تبليغاتX
كتيبه‌
 
شنبه 29 دی1386

بزرگِ خاندان، نذری داشته که تداوم یافته تا حالا. هرکدام از دختران و پسران که ازدواج می‌کنند مشمولش می‌شوند. هر جای دنیا هم که باشند توفیری ندارد؛ یا خودش یا پولِ قربانی را می‌فرستند. امسال 64گوسفند، آبگوشتِ نذری می‌شود توی سفره‌ی خانواده‌ها و عزاداران. پیامک می‌دهم: «سر دیگِ ...ها را که باز می‌کنید، برای یک جوانِ بی‌آرزو هم دعا بفرمایید.» می‌فرماید: «...دارد عکس می‌گیرد، همراه با ناهار فردایِ بام که آبگوشت است.»

دعوت‌نامه که شاخ و دُم ندارد. دارد؟! 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 28 دی1386

گلویم اناری‌ست خونین

که در خاطراتش خدنگی‌ست؛

گریبان خاموش من یادگارِ غمِ توست.

 

 

 

جمعه پشت جمعه می‌آید

برف پشت برف

نرگس یارم متاعِ چارراه‌ها نیست.

 

 

خاطره‌ی آقا بهروز عزیز از بزرگواری دکتر سیدجعفر شهیدی.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 26 دی1386

استاد مهدی ثانیهشت سالی می‌شد که بی‌خبر بودم از پیرمرد. صدای دورگه و زنگ‌دارش توی گوشی هم طنین خودش را دارد: «تازه فهمیده‌ام کجایی! می‌خواهم متنی را که برای وداد نوشته‌ام برایت بخوانم.»

 

دارد از وقتِ قرار می‌گذرد و دوستان هنوز وارد دستور جلسه نشده‌اند. آن یکی دارد از خاطرات برفیِ سوئدش می‌گوید و عمق 800متری زیر زمین و زندگی‌ای که در منهای چهل هم جریان دارد، دیگری از گریدری که فرستاده بود مهرآباد تا بلبشوی بحران را بخواباند... انصافا صحبت‌ها شیرین است و شنیدن دارد اما من در میان جمع و دلم جای دیگر ا‌ست. موقع خداحافظی یاد ابن‌محمود می‌افتم و می‌خندم‌: «من یک منبر دیگر هم باید بروم.»

از هتل که بیرون می‌زنم، همه‌جا سفید شده است. دانه‌های برف، بلورهای ریز و خشک و البته درخشانی‌اند که عین خاک‌اره، از پیش لاشه‌ی برف‌پاک‌کن کنار می‌روند. رفیقمان این‌جور مواقع می‌گوید: «عجب سرمای گداکُشی است، خداوکیلی مراقب خودتان باشید!»

 

حسابی مراقبیم. حالا که به قول شاعر: «گرمی شوفاژها هم التیامی نیست» رفته‌ایم بخاری خریده‌ایم اما این‌ها هم هرچه زور می‌زنند، با این گل و گشادی ساختمان، سردی ما را مرهمی نیستند. می‌گویند اصلاح‌طلبان این‌روزها پول‌هایشان را جمع کرده‌اند و بخاری می‌خرند تا مصرف گاز برود بالا و رقیب رأی نیاورد. عجب ناکسانی هستند اینان! ما که توی این سرما به ریش هرچه اصلاح‌طلب است چغندر نثار می‌کنیم. قربان همین غل‌غل سماور که می‌شود کنارش نشست و قینوس گفت. 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 24 دی1386

گناهی؛

رگِ گردنم را گروگان گرفته‌ست

زمانی، خداوند همسایه‌ام بود

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 21 دی1386

سوسول‌ها، پای بخاری

سرگرمِ شعرِ محشری بودند

شاعر، کلاهش را به یک گنجشک می‌بخشید.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 20 دی1386

دست‌های تو را گرم‌تر می‌فشارم

لیزخوردن بهانه‌ست.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 19 دی1386

در کوه

چون کوه

دستی برآوردم کمرها را

بوسیدمش سخت

دنیا پریشان شد

پس‌لرزه‌های یک زمان‌لرزه‌ست گیسویش.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 18 دی1386

یک میزبان مطمئن‌

یک تکیه‌گاه قرص و محکم

پشت و پناهِ لحظه‌های برفیِ طوفان

هرگز نبودی
در شهر ما امّا

     دیوارها هم شعر می‌گویند.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 12 دی1386

رفته بودیم رفسنجان. مادرخانم دوستی قدیمی از دنیا رفته بود. ایشان همیشه عادت داشت در چنین مواقعی تبریک و تسلیت بگوید. معتقد بود فوت مادرزن مثل شهادت می‌ماند، هم تبریک دارد و هم تسلیت! آمدیم تبریک بگوییم که دیدیم فضا جدی‌تر از این حرف‌هاست. جرأت نکردیم. به همان تسلیت بسنده کردیم. مجلس که تمام شد رفتیم حمیدآباد سر قبر علی و همسر و فرزندش. محمدرضا آن‌قدر زار زد که مرا هم به‌هم ریخت. برگشتنی، همه فهمیدند اتفاقی افتاده و افتاده بود. برای کسی که گریه‌کردن یادش رفته، چیز غریبی نیست اگر سردرد و مخلفاتش دوره‌اش کنند و  غمباد، خانه‌نشین‌اش. خانه‌نشینی اما برای من یک نوستالژی است. آدم تازه می‌فهمد که چه کارهای ناکرده و چه چیزهای ناگفته روی دست و دهانش باد کرده‌اند. با همان سردرد مردافکن و به ضرب دگنک کدئین و کافئین، آن‌قدر نوشتم و سرودم که تلافی همه‌ی روزمرگی‌ها درآید. سفرنامه‌ی بندر را هم فرستادم روی آنتن.

سق‌ که سیاه باشد همین است. روز قبلش داشتم به دوستی می‌گفتم که این‌جا قرار بود اتاق کار باشد، اتاق خواندن و نوشتن و البته با دوستان بودن؛ اما شده است اتاق ملاقات با ارباب رجوع. می‌گفتم باید این اوضاع را عوض کرد و این چندروزه عوض شده است. چقدر دلم هوای این‌جا را کرده بود.

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 11 دی1386

کرمان/

در صفرِ مطلق، خواب می‌بینم

منهای سه، منهای شش... منهای کِلوینم

یخ می‌زند بُغضی مُشبّک در تبارِ من

ته‌مانده‌ی یک دشنه‌ی بی‌دسته در روحم سفر کرده‌ست

شومینه‌ی خاموش

شوقِ سفر را شعله‌ور کرده‌ست.

 

...

 

بندر/

خلیجم را کمرباریک می‌خواهد

فانوسقه‌ اما بی‌سگک... بندر
از گُمبُرون تا شاه‌عباس

ماهی، هوای گریه را تاریک می‌خواهد

می‌گو، طنینِ مستی‌ام را نشئه‌تر شاید

خرچنگ‌ها اما رها در خور.

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

کتیبه


 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.