تبليغاتX
كتيبه‌
 
شنبه 12 آبان1386
مثل صنوبرهای پاریز
تقدیرِ سبزِ راه‌راهم باش!
زندانِ چشمانِ تو را
              عشق است...



قیصریه‌ها:
۱. اسطوره‌های عشق نمی‌میرند  (محمدرضا ترکی)
۲. شاید به فکر یک غزل دیگر است او  (سعید بیابانکی)
۳. به‌خاطر ابهت اسم تو  (ابن‌محمود)
۴. با ما نشان برگ گلي زان بهار ماند  (محمدکاظم کاظمی)


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 9 آبان1386
استادی چنین، در سوگ شاگردی چنان

لرزش شانه‌هایت را عشق است استاد... دکتر شفیعی کدکنی را نمی‌شود دوست نداشت. مراتب دانش و فضل یک‌طرف، گریه بر داغ جان‌فرسای شاگرد هم همان‌طرف. خودش پیش‌ترها گفته بود: «امین‌پور! تو به شعر دست يافته‌اي، همين جا بمان و تكان نخور!» از صبح طاقت آورده بودم تا این‌که پیرمرد را دیدم و شانه‌هایش را.
منتظرم تا دوستان قدیم قیصر از بهت بیرون آیند و لب باز کنند به قاف عشقی که نام کوچکش از آن آغاز می‌شد.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 9 آبان1386
غم‌های بزرگ، پیش‌لرزه‌هایی دارند که تار و پود وجود را می‌لرزانند. چند روز پیش از زلزله‌ی بم بود. ذله شده بودم از خودم و واژه‌هایی که بر زبانم می‌رفت. نوشتم:
خاک بر سر تمام واژه‌ها نشسته است
مرده‌شور هم گربه می‌کند
آه! ای مسیح بی‌پدر
چقدر بی‌کسیم!
مصطفا بعدا گفت فکر می‌کردم برای زلزله گفته‌ای. می‌دانست مرده‌شوران گریانی بودیم بر جنازه‌های تیمم یافته با خاک... بی‌کس...
مطمئن شده‌ام که فرشته‌ی مرگ از بی‌نشانه آمدن بیزار است. به رخ می‌کشد خودش را آن‌هم وقتی که صید بزرگی را نشانه رفته باشد.

ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 8 آبان1386

عبدالقادر بیدل دهلوی را گفتند: «معجزه‌ی شاعری‌ات را به ما نشان بده و بیتی بسرای که بتواند تا همیشه ادامه یابد بی‌آن‌که قواعد شعر در هم ریزد.»

مولانا این بیت را بی‌درنگ سرود:

نشانت می‌دهد هر دم به انگشت عصا پیری

که مرگ این‌جاست، یا این‌جاست، یا این‌جاست...

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 2 آبان1386
پاییر امسال نه بهار پریده‌رنگ است و نه خزان عاشقانه. پاییز، درک آدم را از طبیعت بالاتر می‌برد. مجبورت می‌کند همراهی‌اش کنی. مثل دیروز که وقتی در من سرایت کرده بود، خودم را مطلق‌العنان در اختیارش گذاشتم. انگار سیخی در دست داشت و کره‌خر احساس آدم را می‌نواخت. مشکل این‌جاست که برای توصیف هوای فوق‌العاده‌‌اش، چند بار شنیدم که «بهاری» است. پنجره‌ی اتاق را که باز گذاشتم، افاقه نکرد، در انتهای اتاق را هم که به بالکن باز می‌شود، گشودم و اجازه دادم نسیم پاییزی هر قدر که دلش می‌خواهد اتاق را در نوردد و هر چه می‌خواهد بکند. فقط روی برگه‌های پراکنده‌ی میزم چیزکی گذاشتم تا پریشان نشوند. در اصلی را هم از تو قفل کردم و خیلی زود از سیطره‌ی حرف‌های پیرمرد سیاه‌مویمان بیرون آمدم که می‌گفت: «عاشقی در این سن و سال می‌چسبد!» هرقدر بهارم به دل‌شوره آغشته بود، پاییزم با زیبایی و سرخوشی آمیخته است. می‌گویند آن‌قدر بلند نخند که غصه بیدار شود. بلند می‌خندم. بیدار هم شود چه غلطی می‌خواهد بکند؟ به قول خودم!: از من گذشته بشکنم از بس شکسته‌ام...

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 1 آبان1386
روزنامه‌خوان حرفه‌ای!
جمعه‌ها فقط
     از آخرین وقایع دلم خبر بگیر
هفته‌نامه‌ام هنوز


۱. چیزی شبیه سوء تفاهم

۲. مدیون منی اگر شب هفتم من
با دامن آبی‌ات نرقصی بانو

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه


 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.