تبليغاتX
كتيبه‌
 
یکشنبه 30 تیر1387

بی‌خود بودم، خودِ مرا جشن گرفت
بی‌سجده، تشهّدِ مرا جشن گرفت

من مشتریِ قدیمِ زخمم... دیشب
شمشیر، تولّدِ مرا جشن گرفت.


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 28 تیر1387
سیب‌ها سرخ می‌شوند و می‌افتند
ناگهان عشق می‌رسد از راه
شرمِ مردافکنی‌ست دندان‌درد.



ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 26 تیر1387
دیشب نود دقیقه پیِ دل دویده‌ام
نایی نمانده تا بزنم زیرِ گریه‌هات
ای عشق!
در هزاره‌ی سوم چه می‌کنی؟!


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 25 تیر1387
بغض کردی،
خودنویس من ترک برداشت
گریه کن!
تا آبروی شعر برگردد.

بیمه: فول؛ با بهترین  ارتوپد شهر هم هماهنگ شده. رفقا فوتبال رو فراموش نکنن!


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 22 تیر1387
شوقِ دیدار، نیمه‌جانم کرد
تکیه کن تا ابد به من، نهراس!
سروها ایستاده می‌میرند.

با اجازه‌ی «مترسک‌ها ایستاده می‌میرند»


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 17 تیر1387
بی‌رشوه و باج؛
از گمرک پیراهنت ای ماه گذشتم
دیری‌ست صمیمی‌ شده‌ام با شبح عشق.

برای آنان‌که خاطر نازکشان از پارتی قبل خراش برداشته

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 16 تیر1387
در دوره‌ی جهنّمیِ بادسنج‌ها
دل‌گیجه‌های فصلیِ من
از حاک‌ریز حوصله سرریز می‌کند
یک شمر از رسانه‌ی مالتی‌گناهِ خویش
آرام‌بخشِ حرمله‌گی را
تجویز می‌کند.

آن‌سو در آسمان هرزه‌ی شهر
یک بادبادکِ یله، قیقاج می‌رود
معشوق را به درد صدا می‌کند:
ژانا! خمار چشم توأم، چشم باژ کن
این بُغژ‌های حامله را کورتاژ کن!

«دردم نهفته به ز طبیبان مدعی»...
شاید مصممم که بیابم پناه را (!)
هدبند بسته‌ام که بترکانم آه را
«شیر خدا و رستم دستان»...
مرا ببخش!
سربند سبز، خاطره‌ای بیش‌تر نبود.

کاکا بگو! بگو! رد دندان گرگ کو؟
دارد دوباره یوسفم از دست می‌رود
من اعتقادگیجه گرفتم
گم‌کرده‌ام مسیر دلم را
قبله‌نمای کهنه‌ی بابابزرگ کو؟


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 15 تیر1387
روزها
توی وانِ آسمان‌خراش
خیره می‌شود به پای چوبی‌اش
ماه‌واره‌ای که از مدارِ گریه‌های من رمید.


فتوتا: تقدیم به کودکانی که منگ «عمو پورنگ‌»ند یا همان هلو برو تو گلو!



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 12 تیر1387
اندکی فقط شلخته باش
این‌قدر به هارمونی سخیف تیغ و جیغ دل نده
مرد پیش پای مرگ
پاپیون نمی‌زند!



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 9 تیر1387
هی آوردند عشق را هی بردند
بی‌چاره چه آبرویی از وی بردند

شرمنده شدند دشنه‌ها از دل من
وقتی که به عمق ماجرا پی بردند.



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 8 تیر1387
خسته‌ام از این‌همه عدالت
آی نازنین!
جای مهرورزی‌ات
هنوز درد می‌کند.


مطمئنی که هیچ‌وقت آبت توی جوی پزشکان نمی‌رود اما پزشک هم، می‌تواند دوست‌داشتنی ‌شود، علی‌الخصوص وقتی به بیمار کشکک‌سابیده بگوید: «باید بدوی!» و حتا اجازه‌ی فوتبال را هم صادر کند. برق چشمت را که می‌بیند رویش را زیاد می‌کند: «توالت: فرنگی، پله: قدغن، نماز: نشسته (این یکی را در حالی می‌گوید که  دهانش را کج کرده و خیره شده به محاسنت، انگار تردید دارد که اصل است یا تزیینی)، 90 روز هم باید یک حب گلوکزآمین & کوندروشن پلاس (یا به قول یک دکتر دیگر: کنسانتره‌ی کله‌پاچه) بالا بیندازی. وزن هم باید کم شود. این یکی را دیگر طاقت نمی‌آوری. عین خانم‌هایی که سن واقعی‌شان را گفته باشند نیم‌چه قهری می‌کنی و به تلافی، زل می‌زنی به شکمش که به قول آقای نصیرزاده توی آفساید است.


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 7 تیر1387
جز به ضجّه خم نمی‌شود
کشککی که توی زانوان مرد گریه می‌کند
غیرتی که شرم یک دفاع بسته را شکست؛
عود کرده است.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 4 تیر1387
گفتند دعا کنید، بخت برمی‌گردد
هیزم باشد اگر، درخت برمی‌گردد

محراب‌نشین شدیم، باز زخمی ماندیم
نرم آمده است عشق، سخت برمی‌گردد.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 1 تیر1387
تهمت به تبارِ گرگ‌‌ها یادت هست؟
کاکاجان!
من خوابِ ستاره‌ باز دیدم دیشب.



+ دمپایی‌ ها!

   از کودکی‌ام چقدر راه آمده‌اید؟ (سیدعلی میرافضلی)
+  تنها نمی‌گذارم از این لحظه خویش را (مسعود سلاجقه)
+   باران نمی‌آید امشب، دریا پر از گردباد است (ایضا)
+  این رود خاطرات مرا زنده می‌کند (سیدمخمد ضیا قاسمی)


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 1 تیر1387
تیر می‌رسد
و ما هنوز
در خیال آخرین خیانتِ بهار
بی‌سپر نشسته‌ایم.



سالیان قدیم، چند نماینده‌ی ردصلاحیت شده و نشده، مجمعی ساختند و اسمش را گذاشتند مجمع نمایندگان ادوار مجلس. رفیق ما از همان ابتدا با این نام مشکل داشت. استدلالش هم این بود: «ادوار» واژه‌ی قشنگی نیست. توی ولایت ما به آن‌ها که هر از گاهی دیوانگی‌شان گل می‌کند، ادواری می‌گویند.
نه این‌که فکر کنید ما به همین خاطر، اسم را برازنده می‌دانستیم، نه! اصلا حکایت ما دخلی به سیاست و ردصلاحیت و ولایت رفیقمان نداشت و الان هم ندارد. از این واژه خوشمان می‌آمد، تا این‌که پاک گرفتارش شدیم و شد برازنده‌ی قامت ناساز بی‌اندام خودمان. (این ضمایر جمع را تحویل نگیرید، باور کنید بعضی وقت‌ها انانیّت متن را تعدیل می‌کند)

ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.