی کهنه، جانی نو... که میگوید اذانم را؟
..................................................
* این همزه هم مصیبتی شده است ها. همین هفتهی پیش توی یادداشتی به بهانهی توسعهی فعالیت بام نوشته بودم «جمع دیگری دست به کار پر کردن آن خلا شدند» و دوستان هم طبق معمول خلأ را بدون همزه چاپاندند و بعد هم دست گرفتند که عمدا نوشتهای... اینجا دقیقا منظورم خلأ است با همزهی دوقبضه وگرنه کیست که نداند بیهمزهاش عبادتگاه شاعران –از نوع کلٌهم غاوون- است.
قبل از سال، دوست خبرنگاری در گپوگفتی پرسید: «بهنظرت طرح سهمیهبندی بنزین چه سرنوشتی پیدا میکند؟» گفتم: «برو از اهلش بپرس.» اصرار که کرد به شوخی گفتم: «حل مسالهی یارانهای که کشور بابت انرژی میپردازد کاریست کارستان. شجاعت میخواهد که الحمدلله آقای رییس جمهور دارد. اگر ایشان بتواند طرح را اجرا کند دو فایدهی بزرگ خواهد داشت. اول اینکه خدمت بسیار بزرگی کرده. دوم اینکه برای دور بعد رأی نمیآورد!»
این بزرگوار که داغ اصولگرایی بر جبین دارد، البته جسارت مرا زیرسبیلی رد کرد اما امروز تقریبا مطمئن شدم که همیشه چنان بیخیال از کنار زخمها میگذریم که برای مرهم گذاشتنشان باید دولت یا مجلسی به پایش قربانی شوند. قربان هیکل اقتصادمان هم بروم که زخمآجین است. سیاست و فرهنگ و اجتماعمان هم بههکذا. تصور کنید اگر جمعبندی نظام بر این باشد که مسالهی رابطه با آمریکا حل شود، یارانهی آب و برق و شیر و... برداشته شود، آنگاه با این شعارهایی که دادهایم سر چند دولت یا مجلس باید برود لب باغچه؟ دولت میخواهد (یا مجبور شده!) که مشکلی بدین معظمی را حل کند. ولی نه میخواهد چوب را بخورد و نه پیاز را و البته به باور من هر دوتایش را خواهد خورد. دوست دارد که مشکل بنزین را حل کند، سوخت با نرخ آزاد هم ارائه نکند. آب هم توی دل خلایق خصوصا در این ماهها تکان نخورد، تورم هم ایجاد نشود و...
عنایت دارید که این، یک تحلیل اقتصادی نیست که اصلا صلاحیتش را ندارم. بیشتر از جنس همین حرفهاییست که توی کوچه و خیابان و محافل، نقل مجلس میشوند. به گمان من اینروزها ذکاوت یا تخصص ویژهای برای دیدن عمق بحرانها نیست و با چشم غیرمسلح هم میشود پاییدشان.
از سیاهنمایی که بگذرم، اصلا توی کت من یکی نمیرود که برایم تعیین کنند چقدر میتوانم بنزین بسوزانم! یا من میتوانم هزینهی درخواستم را با هر نرخی (حتا نرم جهانی) بپردازم که میپردازم یا نمیتوانم که آنوقت میروم سراغ جایگزینها. بهجای مسافرت با خودروی شخصی، از اتوبوس و قطار و هواپیما! استفاده میکنم. اینکه میفرمایند عرضهی بنزین با نرخ آزاد، اثر تورمی دارد و شکافها را فلان میکند و بهمان، مسالهی دیگریست و باید خرد جمعیشان! را بهکار بیاندازند نه اینکه حرف زور بزنند. مردمی را تصور کنید که به بنزین نیاز دارند، سهمیهشان را هم مصرف کردهاند، حاضرند هزینهی تهیهی بنزین با نرخهای بالا را هم بپردازند، نتیجه چه میشود؟ قاچاق سوخت؟ پاگرفتن اعتراضات؟... هرچه باشد، عاقبت هم چوب خورده میشود هم پیاز.
رودهدرازیام را ببخشید. امروز مسافرتی پیش آمده بود و من در لحظاتی که تنها توی بیابان میراندم و وسوسهی واژهها را از سر میپراندم، به چنین چیزهایی فکر میکردم. در خبرهای درشت، خوانده بودم که آمار تصادفات، 35درصد کاهش داشته، ریزتر هم خوانده بودم که گردشگردی نیز 40درصد کاهش یافته است. عدد نمیتوانم بگویم اما مشاهدهی عینی من از رانندگی امروز این بود که بهتقریب، بیش از 60درصد سفرهای بین شهری کم شده است. در جادهای که صدها بار رفتهامش و تردد سواریها و شخصیها در آن بیداد میکرد، جز حضور کامیونها و وانتها چیزی به چشم نمیآمد. گاهگاهی هم کسانی دیده میشدند که دستهجمعی سوار بر خودرویی، چون فاتحان، پشت ابرو نازک میکنند. ابتداییترین نتیجهی این مقایسهها این است که نه تنها آمار تصادفات کاهش نیافته بلکه چندبرابر هم شده است. نتایج دیگری هم میشود گرفت که نمیگیرمشان، چون اولا خوابم میآید و ثانیا ایشان هم خبر دادهاند که دوباره مفتخرمان میکنند و احیانا میشود از حضرتشان پرسید. (قابل توجه دوستانی که دفعهی قبل گلهمند بودند از اینکه چرا خبر ندادهام)
باز هم:
تکه ابر قشنگم
کاش میشد بباری
اشک، سهمیهبندی ندارد....
برای آنانکه اهل سیاستاند، ششهفت ماه هیجانانگیز و دلهرهآور پیش روست. برای ما تماشاکنان بستان نیز، فرصت خوبیست تا کمی حظ ببریم از ناشیانههایی که دور و نزدیک میبینیم. طعم سلامها و بوی دست به سینهگذاشتنها عوض شده است. دوستان قدیم، یکایک پیدایشان میشود. مینشینیم توی متن چای و به گمانهزنیها میخندیم. خبرهای خوب هم از چپ و راست میرسد. دو سه تا عروسی اساسی پیش رو داریم. غصهای اگر هست، دوری امیرم است. میگوید: مطمئنی فقط برای امیر دلتنگی؟ و میخندد و میخندیم. به تعبیر تحریف شدهی گلآقایی: خنده بر هر درد بیدرمان دواست. باز هم دم گلآقا گرم...
رفتی که مسافری بیاید شاید
خورشید ترانهای بزاید شاید
همخانهی روزهای بیپنجرهگی
نشناختمت چنانکه باید شاید
یادم باشد توی کتاب رکوردهای گینس ثبت بشود. خواب چلتکهی دیروز، تا تعبیر، تنها یکقدم فاصله داشت.
تابلوی خطر:
انفجار مین
یک نوار قرمز
از حدود زندگی
تا کرانههای عشق میکشم
بعد از این
در خرابههای سینه
در حوالی دلم
قدم نزن
چندمین بار بود که صدای گرفتهاش را شنیدم؟ برای خودش ابویی است اما دلش به انگشتانهای غم لبریز میشود. صالحجان! امروز همهی دوستان جمعند. کلافه نباش. منتظرت میمانیم کاکا... یادت باشد قلبت را بیاوری. چایمان دوغزال است.
آقایی –احتمالا- با نام فاضل پیام زیر را برایم نوشته است:
«متاسف هستم که دیگه برای خوانندههاتون ارزشی قائل نیستید تا بخواهید حتا نظرات آنها را بدانبد. لااقل در وبلاگتان ذکر کنید که به هیج کس جواب نمیدهید. اما کار شما مانند قطع کردن تلفنهای بام میباشد برای این که نخواهید نظر مردم را در مورد نشریه بدانید.»
چند نفر دیگر از دوستان هم پای دموکراسی و قسعلیذلک را پیش کشیده بودند و مرا روی صندلی اتهامات داغی نشاندهاند که مسلمان نشنود، کافر نبیند...
در این باره باید سه چیز را با ایشان در میان بگذارم که اول، سومی را میگویم:
من به پیشنهاد دبیر محترم تحریریه (که استادم نیز هستند) اینجا راجع به بام چیزی نمیگویم. سایتش را دوستان گروه ماتریس دارند آماده میکنند، هر وقت رونمایی شد، تشریف بیاورید همانجا و نظراتتان را بفرمایید. اگر هم دلتان خواست زنگ بزنید. یعنی اینجا خودم و یا دقیقتر بگویم بخشی از خودم هستم بدون شخصیت حقوقی.
دیگر اینکه من مدتهاست اعتقادی به دمکراسی و از این قبیل ندارم. تلخ است اما به قول برادران افغان، از تلخ پروا نیست. «مذهب اعداد»، خودش را بر من و شاید ما تحمیل کرده است و اکنون هم بردهی محصول خرد جمعی! بشریت شدهام. باور کنید در عین بیاعتقادی، دموکرات خوبی هستم اما این دلیل نمیشود کار و زندگی را رها کنم و یک چشمم به پیامگیر باشد و دیگری به شمارنده. اگر تجربهی بشری، دموکراسی را عاقلانهترین راه زیستن جمعی میداند، تجربهی چند سال وبلاگنویسی -که طبیعتا برای من مهمتر از نزاعهای تئوریک فیلسوفان و نظریهپردازان است- به من آموخته که وقتی با هویت واقعیات مینویسی، علاوه بر همهی محدودیتهایی که داری، باید وقت و انرژی اضافهی فراوان داشته باشی تا اموراتت بگذرد. ضمن اینکه ما بلانسبت در این حریم شخصی، شدهایم عین جاذبه و دافعهی توامان. یا دوستان طوری شرمندهمان میکنندکه باید این الطاف را به لطایفالحیلی برای اقوام و آشنایان و... توضیح دهیم و جان سالم بهدر ببریم، یا سنگ تمام میگذارند و چپ و راستمان میکنند که تا مدتها نای بلند شدن نداریم. برای اینکه دموکرات بودنم را هم ثابت کنم شما را ارجاع میدهم به وبلاگی دیگر که مدتی است مینویسم و طبیعتا با اسم حقیقی بهروز نمیشود. آنجا دوستان تشریف میآورند و نظراتشان را ارائه میکنند و من هم متقابلا خدمتشان میرسم. اگر نتوانستی پیدایش کنی ایمیل بزن تا نشانیاش را برایت بفرستم.
سوم اینکه، ترتیب پیامگیر را دادهام، شمارنده را هم نگهداشتهام برای روز مبادا (دوستانی که یک بانک اطلاعات کامل از آیپی دوستان و دشمنان دارند عرض بنده را بهتر متوجه میشوند.) با اینهمه، برای اینکه آقا فاضل دلگیر نشوند عرض میکنم که اولا عمدهی مطالب اینروزها حدیث نفسهای آنلاین و شتابزدهای هستند که در فواصل استراحت مینویسم و توقع زیادی هم ازشان ندارم و پیشنهاد میکنم شما هم زیاد سخت نگیری، ثانیا ترجیح میدهم برای شعرها و مطالبی از این دست پیامگیر بگذارم تا از نظرات دوستان بهره ببرم و ثالثا این ایمیل را گوشهی صفحه گذاشتهام برای اینکه اگر توصیه و ارشاد و نصیحتی دارید و ارزشش را هم دارد که چند دقیقه وقت صرفش بکنید، لطف بفرمایید و بینصیب نگذارید. همهی ایمیلهایم را تنظیم کردهام که یک نسخه از آنها به mparizi[at]gmail.com میرسد.
ادامهی مطلب
عادت پانزدهسالهای دارم. شیرپاکخوردهای کتابی از کاسپاروف –همانکه پوتین احتمالا هوس بازی سیاست را از سرش پرانده- هدیهام داده بود. جذبش شدم و شطرنج سرگرمی ایام فراغتم شد. چند سال بعد با رامتین همخانه شدیم. از این شطرنجهای هوشمند داشت که میشد با آن بهعنوان رقیبی بیجان مسابقه داد. وسیلهای جدید یافته بودم برای سنجش تمرکزم. از سطح یک شروع میکردم و میرفتم تا سطح ده. هر عددی که نصیبم میشد نمرهی تمرکزم بود. اگر ده را هم میگذراندم یعنی توپ توپ بودم. اگر هم نمیتوانستم، یعنی اینکه اعتماد به نفسم در آن روز شهید شده است...
قبل از ویستا از Chess Master مدد میگرفتم و حالا به همین شطرنج نصفه و نیمهی آقای گیتس قانع شدهام. اشکال بزرگش این است که Ctrl+Z آن فعال است و میشود جر زد. اشکال دیگرش هم این است که سطح ده خیلی معطل میکند و حوصلهی آدم را سر میبرد. نهمین سطح، ایدهآل است برای بازیهای سریع. یک اشکال دیگر هم دارد و آن این است که بعد از مدتی، قلقش دستت میآید و بیفکر هم میتوانی ببریاش. کافیست با گامبی هندی شروع کنی و با یک گسترش تکراری و ساده، گیرش بیاندازی. وقتی میبری آهنگ فاتحانهای پخش میکند که بعد از مدتی برایت عادی میشود.
امشب که دیروقت به خانه رسیدم و بساط را پهن کردم، ناخودآگاه روی Chess Titans کلیک کردم و بازی شروع شد. چند دقیقهای نگذشته بود که آهنگ جدیدی شنیدم. مات شدهام انگار. آهنگ باخت به طرز خندهداری مسخرهات میکند. اعتماد به نفس هم پر... دارم مثل کوئیلو دنبال نشانهها میگردم. نشانهها همه بر باخت دلالت میکنند. نمیخواهم جر بزنم که فکرم مشغول بود و ذهنم درگیر. همه چیز شهادت میدهد که ماتم. اعتراف به شکست، حتا به یک موجود بیروح، گاهی سبک میکند آدم را. بیکیش، مات شدهام.
اینروزها چون کمتر فرصت فکر کردن دارم، به پرگویی مبتلا شدهام. بیش از این وجهشبهی با سیاستمردان ندارم.
سیدی اهدایی آقا محسن را روی رایانهام کپی میکنم تا اگر فرصتی بشود آهنگهایش را بشنوم. نمیشود. آخر شب توی ماشین خودم را به دست نواهای «قلندروار» و «نامجو» میسپارم. قلندروار واقعا ولاندرغار نبود. حتا اگر هم بود برای من بهخاطر آهنگسازش –عماد توحیدی- و ترانهسرایش –حامد- شنیدنی میشد. نامجو را هم که تا بهحال نشنیده بودم. میگویند: بندهی خدایی میزند توی گوش کسی. آلتخورده نزد قاضی به شکایت میرود. ضارب مدعی میشود که ایشان چهار سال پیش به من گفته: خوکچهی هندی! قاضی میگوید: پس چرا امروز زدیاش؟ او هم میگوید: چون تا امروز خوکچهی هندی ندیده بودم! به قول مرحوم عمرانی حالا حکایت ماست. مشتاق هم اگر مثل ایشان قرآن را با سهتار میخوانده، حقش بوده هر بلایی سرش بیاورند. حیف بود تماشای ماه جوان دیشب را بگذارم به شنیدن این اصوات مثلا تلفیقی.
و ماه آه
چقدر ماه جوان بود
و در سراسر شب
چنان تلاطم کرد
که خضر راه سراب حیات مرا گم کرد
...
«بعضی وقتها فکر میکنید دور و بریها را لااقل شناختهاید. میتوانید مثل همان سینهی زخمی کتیبهی عاشقانه رویش حساب کنید. اما... این بازی ازلی و ابدی انسانهاست. خنجر خیانت همیشه در طول تاریخ درخشیده است. هی زخم میخوریم و هی عبرت نمیگیریم. به قول شاعر: نه ایدل، این زمانهی ما هم زمانه نیست...»
اینها مضمون تقریبی غصههای دوستی است که میغرد و میگوید. منهم خالهزنکانه میچزانمش: «تقصیر خودت بود. چشمات رو باز میکردی. باید میدیدی رو دیوار کی یادگاری مینویسی! به قول ت «ژن» مشکل داره عزیزکم. به قول ع، جوجه است... همه میگفتن، خودش هم، اما تو باور نمیکردی. هنوزم فکر نکنم آدم شده باشی. ولش کن با دلخوشیاش. اون به چیزایی که میخواست رسید. الانم اگه دردی داشته باشه درد بیسوژگیه. حقته. حقته...»
منهم دقیقا حس شما را دارم. حالم به هم میخورد از این ادا و اطوار و آه و نالهها. اینها را برای همان دوستی نوشتم که یادش بماند دهم مرداد هشتاد و شش چی بهش گفتم!
• تاریخ، خندههای مرا کهنه میکند
اینقدر، خاطرات مرا زیر و رو مکن
(احتمالا مسعود سلاجقه!)
• آدم اگر توی وبلاگش هم نتواند از حسرتهایش بگوید که نمیشود. میشود؟ حسرت شیرین این روزهایم کتابهایی است که استادی بزرگوار از سر لطف به دفتر آورده و حدودا 300تایی از آنها هم توی کتابخانهی (دکور!) اتاق من جا خوش کردهاند. گل سرسبدشان هم یک دوره مجلهی سخن است که با جلدهای قرمز جگریشان آب از لب و لوچه آویزان میکنند. مشکل اما این است که امورات! ما بیجلسه و نشست نمیگذرد انگار و همین شده است آینهی دقمان. همین دیروز 8ساعت از تهماندهی عمرم توی این جلسات هباء منثورا شد. فقط نیمساعتش مصروف این گردید که رنگ سازمانی شرکت چه باشد بهتر است؟ وقتی داشت کار به جاهای باریک میکشید و توضیحات روانشناسانه و بازاریابانهی! دوستان افاقه نکرد از زبان من پرید: جگری! و مساله ختم به خیر شد (توجیهاتش بماند). چه شود روزگار ما با اینهمه جگر! تصورش خوشمزه است: رنگ دیوارها جگری (با ارفاق، آجری که ظاهرا با سفالهای کرم، ست شده است. این یکی از توجیهاتی بود که نماند و لو رفت)، مبلمان جگری، لباس همکاران جگری، سربرگها جگری، کمپرسور جگری، دایکات جگری... من اما دلم پیش جگرهای توی کتابخانه است.
• از روزی که جسارت کرده، کامنتدونی را بستهام، بخشی از وقتم آزاد شده است تا بتوانم لااقل بهجایش روزنامههایم را بخوانم. در عوض، کامنتهای شفاهی رو به فزونی گرفتهاند و برای من که بخش عمدهای از مخاطبان اینجا را روزانه یا در طول هفته زیارت میکنم، وضعیت بامزهای ایجاد شده است. توفیرش این است که بهجای اینکه بنویسند: «سلام، قشنگ بود! به ما هم سر بزن» صاف توی چشمهات نگاه میکنند و میگویند: «اوه! راستی پستمدرن هم شده؟!»• اخلاق حرفهای اجازه میدهد چنین عکسی را منتشر کنیم؟ اگر دلش را ندارید، نبینید. ولی اگر زیادی خوش بهحالتان است و یادتان رفته دور و برتان چه خبر است، حتما قصهاش را بخوانید و با بیرحمی تمام به این عکس زل بزنید. لعنت به این جگر!
ما بد مینويسیم. بسيار بد. فارسی گروههای بزرگی از ما در اسفلالسافلين است. خيلی خوب باشد شکسته پکسته است. به هم ريخته است. کسی که زباناش به هم ريخته است به هيچ نظمی نخواهد رسيد. آشفتگیاش درمان نخواهد شد. هر قانونی برای بیقاعدگی ذهن و زبان و شناور کردن معانی رهزن مدرنيته است. من باشم بسياری از شاعران را دوباره به کلاس زبان فارسی میبرم و بسياری از روزنامهنگاران و مترجمان را. باور کنيد دلم لک زده است برای خواندن متنی که از خواندن آن حظ کنم. متنی سنجيده و آهسته و خردمند و گزارهمند و والا. متنی که ذوقزده نيست، عجول نيست، انباشته از همهی حرفهای عالم نيست، خط دارد و ربط دارد و خوب و پاکيزه نوشته و چيده و ويراسته شده است. متنی که میآموزد و از حضور و منزلت خود در جهان آگاه است و وجودش مثل فحشی بر ناصيهی زبان فارسی ننشسته است.
(شعر جدید آقای جامی)
پارسال:
شمال بودیم. توی هوای دمکرده داشتیم بر و بر یکدیگر را نگاه میکردیم. پدرآمرزیدهای سر صحبت را باز کرد و کشاند به کسب و کار. بههر حال بهتر از هیچی بود. از آنجا که دلم نمیخواست دربارهی خودم حرف بزنم توپ را انداختم توی زمین پدر همان پدرآمرزیده. گفتم چه میکنید؟ کارش علم کردن داربست بود. همینطور که صحبت میکرد، از کار در برجهایی گفت که قیمت هر آپارتمانش بالای 3میلیارد تومان میرسد. زعفرانیه را میگفت انگار.
دیروز:
ماهنامهی «نسیم هزار» را که یکی از دوستان بهخاطر پروندهی «کدام سوزوکی، کدام مجید»ش به من داده بود ورق میزدم. نسیم هم از پنتهاوسهایی گفته بود که با 600متر مربع زیربنا در نیاوران، حدود 12میلیارد تومان به فروش میرسند.
امروز:
آقا فرشید خوشتیپمان ساعت 20 پرواز داشت. قبل از پریدن سری به دفتر زد. زیاد سر حال نبود. بعد از کمی صحبت گفت: جوان متاهلی را معرفی میکنم که توی تعمیرگاه یکی از شرکتهای خودروسازی کار میکند. ماهیانه 40هزار تومان حقوق میگیرد. اگر دست و بالش را بند کنید ثواب دارد. فرشید را اینگونه ندیده بودم تا بهحال.
حالا:
حوصلهی رومانتیک بازی ندارم. دو سه شب است که مثل بچهی آدم نخوابیدهام. داشتم به شکافهایی فکر میکردم که روز به روز عمیقتر میشوند. شکاف فقر و غنا شاید ابدیترین و پیشچشمترینشان باشد. ضمنا هیچکدام از «کوتاهتر از آههایی» که گفتم قابل انتشار نیستند. شبتان به خیر...
چند روز پیش یکی از دوستان مطبوعاتی، خطابهی غرایی ایراد کرده بود. ایشان معتقد است جمعی از جدیدالولادهها انگشت بیخ کارش کردهاند (تعبیر از ایشان است) و هشدار داده بود که مواظب باشید سکندری نخورید و قسعلیذلک... از دوستان پرسیدم اتفاق جدیدی افتاده؟ گفتند احتمالا تقصیر طنز حضرت ابنمحمود است. طنز را که دوباره خواندم دیدم
(عجب باطنی دارد این پیرمرد! داشتم کله پاچهاش را بار میگذاشتم که زلزله شد. زنگ تفریح ماست انگاری! برای ثبت در تاریخ! الان ساعت دقیقا 1:10 بامداد است. یاد همکارمان آقای احمدینژاد افتادم که وقتی میگویند فلانی آمد قلبمان هری میریزد پایین)
بگذریم. داشتم میگفتم... دیدم که نه تنها پاستوریزه است بلکه چربیاش را هم گرفتهاند. بالاخره پس از کلی بحث و فحص، کاشف به عمل آمد که از خط قرمزهای ایشان گذشتهایم. خط قرمز هم برای این تیپ اساتید، چیزی توی مایههای آگهی و... است.
(انگار امشب قسمت نیست مزاحم شویم. نصف شبی سه تا پیامک! پشت سر هم آمد و پاک حواسم را معطوف خودشان کردند!)
یادم رفت چی میخواستم بگویم. فقط دوست دارم دفعهی دیگر که این آقای نسبتا شریف را میبینم ازشان بپرسم که آیا به روح اعتقاد دارند؟
توضیح: عکس تزیینی است! بقیهاش هم اینجاست. دست حمید آقا درد نکند.
طنین زلزله داشت
صدای بهت خدا در کرانههای زمین
سکوت، دلهرهی عرش را نمیفهمید
سکوت، یائسه ماند
و سنگهای مقدس به خویش پیچیدند
و خاک
یتیم منتظری بود
و خاک بر سر شیطان
ابوتراب رسید
کاغذ هنوز هم چیز دیگریست. سلولهای مردهی سلولز، هنوز هم از فوتونهایی که صاف توی چشممان فرو میروند عزیزترند. غزلهایی که روی پوست آهویی یا زرورق سیگاری حک شدهاند کجا و شعرهایی که توی ادیتورهای بیروح، کپی/ پیست میشوند، کجا؟ نامههایی که چروکخوردهی اشک و مزین به گلبرگهای خشکیده و معطر بودهاند کجا و ایمیلهای یکشکل و فونتهای تکراری کجا؟ هفتهی پیش نامهای از دوستی به دستم رسید که بارها ایمیلهایش را خوانده بودم، اما هنوز هم طعم خوش کلماتی که با خودکار روی کاغذی بیخط نوشته بود زیر زبانم مانده. قشنگ میشد از فشار قلم فهمید که نویسنده، این علامت سوال یا آن علامت تعجب را با چه غیظی نوشته، میشد حجب و حیای نگارنده را هنگام عبور از واژهای گلایهآمیز لمس کرد... هنوز هم کاغذ چیز دیگریست.
کهنه کاغذی را


•
چند روز پیش یکی از دوستان مطبوعاتی، خطابهی غرایی ایراد کرده بود. ایشان معتقد است جمعی از جدیدالولادهها انگشت بیخ کارش کردهاند (تعبیر از ایشان است) و هشدار داده بود که مواظب باشید سکندری نخورید و قسعلیذلک... از دوستان پرسیدم اتفاق جدیدی افتاده؟ گفتند احتمالا تقصیر طنز حضرت ابنمحمود است. طنز را که دوباره خواندم دیدم