آسمان فطریهاش را داد
ماهرویا!
مستحق بوسه و لبخند را دریاب!
|
یکشنبه 29 شهریور1388
«ماه»، «باران» ...
آسمان فطریهاش را داد ماهرویا! مستحق بوسه و لبخند را دریاب! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 29 شهریور1388
ماه را با تلسکوپ از محاق برکشیدهاند
ای امید گمشده! من تو را چطور من تو را چگونه جستوجو کنم؟ میگفت وقتی امید نیست، آرزو نباید کرد؛ من اما با همان امید گمشده، آرزو میکنم لحظههای بعد از اینتان همیشه شاد و سبز باد! عیدتان مبارک! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 13 فروردین1388
یک سرفهی خشک
در سفرهی نوبهارمان جا مانده باران، نمکِ برف چهمیداند چیست. سالی که بر آن گذشتیم، کمسفر و پرنوسان بود. سیر آفاق کمتر میسر شد _اگر هر جابجایی را سفر محاسبه نکنیم_ ولی این سومین سال موشی که دیدم تا دلتان بخواهد در سیر انفس غوطهورم کرد. نوسانها نیز نفسگیر بود. از بالا و پایینهای سلوک سیاست و رفاقت و تجارت بگیر، بیا تا رسم زندگی و آیین دلاوری. این آخری البته چیز دیگریست؛ گور بابای تمام سهامی که به ثمن بخس فروخته شد. سال نو با فوتبال آغاز شد. از یکی دو ساعت پس از اینکه تقویم، بهار را تحویلمان داد، آلودهاش شدیم، اساسی. چهار روز متوالی، بی استراحت و ریکاوری با جمعی نامتقارن که فقط فوتبال میتواند دور هم جمعشان کند، توی یکی از همین سالنهای اهدایی سفرهای استانی، اندوه را شوت کردیم. جنسمان هم جور بود، دانشجو، طلبه، مهندس، تاجر، شاعر، فیلسوف، اصلاحطلب، اصولگرا، خودی، غیرخودی، چاق، لاغر، ریشدار، بیریش... خلاصه، عجیب سال گاوی شد. گفتم فوتبال، یادم آمد که مسیها درست یکماه است جای سوم جدول را محکم چسبیدهاند و جم نمیخورند. البته اگر در این مدت لیگ برقرار بود شاید ماجرا توفیر میکرد. فوتبال البته مثل سیاست و بسیاری از حوزههای علوم انسانی این قابلیت را دارد که همگان در تحلیلش تشریک مساعی بکنند، بیترس و واهمه. ما هم دلمان را خوش کردهایم به شنیدن و شنیدن. تحلیلهای فوتبالی که جای خود دارد، شنیدن و خواندن ارزیابیهای سیاسی هم خالی از خلل و نمک نیست. بامزهتر اینجاست که مدعیان متخصصی که نمیگذارند هیچ بیگانهای از دور و بر مرزهای حوزههایی مثل ادبیات و اقتصاد و... عبور کند، مطمئن و مومن، مشغول تحلیل و اظهار نظرند. خب، طبیعتا این جزو ابتداییترین حقوق شهروندی است که راجع به سرنوشتشان افاضه بفرمایند اما این خلقالله صدبار هم که گزیده شوند و هزار بار هم که تحلیلهایشان غلط از آب در بیاید، باز یادشان میرود که سیاست ایرانی را مدرکها و دانشکدهها رقم نمیزنند. اگر کسی میخواهد از پیچیدگیها سر دربیاورد گاهی باید شجاعانه در محضر کسانی بنشیند که در این وادی چند پیراهن _یا بهقول ظریفی چند تنبان_ بیشتر پاره کردهاند. آخرین سوغاتی تعطیلات هم سرفههای خشکی است که در سفرهی نوبهارمان ماند که میتواند از نتایج نادیده گرفتن توصیههای حاجی برای خوردن زنجبیل و عسل هم باشد. والله ما راضی هستیم هزار بار سرما بخوریم و نمکگیر برفی بشویم که دیگران خودش را میبینند و ما سوزش را؛ اما این آسمان، خسیس نباشد. برف دیگران و باران خودمان را شکر. قبل از سال چندبار این بیت را برای محمدرضا زمزمه کردم: بر کشتزار تشنهی ما اشک غم مبار ای آسمان ببار پی آبروی خویش ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 5 اسفند1387
ایستگاهِ آخرِ صنوبریترین تپش
یک پری پیاده رفت پشتِ شصت سال رنج خاک شد کاش بعد از این... ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 4 اسفند1387
یک عمر، بیگریم
اطوارِ عاشقانه در آوردی از خودت، طوری که هیچکس متوجه نشد تویی اسکارِ عاشقی به تو تقدیم میشود. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 23 بهمن1387
ای جسمِ بیمزار! مبادا
در اجتهادِ رنگ بمانی وقتی کلامِ آینه، نص است. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 21 بهمن1387
باز میرسد بهار
فرض کن چهار سال خواب بودهای. مرتبط: + + + + نامرتبط: + دریغا اعتمادی نیست به دهقان فداکاری که از افسانه میآید ایضا: باغی که عطشان است وام کشاورزی نمیخواهد چشمانتظار لطف باران است. (ابنمحمود) ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 15 بهمن1387
تنهاییام غرور که را خدشهدار کرد؟
آه ای نمازهای فُرادا! + سزارین (سعید بیابانکی) + و اتفاق ما همه جا پیچید... (غزل/ زینب چوقادی) + آهوپلنگ (غزل/ حامد حسینخانی) + باید که کنند از لبت انگشتنگاری (غزل/ امیر اصغری) + و + بدون شرح ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 12 بهمن1387
رفتی و هیچکس نمیداند
حسرت سنگ همچنان مانده در دل این فلاخن خالی. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 9 بهمن1387
صورتی، بنفش
مثنوی، غزل قهر، آشتی خواب، خاطره رشت، اردبیل طرقبه، کرج ... دردها یکی دو تا که نیستند. + ریشهیابی چند واژهی عامیانه + عشق ابریست که یک سایهی آبی دارد (غزل/ حامد عسکری) + آیا میتوان در دنیای کنونی دیندار بود؟ ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 7 بهمن1387
رمه آسوده میرود شب را
باز چوپان به این میاندیشد: ماه یک پشکلِ بلورین است. + آتشفشانی از عواطف نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع/ محمدکاظم کاظمی + فکر میکردم (غزل/ احسان افشاری) ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 5 بهمن1387
یعنی فشارِ خون من از گریه هم گذشت
از بسکه میزنند تو را چشمهای شور دیریست توی سینهی من مَسکه میزنند.* *خطی برای مسکهناخوردهها: مسکه، همان کرهی محلی است. مهمتر از طعم و خاصیت و چربیاش، نحوهی عملآوری آن جذاب است. ماست را توی مشک میریزند و چنان میزنند که سینهی صاحب خط را. + برو پرندهی غمگین (غزل/ دکتر ترکی) + دزدگیر اینترنتی ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
سه شنبه 1 بهمن1387
جیبِ ماه را هنوز میزنی؟
گندم از چپاول طلاییات گلایه میکند؟ آسمان هنوز رشوه میدهد به چشمهات؟ من تو را به جرم هرج و مرج در خیال شاعران -تا قصاص در حضور مرگ- بوسه میدهم. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 26 دی1387
در قتلِ عامِ عشق، شریک است
شعرم که طعمِ حرملگی داشت «نسکافه» باز خوردهام انگار! • خیرمقدم به میمخانه مهمانخانه در گویش پاریز، میمخونه (به کسر میم و سکون ی) است. فعلا که پاریزدخت، کبریت برداشته و شمع خاطرهها را میافروزد. این عکس را هم ایشان از مقبرهای گرفته که پیشتر دربارهاش نوشته بودم. دستمریزاد! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 21 دی1387
خیره شده بود دشت در اندوهم ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 12 آذر1387
باز میگردم
از نمایشگاه تنها شرط میبندم صادرات گاو میصرفد. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 8 آذر1387
آه... تاریکی سینما هم
دست ما را نمیگیرد ای عشق! و كرمانيترين چشمي كه وحشي بود و دوزخ بود ۴پارهای از روح بیابانی منصور علیمرادی ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 4 آذر1387
حالا که پایانِ خطّی عزیزم!
حق داری از نیمهراهان بگویی تاریخ را فاتحان مینویسند. + یک کلاسیک زیبا + یک سبد شعر کوتاه ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 13 مهر1387
یک قلب هزار تکّه، عمریست
میخواهد با خودش بگوید: نسبیّتِ عشق، احمقانهست. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 4 مهر1387
عشق، محرم است
تا که میروی تیغها برهنه میشوند. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 1 مهر1387
رفتهای و محاصره شدهایم
زندگی پیر میکند ما را کوفه تسخیر میکند ما را. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 29 شهریور1387
اینقدَر سکوتِ سرخوشانهی مرا به دل نگیر!
شعر، مالِ لحظههای بیتو بودن است آی... با توام رفیق! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 26 شهریور1387
برق چشمهات رفته است
گریه میکنند گیسوان درهمت ظلمت گناه را؛ بازماندهی کدام غارتی؟ ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 18 شهریور1387
تقویم، سال و ماه مرا گم کرد
آیینه آه؛ آه مرا... لعنت به این جوانی بیپیر! هیچکس با مرگ بیگانه نیست ولی ما از نسلی هستیم که با آن خو کرده بودیم. یعنی فکر میکردیم که خو کردهایم با آنهمه نعش برادر و همکلاس و رفیق و جنگ و زلزله. اما انگار جذبهای تمامنشدنی دارد مرگ. بدجور میتکاند آدم را. میخواهی بگویی داد از دست این مرگی که نمیمیرد؛ اما فکرش را که میکنی، میبینی آنقدرها هم بد نیست. اینهمه زخم را به کدام دست مطمئن میتوان سپرد جز او؟ وای اگر نبود مرگ... ادامهی مطلب ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 11 شهریور1387
«سهراب شهیدیان»، «ابوالفضل قریب»
«عرفان بهارلو»، «امیر احسان» «پیمان شریعتی»، «جلال شرفی» «ایمان محمدی»، «غلام احدی» ... هممدرسهایها همه اخراج شدند تنها «من» و «تیمور مرادی» ماندیم. کلماتی را که در ادامهی مطلب مینویسم روزمرههایی شخصیاند. تویشان پیام اخلاقی و احتمالا غیراخلاقی ندارد. راستش نمیشد ننویسم، جایی هم امنتر از اینجا نداشتم. میدانم که داری تهییج میشوی برای کلیک روی ادامهی مطلب ولی اگر به بوی چار کلمه ترانک آمدهای، همین بالا را بخوان و پنجره را ببند. اگر حس کنجکاویات گل کرد و کلیک کردی، به خودت مربوط است. فقط اگر غر بزنی یا زبانم لال فحش بدهی، نامردی! ادامهی مطلب ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
شنبه 2 شهریور1387
عاشق محیط زیست بود
کرکسی که توی سرمقالهها عقیم شد کاشکی تشکلی به نام عشق آگهی دهد! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 31 مرداد1387
ای شهود سرخ!
در زمانهای که بیرگند شاعران با کدام قلب میشود تو را شنید؟ ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 26 مرداد1387
ای صدای خیس!
از کویر زنگ میزنم واژهها الو گرفتهاند. پ.ن: اینهم از نغزبازیهای روزگار است که دو کلمه زمزمه میکنی و دو خط توشیح مینویسی. اگر توهین به شعور مخاطب منظور نشود «الو گرفتن» همان «شعلهور شدن» است. دیروز برای کسی پیامکش کردم، چنان جواب جانانهای داد که یادم ماند این تکمله را بنویسم. میگویند شاعران با ماه پیوندی به قدمت تاریخ جنونشان دارند. با همان لهجهی قشنگ همیشگی دعوتت میکند به دیدن ماهگرفتگی. هنوز آنقدر بزرگ نشدهای که آیین «مهتابگردی» را درک کنی اما آنقدر ناشاعر هستی که دعوت شوی به رصد خسوف. ترجمهی شاعرانهی این دعوت این است که «امشب تشریف بیاورید ماه را نبینیم!» خودت هم میدانی که برنامهی نادیدن ماه، بهانهی دیدن روی ماه یاران قدیم و منجمان جوان است. خدا کند به قول بهرام، ملت را نپیچانند! چه ماهی امشب نیست... بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم (+) او از تب نوشتن مرد، روحش همیشه شاد، آمین! (+) ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 22 مرداد1387
نیستی و باز میپرسی: چطوری؟
خسته و مجروح زندهام با نیمی از یک روح. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 16 مرداد1387
هرچند
عرق، گردنمان را لیسید داغیم و کلافهایم از تابستان پروندهی عشق، بستنی نیست. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 15 مرداد1387
مُضحک است کار روزگار
عاشقان شعار میدهند: مافیای عشق را معرفی کنید! 1- «دست آقای شل سیلور استالین درد نکنه» میتواند عبارت قشنگی باشد، حتا بامزه هم میتواند باشد مشروط به اینکه کسی با نام خودش برای یک شعر قشنگ توی وبلاگ یکی بگذارد و استاین و استالین را در هم بمالاند، نه به اسم و آدرس یکی دیگر. حالا تو فرض کن آن یکی دیگر من باشم. حالا تو از هر طرف دوست داری بخوانش. 2- وقتی یکی باهوش باشد، باهوش است دیگر. کاریش نمیشود کرد! اما آدمهای باهوش، لزوما لوطی نیستند. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 11 مرداد1387
نیشخند میزند
یک پریِ پا به ماه را کوسهای که فیش آب را جویده است. پ.ن: لازم است که یادآوری کنم کامنت گذاشتن را فراموش کردهام؟ تو از هر طرف دوست داری بخوانش. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 8 مرداد1387
اهل سیر و سفر نبود دلم
مقصدم ایستگاه گریه... ولی تور گیسوی تو اسیرم کرد. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 3 مرداد1387
سفرهای کمانچه و سهتار
ساغری غزل چند پُرس بوسهی اضافه یک دو پُک نسیم نوبهار ... من برای مرگ حاضرم! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 1 مرداد1387
مثل غرورِ من به افق خیره ماندهاند
پلکی بزن، نسیم بیاید گرما هلاک میشود از هُرم چشمهات. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 26 تیر1387
دیشب نود دقیقه پیِ دل دویدهام
نایی نمانده تا بزنم زیرِ گریههات ای عشق! در هزارهی سوم چه میکنی؟! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 25 تیر1387
بغض کردی،
خودنویس من ترک برداشت گریه کن! تا آبروی شعر برگردد. بیمه: فول؛ با بهترین ارتوپد شهر هم هماهنگ شده. رفقا فوتبال رو فراموش نکنن! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 22 تیر1387
شوقِ دیدار، نیمهجانم کرد
تکیه کن تا ابد به من، نهراس! سروها ایستاده میمیرند. با اجازهی «مترسکها ایستاده میمیرند» ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 17 تیر1387
بیرشوه و باج؛
از گمرک پیراهنت ای ماه گذشتم دیریست صمیمی شدهام با شبح عشق. برای آنانکه خاطر نازکشان از پارتی قبل خراش برداشته ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 15 تیر1387
روزها
توی وانِ آسمانخراش خیره میشود به پای چوبیاش ماهوارهای که از مدارِ گریههای من رمید. فتوتا: تقدیم به کودکانی که منگ «عمو پورنگ»ند یا همان هلو برو تو گلو! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 12 تیر1387
اندکی فقط شلخته باش
اینقدر به هارمونی سخیف تیغ و جیغ دل نده مرد پیش پای مرگ پاپیون نمیزند! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 8 تیر1387
خستهام از اینهمه عدالت
آی نازنین! جای مهرورزیات هنوز درد میکند. مطمئنی که هیچوقت آبت توی جوی پزشکان نمیرود اما پزشک هم، میتواند دوستداشتنی شود، علیالخصوص وقتی به بیمار کشککسابیده بگوید: «باید بدوی!» و حتا اجازهی فوتبال را هم صادر کند. برق چشمت را که میبیند رویش را زیاد میکند: «توالت: فرنگی، پله: قدغن، نماز: نشسته (این یکی را در حالی میگوید که دهانش را کج کرده و خیره شده به محاسنت، انگار تردید دارد که اصل است یا تزیینی)، 90 روز هم باید یک حب گلوکزآمین & کوندروشن پلاس (یا به قول یک دکتر دیگر: کنسانترهی کلهپاچه) بالا بیندازی. وزن هم باید کم شود. این یکی را دیگر طاقت نمیآوری. عین خانمهایی که سن واقعیشان را گفته باشند نیمچه قهری میکنی و به تلافی، زل میزنی به شکمش که به قول آقای نصیرزاده توی آفساید است. ادامهی مطلب ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
جمعه 7 تیر1387
جز به ضجّه خم نمیشود
کشککی که توی زانوان مرد گریه میکند غیرتی که شرم یک دفاع بسته را شکست؛ عود کرده است. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 1 تیر1387
تهمت به تبارِ گرگها یادت هست؟
کاکاجان! من خوابِ ستاره باز دیدم دیشب. + دمپایی ها! از کودکیام چقدر راه آمدهاید؟ (سیدعلی میرافضلی) ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 1 تیر1387
تیر میرسد
و ما هنوز در خیال آخرین خیانتِ بهار بیسپر نشستهایم. سالیان قدیم، چند نمایندهی ردصلاحیت شده و نشده، مجمعی ساختند و اسمش را گذاشتند مجمع نمایندگان ادوار مجلس. رفیق ما از همان ابتدا با این نام مشکل داشت. استدلالش هم این بود: «ادوار» واژهی قشنگی نیست. توی ولایت ما به آنها که هر از گاهی دیوانگیشان گل میکند، ادواری میگویند. نه اینکه فکر کنید ما به همین خاطر، اسم را برازنده میدانستیم، نه! اصلا حکایت ما دخلی به سیاست و ردصلاحیت و ولایت رفیقمان نداشت و الان هم ندارد. از این واژه خوشمان میآمد، تا اینکه پاک گرفتارش شدیم و شد برازندهی قامت ناساز بیاندام خودمان. (این ضمایر جمع را تحویل نگیرید، باور کنید بعضی وقتها انانیّت متن را تعدیل میکند) ادامهی مطلب ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 29 خرداد1387
تنها به خواب،
وقت ملاقات میدهی پُف کرده چشمهای من از بس ندیدمت! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 26 خرداد1387
ظرفهای ظهر را
شستهام چای دم کشیده شام حاضر است تو فقط چروک درد را اُتو بزن! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 23 خرداد1387
خون به مغزم نمیرسد انگار
گیسوانت دوباره کوتاهند؛ مویرگهایِ قلب من یعنی! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 17 خرداد1387
مبتلا شدم به خندههای کودکانهات
اشکهای عاشقانه تیلههای بازیات شدند. گاه فکر میکنم: خوب میشدم اگر ندیده بودمت! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 14 خرداد1387
دوبُعدیهای سرگردان نمیدانند
آغوش زمین تنگ است حجم اشتیاقم را قیامت چارهی خوبیست. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 24 دی1386
گناهی؛ رگِ گردنم را گروگان گرفتهست زمانی، خداوند همسایهام بود.
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 21 دی1386
سوسولها، پای بخاری سرگرمِ شعرِ محشری بودند شاعر، کلاهش را به یک گنجشک میبخشید. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 20 دی1386
دستهای تو را گرمتر میفشارم لیزخوردن بهانهست. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 19 دی1386
در کوه چون کوه دستی برآوردم کمرها را بوسیدمش سخت دنیا پریشان شد پسلرزههای یک زمانلرزهست گیسویش. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 18 دی1386
یک میزبان مطمئن یک تکیهگاه قرص و محکم پشت و پناهِ لحظههای برفیِ طوفان هرگز نبودی دیوارها هم شعر میگویند. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 12 آبان1386
مثل صنوبرهای پاریز
تقدیرِ سبزِ راهراهم باش! زندانِ چشمانِ تو را عشق است... قیصریهها: ۱. اسطورههای عشق نمیمیرند (محمدرضا ترکی) ۲. شاید به فکر یک غزل دیگر است او (سعید بیابانکی) ۳. بهخاطر ابهت اسم تو (ابنمحمود ۴. با ما نشان برگ گلي زان بهار ماند (محمدکاظم کاظمی) ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 1 آبان1386
روزنامهخوان حرفهای!
جمعهها فقط از آخرین وقایع دلم خبر بگیر هفتهنامهام هنوز. ۱. چیزی شبیه سوء تفاهم ۲. مدیون منی اگر شب هفتم من با دامن آبیات نرقصی بانو ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 13 مهر1386
چندی پیش مهمانی داشتیم. از دندهی مخالفخوانی پا شده بود آنروز. پای کوروش را که قلم کرد، نوبت روشنفکری دینی رسید. تاکید داشت باید این بزرگواران، تکلیف خود را با مناسک دینی روشن کنند. بازی با اعتقادات مردم را هم خطرناک میدانست. لب کلامش این بود که برای پیشبردن پروژهای اجتماعی، معتقدات نباید نردبان شوند. اینهمه را گفتم تا بگویم با هرچه که مخالف باشم با این یکی موافقم که موضع دوستان در بارهی مناسک باید روشن شود. نمیشود که مدعی دینداری بود و بیخیال لوازم و اقتضائاتش شد. شاید از منظر اینان، که نفوذ دین (و خرافه و...) را در عمق جامعه یافتهاند، این پروژه، راه برونرفتی باشد اما باید به منتقدان حق داد که صادق بخواهندشان...
اینها هم بهانه بود تا بگویم مدتی است یکی را یافتهام که اینگونه است. همهی تناقضهای روشنفکری و دینداری را در سلوکی خالصانه و در سطح خودش پاسخ گفته است. در این آخرالزمان، زیستنی چنین، سختتر از نگاهداشتن آتش در کف دست است. وقتی بحث میکند، حیران میشوی از جرات و جسارتش در بهچالش کشیدنهای مدعیان دینداری و وقتی مناجات میکند، باورت نمیشود که این همان است. بگذریم. دیر یافتمش و تلخ. زیر تابوت دوستی مشترک. صفایش آنقدر بزرگ هست که حفرهای از قلب را پر کند. در این کمتر از یکسال همنشینی، خاطراتی چندینساله را با هم مرور کردهایم. دیشب که زنگ زدم برای تعیین محل قرار، تب کرده بود. صدایش بالا نمیآمد. در موعدی که جایش خالی بود، حفره بزرگتر میشد. غم داشت از اینکه به قرار تثبیت نمیرسد. همانجا یادش کردم: به: محمدرضای عزیز تکه ابر پارهپارهای مگر؟ گونههات خیس چشمهات برق میزند سرفه میکنی و خشتهای مسجدالرسول گریه میکنند تب اسیر توست غنچه باش و باش بیست و سومین بهار را نذر حسرت شکفتهی تو میکنم. جای رضا اسکندری عزیز و قلم پرتوانش هم سبز. سفرنامههای کرمانش خواندنیست: چون است حال بستان... گل نسبتی ندارد... ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 12 مهر1386
در تو
در تحیر همیشهات همچنان مرددم بوی شیر میدهد دهان بیشهات. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 25 شهریور1386
استخوان پوک سینه ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 25 شهریور1386
ای تعلق شگفت ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 12 شهریور1386
مُسری است خندههات ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 6 شهریور1386
به نازنینی گفته بودم میخواهم به همهی شهرهایی که برایم پر از خاطرهاند سفری بکنم. سفر برای من عین دستور فرمت میماند. هارد باشد یا هارت، توفیر ندارد. بررسی و بازنگری عملکرد یکساله و مقایسه با برنامههایی که ریخته بودم، حداقل کاری است که باید بکنم. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 3 شهریور1386
پشت واژههای واژگون شاعران ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 30 مرداد1386
توی این خیال یخزده ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 26 مرداد1386
• بالابلند عشوهگر نقشباز من ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 14 مرداد1386
یادم باشد توی کتاب رکوردهای گینس ثبت بشود. خواب چلتکهی دیروز، تا تعبیر، تنها یکقدم فاصله داشت. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
شنبه 6 مرداد1386
طنین زلزله داشت ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 4 مرداد1386
از بافههای گندم گیسوت ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 3 مرداد1386
رونقی عجیب داشت ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 2 مرداد1386
اعتراف میکنم غافلگیر شدم. غصهام هم گرفته بود. خاطرهی خداحافظی با همکاران قدیمم در من جان میگرفت و مجلس تودیعی که به ترحیم میمانست. وجه شبهشان قابی بود که هر دو بار گرفتم. گیرم آن یکی «ان یکاد» بود و این دیگری «دلواپس نجابت آيينه و غزل!» با خطی خوش، کنده شده بر کتیبهی بزرگ مسی که ختمی دلانگیز داشت: «تمام تیر و تابستانت، تمام فصلها و سالهات، همه اردیبهشتی باد!» ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 31 تیر1386
مثل گریههای بیبهانهات ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 30 تیر1386
لکههای تیره روی بالهای سرخ ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 29 تیر1386
تير بود و موسم عطش ماه زخمیام مرا هدف گرفت يكنفس، غرور آبی مرا ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 28 تیر1386
باغ وحش شاعرانهایست چشمهاش پرسه میزنند توی آن شيرهای پاكتی پلنگهای صورتی از قديم گفتهاند: يك غزال خوب يك غزال مرده است.
به: مديرهی محترمه يك مصوبه برای دوستداشتن نداشت لعنتی به درد لای جرز هم نمیخورد هيأت مديرهام. نازنين! عروسكی برای من بخر بيش از اين مزاحم شما نمیشوم. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 26 تیر1386
در دل شب و کویر * کوههایی که از مشرق، جنگل قائم کرمان را در بر گرفتهاند.
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 25 تیر1386
به: حضرت امید زندگی آگهینامهی ماست مرگ بازاریاب قشنگیست پورسانتیم انگار. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 23 تیر1386
گلویم ز تیغ لبش آب خوردهست ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 22 تیر1386
روز روشن و دروغ؟
یک بوسه از سهام عدالت به ما ببخش! ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 21 تیر1386
مثل آرایش کربن 60 حفرهای توی قلبم کشیدی مثل تیزآب شیمی چشمهایت غریب است.
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 20 تیر1386
خیس میشوی زلالکم همبازی عزیز!
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 20 دی1385
زانوت؛ تكيهگاه پريشانی گيسوت؛ سرپناه بازوت؛ انزوای مرا عمق ميدهد ابروت؛ بهت آينه را ... ... آهوترین بهانه برای رمیدنی. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 8 شهریور1385
-شاگردانه- به سبك ابنمحمود
عاشق نشد ولی موی دماغ زندگیاش گيسوی كسیست ... سرمايهی غرور مرا آب میكند كوه يخی كه در بغلم گر گرفته است ... خاك و باد و آب را گذشتهام اينك آتشم بزن ... هر چند عشق روی تو بر من حرام نيست «در عفو لذتی است كه در انتقام نيست»! ... رايانه جان! من هنگ كردهام تو به كار خودت برس. ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
پنجشنبه 8 تیر1385
تاوان گردههای كبوديم نيلوفران! همزاد آخرين نفس كوچه در بهار اين اشكها مهريهی عروس زمين است.
ادامهی مطلب ● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
چهارشنبه 20 اردیبهشت1385
گرچه خستهام سينهام كتيبهی هزار زخم عاشقانه است روی من حساب كن.
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
|
|
|
حقوق متنهای نوشتهشده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظند.
|
||