تبليغاتX
كتيبه‌
 
دوشنبه 24 دی1386

گناهی؛

رگِ گردنم را گروگان گرفته‌ست

زمانی، خداوند همسایه‌ام بود

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 21 دی1386

سوسول‌ها، پای بخاری

سرگرمِ شعرِ محشری بودند

شاعر، کلاهش را به یک گنجشک می‌بخشید.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 20 دی1386

دست‌های تو را گرم‌تر می‌فشارم

لیزخوردن بهانه‌ست.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 19 دی1386

در کوه

چون کوه

دستی برآوردم کمرها را

بوسیدمش سخت

دنیا پریشان شد

پس‌لرزه‌های یک زمان‌لرزه‌ست گیسویش.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 18 دی1386

یک میزبان مطمئن‌

یک تکیه‌گاه قرص و محکم

پشت و پناهِ لحظه‌های برفیِ طوفان

هرگز نبودی
در شهر ما امّا

     دیوارها هم شعر می‌گویند.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 11 دی1386

کرمان/

در صفرِ مطلق، خواب می‌بینم

منهای سه، منهای شش... منهای کِلوینم

یخ می‌زند بُغضی مُشبّک در تبارِ من

ته‌مانده‌ی یک دشنه‌ی بی‌دسته در روحم سفر کرده‌ست

شومینه‌ی خاموش

شوقِ سفر را شعله‌ور کرده‌ست.

 

...

 

بندر/

خلیجم را کمرباریک می‌خواهد

فانوسقه‌ اما بی‌سگک... بندر
از گُمبُرون تا شاه‌عباس

ماهی، هوای گریه را تاریک می‌خواهد

می‌گو، طنینِ مستی‌ام را نشئه‌تر شاید

خرچنگ‌ها اما رها در خور.

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 1 آبان1386
روزنامه‌خوان حرفه‌ای!
جمعه‌ها فقط
     از آخرین وقایع دلم خبر بگیر
هفته‌نامه‌ام هنوز


۱. چیزی شبیه سوء تفاهم

۲. مدیون منی اگر شب هفتم من
با دامن آبی‌ات نرقصی بانو

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 28 مهر1386

یک پیاله نذر اشک‌هات

می‌ترسم از رویّه‌ات می‌ترسم
از شیوه‌ی شقشقیّه‌ات می‌ترسم

آهسته و پیوسته ببار ای باران!
از طوفان از تقیّه‌ات می‌ترسم



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 13 مهر1386
چندی پیش مهمانی داشتیم. از دنده‌ی مخالف‌خوانی پا شده بود آن‌روز. پای کوروش را که قلم کرد، نوبت روشنفکری دینی رسید. تاکید داشت باید این بزرگواران، تکلیف خود را با مناسک دینی روشن کنند. بازی با اعتقادات مردم را هم خطرناک می‌دانست. لب کلامش این بود که برای پیش‌بردن پروژه‌ای اجتماعی، معتقدات نباید نردبان شوند.  این‌همه را گفتم تا بگویم با هرچه که مخالف باشم با این یکی موافقم که موضع دوستان در باره‌ی مناسک باید روشن شود. نمی‌شود که مدعی دین‌داری بود و بی‌خیال لوازم و اقتضائاتش شد. شاید از منظر اینان، که نفوذ دین (و خرافه و...) را در عمق جامعه یافته‌اند، این پروژه، راه برون‌رفتی باشد اما باید به منتقدان حق داد که صادق بخواهندشان...
این‌ها هم بهانه بود تا بگویم مدتی است یکی را یافته‌ام که این‌گونه است. همه‌ی تناقض‌های روشن‌فکری و دین‌داری را در سلوکی خالصانه و در سطح خودش پاسخ گفته است. در این آخرالزمان، زیستنی چنین، سخت‌تر از نگاه‌داشتن آتش در کف دست است. وقتی بحث می‌کند، حیران می‌شوی از جرات و جسارتش در به‌چالش کشیدن‌های مدعیان دین‌داری و وقتی مناجات می‌کند، باورت نمی‌شود که این همان است. بگذریم.

دیر یافتمش و تلخ. زیر تابوت دوستی مشترک. صفایش آن‌قدر بزرگ هست که حفره‌ای از قلب را پر کند. در این کم‌تر از یک‌سال هم‌نشینی، خاطراتی چندین‌ساله را با هم مرور کرده‌ایم. دیشب که زنگ زدم برای تعیین محل قرار، تب کرده بود. صدایش بالا نمی‌آمد. در موعدی که جایش خالی بود، حفره بزرگ‌تر می‌شد. غم داشت از این‌که به قرار تثبیت نمی‌رسد. همان‌جا یادش کردم:


به:  محمدرضای عزیز

تکه ابر پاره‌پاره‌ای مگر؟
گونه‌هات خیس
چشم‌هات برق می‌زند

سرفه می‌کنی و
   خشت‌های مسجدالرسول
گریه می‌کنند
تب اسیر توست

غنچه باش و باش
بیست و سومین بهار را
نذر حسرت شکفته‌ی تو می‌کنم




جای رضا اسکندری عزیز و قلم پرتوانش هم سبز. سفرنامه‌های کرمانش خواندنی‌ست:
چون است حال بستان...
گل نسبتی ندارد...

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 12 مهر1386
در تو
در تحیر همیشه‌ات

هم‌چنان مرددم
بوی شیر می‌دهد دهان بیشه‌ات



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 10 مهر1386
از شور اقیانوس، لب‌ریزند ماهی‌ها
تیزآب می‌بارند اگر ریزند ماهی‌ها

قرمزترین تاریخ در چشمانشان خفته‌ست
هم‌کیش ما و هرم پاییزند ماهی‌ها

بی‌زخم در آرامش مرداب می‌میرند
قلابکی کو تا بیاویزند ماهی‌ها

بی‌بال و بر، بی‌دست و پر، اما سرافراز
مثل صنوبرهای پاریزند ماهی‌ها

***

یک روسری پولک به چشمانم کشاندی
بنشین! خداناکرده می‌ریزند ماهی‌ها

شعری بخوان! مرداب در خواب تباهی‌ست
شاید به شوق شعله برخیزند ماهی‌ها

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 25 شهریور1386

استخوان پوک سینه
           قلب پرتپش
تشنگی
برکه‌های آب‌های ناگوار

مرگ توی ریشه‌ام زبانه می‌کشد
ای تعلق شگفت
کاشکی تو را نداشتم



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 25 شهریور1386

ای تعلق شگفت
پایدار ‌شد
قصه‌ای که از تو سر گرفت



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 12 شهریور1386

مُسری است خنده‌هات
ای... غزال پیش چشم‌هات، موش کور
قهقهه که می‌زنی
اشک توی چشم‌های من
              گلوله می‌شود


کرج/ شهریور۸۶

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 6 شهریور1386



به نازنینی گفته بودم می‌خواهم به همه‌ی شهرهایی که برایم پر از خاطره‌اند سفری بکنم. سفر برای من عین دستور فرمت می‌ماند. هارد باشد یا هارت، توفیر ندارد. بررسی و بازنگری  عملکرد یک‌ساله و مقایسه با برنامه‌هایی که ریخته بودم، حداقل کاری است که باید بکنم.

چند شب است که راس ساعت 2 بامداد از خواب می‌پرم. حکمتش را نمی‌دانم اما منفعتش این بود که مسابقات والیبال نوجوانان را ببینم. امروز که سر موعد بیدار شدم، یادم آمد که دیروز بچه‌ها فینال را هم به طرز دراماتیکی برده‌اند و مسابقات مختومه شده. فرصتی بود که دور و برم را جمع و جور کنم، ناشسته‌ها را بشویم و آماده‌ی سفر شوم. مدتی‌ست کارت بنزین اضافه هم تهیه کرده‌ام. به قول شاعر: آن‌که دائم هوس سوختن ما می‌کرد/ کاش بنزین مرا نیز مهیا می‌کرد...
چند هزار کیلومتر باید برانم. مادر چند روز پیش می‌گفت: مراقب باش! می‌گویم: چه‌کنم با جریمه‌های پلیس؟ می‌گوید: آن زمانی که پلیس کسی را جریمه نمی‌کرد تو راه به راه جریمه می‌شدی، حالا که خدا بهت رحم کند! هر وقت پلیس جریمه‌ام می‌کرد مادر نفس عمیقی می‌کشید و دعایشان می‌کرد. می‌گفت: خدا خیرتان بدهد...  


راهی‌ام
از جنوب بغض
تا شمال های‌های
محو گیسوان رنگ‌رنگ جاده‌ها
شانه‌ام ولی
شکسته است





 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 3 شهریور1386



پشت واژه‌های واژگون شاعران
کوله‌باری از بهانه‌های شبهه‌ناک
خاک می‌خورد
پشت گریه‌های من ولی
             حقیقتی کبود
...
مدتی‌ست
اشک‌هام بوی یاس می‌دهد


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 30 مرداد1386



توی این خیال یخ‌زده
مریض می‌شوی
شعله‌ای ببخش
دست‌های چوبی مرا


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


بختکی‌ست
روی سرنوشت من
سایه‌ی بنفش چشم‌های تو



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 28 مرداد1386



حس غریبی پیدا می‌کنی وقتی کسی شعرش را به تو تقدیم می‌کند. می‌نویسی غریب، چون از یک‌سو  قدر عرق‌ریزان روح یک ‌شاعر را می‌دانی و از دیگر سو، مطمئن نیستی که لایق بوده‌ای یا نه.

 اوایل، خوشایند بود و شوق‌‌انگیز. هنوز طعم غزل امیرحسین زیر زبان مانده‌ست. مزه‌اش به این بود که بالای شعرش نوشته بود: تقدیم به دوست نادیده‌ام... و تو و او هنوز نوجوانانی در راه بودید. حتا وصیت کرده بودی روی سنگ قبرت بنویسندش! بعدها نیز مشمول مهر دوستان شاعر دیگری، مستقیم و غیرمستقیم! شدی. بعضی‌هاشان البته پشیمان شدند و جبران کردند تمام نه من شیر را. شاکری از این‌که بدهکارشان نیستی. الان اما به سادگی گذشته بر سر شوق نمی‌آیی. خوشحالی از این‌که مورد مهر عزیزی هستی اما اضطراب و هراسی غریب هم گلوی قلمت را می‌فشارد تا احتیاط فراموشت نشود.

شعر بیژن عزیز اما یک تفاوت با دیگران دارد. آخرش نمی‌فهمی مدح شبه‌ذم است یا ذم شبه‌مدح یا هیچ‌کدام. دوست داری درباره‌ی بیژن جوان و تازه‌آشنا بیش‌تر بنویسی و از شور و شوق حقیقت‌خواهی‌اش؛ اما ممکن است تعبیر به پس دادن نان قرضی شود. کاش فرصتی شود تا از خوبی‌های همه‌ی دوستانی که می‌شناسی و می‌شناسید بگویی.

خزان که می‌زند
یاد تو می افتم
لبخند بر لب و ترازو در دست...
وشیفته‌ی غزل در روزگار بی‌حنجره
شوریده‌ی قدم گذاردن بر نردبان پوسیده‌ی التهاب...
خزان که نمی‌زند
 تازه٬ دوزاری کج
هوای کار به دستم می‌دهد
که تو و پرندگان پر همهمه‌ات
چشم‌انتظار غریو نامحتمل طوفانید.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 26 مرداد1386



بالابلند عشوه‌گر نقش‌باز من
کوتاه کرد قصه‌ی زهد دراز من


بعد از سفری خسته‌کننده، می‌بردمان تفریحات مرفهین بی‌درد. تیراندازی به اهداف‌ پروازی! جفت شانه‌هام درد می‌کند. استیصالم را می‌خندد: از آر.پی‌.جی11 که سخت‌تر نیست، بزن! می‌زنم. نمی‌شود. می‌گوید: اعتیادآور است. می‌زنم. باز هم نمی‌شود. به خودم می‌گویم تو که اهداف نشسته را هم نمی‌توانی بزنی، چرا پروازی‌ها را نشانه می‌گیری؟! منوی غذا را می‌آورد. نوشته چلوکباب عروس! دو تا عروس سفارش می‌دهیم و سه تا کشک بادمجان زلزله‌زده! ماهان، عروس قشنگی بود.


SMS
 برایم پیامک می‌فرستد: عموجان! با تنهایی چطوری؟ برایش می‌نویسم: اولش خوش می‌گذره، بعد دلتنگ می‌شی، بعد می‌ری شمال. دوباره تکرار میشه. اولش خوش می‌گذره، بعد دلتنگ میشه، بعد می‌ره شمال...


می‌گم: خوشحال شدم از شنیدنتون. می‌گه: غلطه! گرته‌برداری از انگلیسیه. می‌گم: این وصله‌ها به ما نمی‌چسبه، حالا چی بگم؟ می‌گه: هر چی دلت می‌خواد!! می‌گم: ...


گاه تند می‌شود زبان من
من که عاشق غذای هندی‌ام
سبزه‌ی بهاره‌ام!
زبانم الکن است
طعم ترد و تاب‌ناک چهره‌ات
بهترین غذای چشم‌های عاشق است
تندی نگاه خسته‌ی مرا ببخش



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 18 مرداد1386



غزلی را که در پی می‌نویسم، عمری ده‌ساله دارد. لاشه‌اش هنوز توی اولین وبلاگ از دست‌رفته‌ام خاک می‌خورد اما این‌جا منتشرش نکرده‌ام. مدتی قبل یکی از دوستان تماس گرفت و گفت: «ماهواره داری؟» پرسیدم: «چطور؟» گفت: «یک‌نفر دارد توی این شبکه‌های لوس‌آنجلسی شعرت را می‌خواند. می‌گوید همین دیشب سروده‌ام و تقدیمش می‌کنم به...» طبق معمول خندید و خندیدیم.

چند وقت پیش هم، دوستی از افتخار ترک عادتی مذموم می‌گفت. یادم هست وقتی از اتاقم رفت، چند دقیقه‌ای به اشک مجال جولان دادم. با محبت بسیار حرف می‌زد و قشنگ‌تر از آن می‌شنید. من‌هم از عادت‌هایم گفتم و از غلام همت آنم که زیر چرخ کبود...  یادی کردم از دوستی که دوستانش را این‌گونه می‌خواست. رها از هر تعلق خاطر و آزاد از هر بندی. هم او که در اوج جوانی، اولین استاد اخلاق نوجوانی‌ام بود و پیش‌تر هم از او یاد کرده‌ام. القصه؛ صحبتمان آن‌قدر گل انداخت تا این‌که کار به شعر و شاعری کشید. می‌دانستم از آن‌هایی است که معتقد است ادبیات، شوخی‌بردار نیست. با این‌همه برایش اعتراف کردم که نفس شعر برایم هیچ موضوعیتی ندارد. گفتم که مالک واژه‌ها نیستیم. من اگر چیزی می‌گویم بیش از آن که به درد دیگران بخورد، خودم را آرام می‌کند و این از سرم هم زیاد است.  قصه‌ی بالا را هم برایش گفتم.  گفتم که باور نمی‌کنم کسی بتواند در خلأ * شعر بگوید. حرفه‌اش شاعری باشد. عشق را هم بخواهد برای این‌که بتواند شعر بسراید. الهه‌ی الهام بطلبد تا غزلش به مقطع برسد. شعر، سرریز پیمانه‌ی دل است. راستی مگر شعر چیزی جز زبان عشق است؟ رستاخیز کلمات هم اگر باشد، اسرافیلش همان است که گفتم. باید در صورش بدمد تا اتفاقی در زبان حادث شود. وگرنه جفت و جور کردن واژه‌ها که کاری ندارد. بی «آن» به پشیزی هم نمی‌ارزد.

این‌همه بافتم که بگویم اگر این‌روزها این‌جا غزل نمی‌گذارم بدان خاطر است که هیچ‌کدامشان در خلأ گفته نشده! و طبیعتا لو می‌دهند آدم را. هیچ روزم بی‌واژه و غزل نمی‌گذرد اما نمی‌شود این‌گونه دوام آورد. وضع کار و بارمان شده است عین شب‌های امتحان. آدم دلش می‌خواهد فوتبال ببیند، کارهایی را که تا به‌حال نکرده، بکند، به شرط این‌که درس نخواند.


همان اول کار هم گفتم که غزلش ده‌ساله است تا هوای کار دستتان بیاید. لطفا با نظر پاک خطاپوش بخوانید:



اذان زادنی دیگر


جنونی تازه ، زخمی نو ، نشان کرده‌ست جانم را
و می‌گيرد همين ته‌مانده‌ی تاب و توانم را

کجايی آی...! حجم هستی‌ام در خويش می‌پيچد
و می‌ترسم برون ريزد ز دل، راز نهانم را

تمام آرزوهای مرا طوفان شک برده‌ست
و ابری تيره پر کرده‌ست چشم آسمانم را

نه خورشيدی، نه امّيدی،‌ چه خواهد شد؟... نمی‌دانم
فقط سرماست  می‌داند زبان استخوانم را

چه می‌پرسی نشانت چيست؟ نامت چيست؟ بيهوده‌ست
بپرس از کوچه‌های بی‌کسی، نام و نشانم را

در اين مردابِ وهم‌افروزِ ایمان‌سوز می‌پوسم
اگر دستت نگیرد دست‌های ناتوانم را

زبانم جز به کامِ  نامِ تو دیگر نمی‌گردد
تو که لبریز عطر نام خود کردی دهانم را

...

زمستان رفت و من در دست‌هایت زاده خواهم شد
جنونی کهنه، جانی نو... که می‌گوید اذانم را؟


..................................................

* این همزه هم مصیبتی شده است ها. همین هفته‌ی پیش توی یادداشتی به بهانه‌ی توسعه‌ی فعالیت بام نوشته بودم «جمع دیگری دست به کار پر کردن آن خلا شدند» و دوستان هم طبق معمول خلأ را بدون همزه چاپاندند و بعد هم دست گرفتند که عمدا نوشته‌ای... این‌جا دقیقا منظورم خلأ است با همزه‌ی دوقبضه وگرنه کیست که نداند بی‌همزه‌اش عبادت‌گاه شاعران –از نوع کلٌهم غاوون- است.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 15 مرداد1386



رفتی که مسافری بیاید شاید
خورشید ترانه‌ای بزاید شاید

هم‌خانه‌ی روزهای بی‌پنجره‌گی
نشناختمت چنان‌که باید شاید


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 مرداد1386



یادم باشد توی کتاب رکوردهای گینس ثبت بشود. خواب چل‌تکه‌ی دیروز، تا تعبیر، تنها یک‌قدم فاصله داشت.
طرح: صالح رزم‌حسینی

تابلوی خطر:
انفجار مین

یک نوار قرمز
     از حدود زندگی
         تا کرانه‌های عشق می‌کشم
بعد از این
در خرابه‌های سینه‌
در حوالی دلم
             قدم نزن



چندمین بار بود که صدای گرفته‌اش را شنیدم؟ برای خودش ابویی است اما دلش به انگشتانه‌ای غم لبریز می‌شود. صالح‌جان! امروز همه‌ی دوستان جمعند. کلافه نباش. منتظرت می‌مانیم کاکا... یادت باشد قلبت را بیاوری. چایمان دوغزال است.



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 6 مرداد1386



طنین زلزله داشت
صدای بهت خدا در کرانه‌های زمین
سکوت، دلهره‌‌ی عرش را نمی‌فهمید
سکوت، یائسه ماند
و سنگ‌های مقدس به خویش پیچیدند
و خاک
یتیم منتظری بود
و خاک بر سر شیطان
ابوتراب رسید

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 4 مرداد1386



از بافه‌های گندم گیسوت
تا داغ خرمن غزلم شعله ریخته
وقت جنون ماست
از داس ماه نو خبری نیست، ماه من؟


دیروز جایی بودم و در گفت‌وگو با دوستی قدیمی، همه‌اش این عبارت پیغمبر دزدان توی ذهن بی‌ادبم رژه می‌رفت: «خیلی مردی می‌خواهد آدم روی داغ خرمن گندم بنشیند و ...ونش نلغزد.»  قبل از رسیدن به دفتر، گوشه‌ای پارک کردم و اولین بیتی را که به ذهنم رسید، یادداشت کردم:
بی‌باده نیز شیشه به طاق هوس خوش است
ما را به یادگار دل ما نگاه‌دار
هنوز هم یادم نیامده که مال کدام شاعر است، از سر و وضعش پیداست که مربوط به سبک هندی است. الغرض؛ داس مه نو حافظ و  «باز سر ماه شد، نوبت دیوانگی‌ست» مولانا هم به نوبت رژه رفتند تا کوتاه‌تر از آه چهاردهم هم شکل بگیرد. آقا محسن عزیز همیشه این‌جور وقت‌ها (البته بلانسبت) می‌گوید: «به قول خودت! به این کار میگن توهین به شعور مخاطب»



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 3 مرداد1386



رونقی عجیب داشت
کارگاه عشق
از محل بوسه‌های زودبازده
...
اقتصادخوانده‌های نسبتا شریف!
وام ازدواج
ورشکست می‌کند مرا



۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


توی چشم من نشسته بود
عکس تو هزار بار
آه...
عشق بی‌دلیل
عینکم شکسته بود!


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 2 مرداد1386



اعتراف می‌کنم غافل‌گیر شدم. غصه‌ام هم گرفته بود. خاطره‌ی خداحافظی با همکاران قدیمم در من جان می‌گرفت و مجلس تودیعی که به ترحیم می‌مانست. وجه شبه‌شان قابی بود که هر دو بار گرفتم. گیرم آن یکی «ان یکاد» بود و این دیگری «دلواپس نجابت آيينه و غزل!» با خطی خوش، کنده شده بر کتیبه‌ی بزرگ مسی که ختمی دل‌انگیز داشت: «تمام تیر و تابستانت، تمام فصل‌ها و سال‌هات، همه اردیبهشتی باد!»
از همه‌ی آن بیست عزیزی که درک مجضرشان بزرگ‌ترین غنیمت من است صمیمانه سپاس‌گزارم. از نویسنده‌ی کاغذ بی‌خط نیز. جای باقی دوستان هم خالی! کیک و کباب بنابش کولاک بود.  این‌جا تنها جایی‌ست که می‌شود بدون سرخ‌شدن و عرق‌ریختن گفت: «دوستتان دارم. مهرتان تا همیشه با من است.»

این هم، زمزمه‌ی ساده‌ی این شبم:
دلواپس نجابت آیینه و غزل!
گیرم این جهان
جهنم جهان دیگری‌ست
گیرم آب و باد و خاک و عشق
اختراع کهکشان دیگری‌ست
...
هر چه هست
فارغ از جهنم و بهشت
برتر از زمان و زندگی
من همیشه با توأم


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 31 تیر1386



مثل گریه‌های بی‌بهانه‌ات
مثل شعرهای عاشقانه‌ات
مثل چیدمان بی‌دفاع تیممان
مثل آسمان
مثل اضطراب صفرهای دسته چک
مثل قلب غول مهربان – شِرک-
...
لایه لایه‌ام
ورق بزن مرا





 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 30 تیر1386



لکه‌های تیره روی بال‌های سرخ
روبروی من نشسته بود
کفش‌دوزکی که لای دفترم گذاشتی
ناگهان
چشمکی زد و پرید
...
ای خوشا جنوب‌های سبز
ای خوشا شمال‌های سرخ


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 29 تیر1386

 

 

تير بود و موسم عطش

ماه زخمی‌ام مرا هدف گرفت

يك‌نفس، غرور آبی مرا
خاكشير كرد


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 28 تیر1386

 

 

 

باغ وحش شاعرانه‌ای‌ست چشم‌هاش

پرسه می‌زنند توی آن

شيرهای پاكتی

     پلنگ‌های صورتی

از قديم گفته‌اند:

يك غزال خوب

يك غزال مرده است


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


به: مديره‌ی محترمه

 

يك مصوبه برای دوست‌داشتن نداشت

لعنتی

به درد لای جرز هم نمی‌خورد

هيأت مديره‌ام

 

 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

 

نازنين!

عروسكی برای من بخر

بيش از اين مزاحم شما نمی‌شوم


 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 27 تیر1386




در خوانش چشم‌هات حيرانم كن

از منطق عاشقی پشيمانم كن

 

من سنتی كلاف گيسوی توأم

ای پست‌مدرن من! پريشانم كن




 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 26 تیر1386



در دل شب و کویر
در میان فتنه‎‌های آخرالزمان
جمعه‌ها
چقدر استخوان‌سبک‌کن‌اند
کوه‌های صاحب‌الزمان*

* کوه‌هایی که از مشرق، جنگل قائم کرمان را در بر گرفته‌اند.




۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


به: (...)

قرآن بخوان
دستی به سیم چارم احساس من بکش
بر دست‌های سنگی‌ام آیینه‌ای بساز
مشتاق زخمه‌های توأم یارا


* مقبره‌ی مشتاق علی‌شاه در میدانی به همین نام در کرمان قرار دارد. سیم چهارم سه‌تار که مشتاق نامیده می‌شود ابتکار اوست. سابقه‌ی مشتاقیت را این حا بخوانید.


ليلة‌الرغائب پارسال




 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 25 تیر1386



به: حضرت امید

زندگی آگهی‌نامه‌ی ماست

مرگ بازاریاب قشنگی‌ست

پورسانتیم انگار


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


به: دکتر افشین عزیز

قلب من ضعیف نیست
نبضم از فشار خون کرگدن قوی‌تر است
با وجود این
کاش خیّری
در برابر نگاه تو
بیمه‌ام کند




 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 23 تیر1386



گلویم ز تیغ لبش آب خورده‌ست
از این مایع سرخ
امانم بده سرفه‌ی صبح‌گاهی


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


حس ساحل
صدای نفس‌های امواج
یک صدف دست در جیب بارانی‌ام کرد
آی دریا!
ولم کن
گریه‌ام آبروی تو را می‌برد باز


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 22 تیر1386



به: شاعری که حیف شد

روز روشن و دروغ؟
جان هرچه مرد
بی‌خیال
حرفه‌ای شدی حمیدجان
ای خوشا غزل! خوشا تغار دوغ!



۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


برق می‌زند نگاه دشمنت
آه می‌کشی
داد می‌زنی ولی چه سود؟
نازنین!
بوی نفت می‌دهی هنوز



۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


بانو!
مدیر محترم روزمرگی

یک بوسه از سهام عدالت به ما ببخش



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 21 تیر1386




مثل آرایش کربن 60

حفره‌ای توی قلبم کشیدی

مثل تیزآب

شیمی چشم‌هایت غریب است

 

 ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


ته‌دبیران غمگین
تیتر: تنهایی عاشقانه
بی‌کران، بی‌کران، بی‌کرانه
فیچرش را خودم می‌نویسم




 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 20 تیر1386

 

خیس می‌شوی زلالکم
بی من آن سوی آب‌ها
آن‌طرف‌تر از حباب‌ها
چه می‌کنی؟



۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


هم‌بازی عزیز!
کاری بکن
تکلی بزن‌
یک لایی تمیز
یک چیپ مشت
یا دست کم
شوتی بزن که از خط طولی‌م بگذرد
وبلاگ بازی احمق‌هاست

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


تکه ابر قشنگم!
کاش می‌شد بباری
اشک سهمیه‌بندی ندارد




 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 31 خرداد1386

 

بم‌ يا زرند فرق ندارد عزيز من!

می‌خواهمت اگر چه زمين زير و رو شود

 

 

 

شروه‌ی اردی‌بهشت

 

وقتی بهار سرخ

پيچيد در طلسم كلاغان مرده‌خوار

آوازهای عاشق من رنگ خون گرفت

 

...

 

بانوی بی‌قرار!

بگذار از كنايه و ايهام بگذرم

از ننگ و نام و طعنه و پيغام بگذرم

 

در لهجه‌ام صدای نفس‌هات مانده است

طعم خوش خيال و خرابات مانده است

 

گيسوطلای تا ابديت از آن من!

 

من با زبان كهنه‌ی خود حرف می‌زنم

من با زبان كهنه‌ی خود رنج می‌كشم

من با زبان كهنه‌ی خود عاشقت شدم

 

 

دلواپس نجابت آيينه و غزل!

با من به طرز حافظ و خواجو سخن بگو

لب تر كن ای جوانه‌‌ی تاك!

                              ای صدای پاك!

از حس چاك‌چاك من و پيرهن بگو

ای شهرزاد قصه‌ی اين مهر تابناك

بيدل‌ترين مخاطب اين روستا منم!

 

 

***

 

خيس خيال بودم و... ناگاه آمدی

ارديبهشت بود كه از راه آمدی

 

مثل هنوز، روز تو را خسته می‌كند

مثل قديم، هم‌قدم ماه آمدی

 

گيسوت رنگ گندم و بازوت رنگ آه

آهسته، نرم، مثل پر كاه آمدی

 

در موعدی كه شاخه‌ی تعليق، بر نداشت

در موعدی كه آن‌همه دلخواه... آمدی

 

: آقا اجازه؟!...

آه سرم گيج می‌رود

باور نمی‌كنم كه تويی...

آه

آمدی؟

 

 

باران گرفته بود و زمين بي‌قرار بود

باران گرفته بود و زمان شروه می‌سرود:

 

سبحانك الذی خَلقَت عشق

سبحانك الذی...

                  كه تو را آفريده است

 

***

 

:آقا اجازه؟!...

با واژه‌های ساده سراغ مرا گرفت

 

از حس نانوشته‌ترين سرنوشت گفت

از عشق از هر آن‌چه كه بايد نوشت گفت

 

از مهر، از كتيبه‌ی زخم، از غزل سرود

از ماه، از كنايه‌ی اردی‌بهشت گفت

 

در جان سرخوشانه‌ترين نغمه‌ها نشست

از پيچ‌ و تاب نهر عسل، از بهشت گفت

 

از نور، از سرور، از آواز، از نماز

از روح و نوح و مسجد و دير و كُنِشت گفت

 

از اين‌كه می‌شود به گل و سبزه بوسه داد

از اين‌كه می‌شود همه‌جا بوسه كشت گفت

 

 

***

 

 

دست مرا گرفت و به متن بهار برد

گيسو فشاند و تا افق آبشار برد

 

زير تگرگ بودم اگر، بال و پر گشود

دل‌تنگ مرگ بودم اگر، زندگی‌ سرود

 

تاويل خواب‌های مرا در بغل كشيد

مقياس خنده‌های مرا در عسل كشيد

 

تقدير راه‌راه مرا زير پر گرفت

از اوج تا حضيض جنونم خبر گرفت

 

 

***

 

 

اردی‌بهشت رفت

درمان و درد و خواجه و خرداد نيز هم!

شب ماند و ماه

                  زخم سحرزاد نيز هم!

 

 

من مثل سرنوشت تمام پرندگان

وقتی بهار می‌گذرد

تير می‌خورم

 

 

اردی‌بهشت ماه‌ترين فصل زندگی‌ست

بی‌ماه

بی‌ عشق و اشك و خاطره هرگز مبادمان 

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 24 اسفند1385

 

در لابه‌لای زخم‌های من نمك مانده‌ست

در عينكم تصوير يك آغامحمدخان

از تار و پودم

خونابه‌ی گل‌های قالی می‌تراود

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 21 اسفند1385

 

گل‌ها شميم باغچه را بو كشيده‌اند

گنجشك‌ها بلوغ بهارانه را

خواب هزاررنگ زمستان شكسته است

 

ناگاه...

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  |