تبليغاتX
كتيبه‌
 
چهارشنبه 12 دی1386

رفته بودیم رفسنجان. مادرخانم دوستی قدیمی از دنیا رفته بود. ایشان همیشه عادت داشت در چنین مواقعی تبریک و تسلیت بگوید. معتقد بود فوت مادرزن مثل شهادت می‌ماند، هم تبریک دارد و هم تسلیت! آمدیم تبریک بگوییم که دیدیم فضا جدی‌تر از این حرف‌هاست. جرأت نکردیم. به همان تسلیت بسنده کردیم. مجلس که تمام شد رفتیم حمیدآباد سر قبر علی و همسر و فرزندش. محمدرضا آن‌قدر زار زد که مرا هم به‌هم ریخت. برگشتنی، همه فهمیدند اتفاقی افتاده و افتاده بود. برای کسی که گریه‌کردن یادش رفته، چیز غریبی نیست اگر سردرد و مخلفاتش دوره‌اش کنند و  غمباد، خانه‌نشین‌اش. خانه‌نشینی اما برای من یک نوستالژی است. آدم تازه می‌فهمد که چه کارهای ناکرده و چه چیزهای ناگفته روی دست و دهانش باد کرده‌اند. با همان سردرد مردافکن و به ضرب دگنک کدئین و کافئین، آن‌قدر نوشتم و سرودم که تلافی همه‌ی روزمرگی‌ها درآید. سفرنامه‌ی بندر را هم فرستادم روی آنتن.

سق‌ که سیاه باشد همین است. روز قبلش داشتم به دوستی می‌گفتم که این‌جا قرار بود اتاق کار باشد، اتاق خواندن و نوشتن و البته با دوستان بودن؛ اما شده است اتاق ملاقات با ارباب رجوع. می‌گفتم باید این اوضاع را عوض کرد و این چندروزه عوض شده است. چقدر دلم هوای این‌جا را کرده بود.

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 20 آذر1386

پیش از این‌که همه‌ی پله‌ها را بالا بیاید، نفسش به شماره افتاده بود. دم در اتاق، دو کتاب و برگه‌ای به دستم داد و رفت. رویش بیتی از اسرافیلی را نوشته بود:

هم‌زاد کویریم ولی سوز عطش نیست

این قافله از وسوسه‌ی آب گذشته‌ست

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 15 آذر1386

با مساعدت شاعر؛ «دارم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کنم» به بازار کرمان رسید. دوستانی که پی‌گیر ماجرا بودند می‌توانند به شهر فرهنگِ انتهای شفا مراجعه بفرمایند. مطمئن باشند ناشر، ناشی نبوده که 2600تومان را چسبانده پشت جلد. ساعت مچی‌اش مرغوب‌تر از این حرف‌هاست.


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

چهارشنبه 2 آبان1386
پاییر امسال نه بهار پریده‌رنگ است و نه خزان عاشقانه. پاییز، درک آدم را از طبیعت بالاتر می‌برد. مجبورت می‌کند همراهی‌اش کنی. مثل دیروز که وقتی در من سرایت کرده بود، خودم را مطلق‌العنان در اختیارش گذاشتم. انگار سیخی در دست داشت و کره‌خر احساس آدم را می‌نواخت. مشکل این‌جاست که برای توصیف هوای فوق‌العاده‌‌اش، چند بار شنیدم که «بهاری» است. پنجره‌ی اتاق را که باز گذاشتم، افاقه نکرد، در انتهای اتاق را هم که به بالکن باز می‌شود، گشودم و اجازه دادم نسیم پاییزی هر قدر که دلش می‌خواهد اتاق را در نوردد و هر چه می‌خواهد بکند. فقط روی برگه‌های پراکنده‌ی میزم چیزکی گذاشتم تا پریشان نشوند. در اصلی را هم از تو قفل کردم و خیلی زود از سیطره‌ی حرف‌های پیرمرد سیاه‌مویمان بیرون آمدم که می‌گفت: «عاشقی در این سن و سال می‌چسبد!» هرقدر بهارم به دل‌شوره آغشته بود، پاییزم با زیبایی و سرخوشی آمیخته است. می‌گویند آن‌قدر بلند نخند که غصه بیدار شود. بلند می‌خندم. بیدار هم شود چه غلطی می‌خواهد بکند؟ به قول خودم!: از من گذشته بشکنم از بس شکسته‌ام...

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 29 مهر1386
- آخرش اسم صفحه رو انتخاب کردید؟
- «عشق‌آباد» رو عشق است!
‌- حالا چی هست این؟
- یه چیزی تو مایه‌های جمالته!!
- پس بی‌خیال...


می‌آیی/ ساعت زنگ می‌زند / می‌روی/ دلم


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 8 مهر1386
کامنت شفاهی: «از داغ ماندگار بم گفتی و از خودش نه. چرا؟»
راست می‌گوید عزیزی که یادآوری‌ام کرد. یکی از برنامه‌هایمان این بود که بم نو را ببینیم اما تاریکی گرفتارمان کرد. بیش از فاتحه و شنیدن خاطراتی از همراهان، نصیبی نبردیم. راست می‌گوید. کاش دلش را داشتم تا خاطرات را زیر و رو کنم.

جامه‌ی نو هم مرهون لطف آقا محسن است. بی این‌چیزها مخلص او و ویرجینیا هستم. باشد که از خجالتشان در آیم.

شیخ ما هم خطابه‌ی آتشین سیاسی عبادی‌ای ایراد فرموده که خواندنش آن‌هم در لوح، خالی از مثل فرفره دور خود چرخیدن نیست. اسپریچو که لینک دایم ندارد. راحت و ساده، لوح را ببینید. این دومین بار در هفته بود که عین فرفره دور خودمان چرخاندمان. بار اولش مصاحبه‌ی رییس جمهور محترم با خبرنگار آمریکایی بود که نقل به مضمون گفته آمد: به آقای بوش بگویید اگر می‌خواهد حزبش رای بیاورد بیاید از خودم بپرسد چکار کند تا مردم بهشان رای بدهند... (دمشان گرم و ایضا دم 17میلیون‌تن دیگر)
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 7 مهر1386
هرچه می‌کشیم، جلسه‌ی جمعه بیش از 15:00 کش نمی‌آید. ورزشی‌نویس‌ها با اتوبوس مسی، عازم بم‌اند. جدال شیرین‌فراز و فرهادخان، حکما تاریخی است. بی‌قراران اطعمه و اشربه و انفیه و... برای سرکوب وسوسه‌ها، هوس سفر را قلقلک می‌دهند. می‌گویم انژکتورم میزان نیست اما می‌کشدمان. می‌رود leyli را برساند به جشن بادبادک‌ها، که زنگ می‌زند توی آیدایم. افطار ژامبون می‌خوری؟ لیپتون هم آورده با لیوان‌های دوطبقه‌ی یک‌بار مصرف. رویه‌ی اول مال چای، دومی مخصوص لیموناد.
هفت‌باغ را که می‌گذریم، دیگر پرهای کاه روی دیوارهای گلی دیده نمی‌شوند. این علامت افطار است که مادربزرگ یادم داده است. از تن‌تن و لوک خوش‌شانس می‌گوید و لیمونادی که سرو می‌کند. از خوش‌شانسی‌ خودمان هم... تصورش را بکن، سعادتی می‌خواهد آدم انقلاب را یادش باشد، جنگی لخت و مردانه را مزمزه کرده باشد، دوم خرداد و سوم تیر را دیده باشد. وقتی به این آخری می‌رسد آهی می‌کشد و می‌گوید بعد از شیراک و کلینتون و خاتمی نوبت سارکوزی و بوش و احمدی‌نژاد است. هارمونی را حال کن.  تصورش را بکن. یک‌نفر توی مالزی به دنیا بیاید و همان‌جا بمیرد، خداوکیلی می‌تواند لایه‌های زندگی‌ای که ما می‌کنیم را درک کند؟ این‌قدر از لایه‌های زندگی در سرزمینمان می‌گوید که می‌گویم: مثل اضطراب صفرهای دسته‌چک/ مثل قلب غول سبز مهربان، شِرِک/ لایه‌لایه‌ام/ ورق بزن مرا! می‌گوید: آهان! عمرا اگر سازنده‌ی شِرِک هم عقلش به این چیزها قد بدهد! دکتر می‌گوید و می‌خندد و بعد می‌زنگد به بچه‌ها که ما پشت در بم‌ایم. اگر در را باز کنید می‌آییم تو!
توی استادیوم که روی برنابئو را اساسی کم می‌کند دوستان را می‌یابیم. عزیزی می‌گوید افطار را انجام داده‌اید؟! رندی می‌گوید: برادر! صائمین افطار می‌کنند، شاید هم می‌خورند ولی انجام نمی‌دهند! پاقدم ما مس، یکی می‌زند و دو تا می‌خورد. دو صندلی آن‌طرف‌تر، روحانی سبزه‌ای نشسته که وقتی تماشاگران محترم داد می‌زنند توپ، تانک، فشفشه... به سرخی می‌گراید. می‌گویم: بی‌خیال! این‌ها تازه مودب‌ترین‌هایند. ناگهان زیر پایمان از غرش طبل و شعار، می‌لرزد. دکتر می‌گوید: می‌خواهند جایگاه را بیاورند پایین! از زلزله جان سالم به‌در بردیم، ضایع است این‌جوری بمیریم! موبایل‌ها هم دائما بیدارند و نتایج هم‌زمان را گزارش می‌کنند. صبا و استقلال که مساوی می‌کنند، قرمزها هم نفس راحتی می‌کشند.
وقتی فرمان کریمی تراول‌ها را بین شیرین‌فرازی‌ها می‌پخشد، تازه عمق فاجعه پیدا می‌شود. بیخ گوش رییس قدیمی می‌گویم: شیرین، دوباره فرهاد را اسیر کرد ها! تلخندش صادقانه‌تر از آن است که باور کنم توی آب‌نمک خوابانده‌اندش برای مدیریت عاملی بعدی.
همه‌ی چیزها را که نمی‌شود نوشت، مخصوصا کنفرانس مطبوعاتی فرهادخان کاظمی را و نمازخواندن مخلصی را روی پاکت سیگار در برهوت بی‌مُهری. من هم که بلد نیستم ورزشی‌نویسی را اما خلاصه‌ی بازی را می‌توان توی تک‌به‌تک خواند. همین‌قدر که یاد صفای دوستان باشیم و داغ ماندگار بم، ما را بس...
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 23 شهریور1386

تقریبا مطمئنم که اگر مسلمان‌زاده هم نبودم، می‌گشتم و دینی را می‌یافتم که یکی از مناسکش روزه باشد. زرتشتی‌ها را هم بیش‌تر به‌خاطر روزه‌هایشان دوست دارم اگرچه روزه‌های آن‌ها زمین تا آسمان با مسلمان‌ها توفیر دارد و مثلا یک نمونه‌اش پرهیز از خوردن گوشت در طول روزه‌داری است. بزرگ‌ترین برکت روزه را هم فراتر از همه‌ی فلسفه‌هایی که برایش بیان می‌کنند خرق عادت‌هایی می‌دانم که گاه زندگی را به‌طرز وحشتناکی ملول می‌کنند.

اولین «سرروزه»‌ای که گرفتم، یک لیوان فلزی قدیمی خوش‌نقش و نگار بود که مادربزرگ هدیه‌ام داد. در ده ما سرروزه، عبارت از هدیه‌ای بود که برای اولین روزه‌ و به‌خاطر تشویق به شخص تعلق می‌گرفت. مادربزرگ داشت زردآلوها و آلوچه‌ها را می‌شکافت و روی پارچه‌ای در صفه‌ی آفتاب‌گیر پهن می‌کرد. من هم از دبستان آمده بودم خدمتش. وقتی داشتم کمکش می‌کردم، یک‌درمیان، برگه‌ی زردآلو یا آلوچه‌ای هم می‌لمباندم، در حالی که روزه هم گرفته بودم! مادربزرگ خوش‌رو هم قربان‌صدقه‌ای می‌رفت و طوری می‌خندید که دندان‌های طلایش پیدا می‌شد اما به رویم نمی‌آورد. نزدیکی‌های افطار، زمزمه کرد که می‌دانی خدا روزه‌ی کسانی که چیزی می‌خورند در حالی‌که یادشان نیست روزه‌اند را هم قبول می‌کند و به این ترتیب از عصبانیت و شرم کودکانه‌ی من کاست. لیوان را هم هدیه داد و خاطره‌ای قشنگ از روزه در جان من کاشت.

آرزو که زیاد دارم اما یکی از آن‌ها یافتن قبر غریب مادربزرگ در قبرستان ابی‌طالب مکه است و سرگذاشتن بر سینه‌ی خاکی که چنین گوهری را در بر گرفته است. مرگ او و پدربزرگ هنوز برای من علاوه بر حسرتی که در روح نوجوانم گذاشت، جلوه‌ای شگفت از مهر و عاطفه‌ی زوجی است که هرکدام به فاصله‌ی زمانی دو سه روز و مکانی هزاران کیلومتر از یکدیگر جان باختند، بی‌آن‌که داغ دیگری را با خود به‌گور ببرند.

با آن‌که سال‌ها پیش روی دیوار مقبره‌ی پدربزرگ در حسینیه‌ی پاریز دو بیت نوشته‌ام که مصرع آخرش این است: «چه آسان می‌توان از یادها رفت» اما جنس آدمی به‌گونه‌ای است که هر از گاه، خاطره و ردپایی از اعماق تاریخ قلبش شعله می‌کشد و یادش می‌اندازد که چه زود می‌گذرد و خدا را شکر که می‌گذرد.
بی‌عشق و اشک و خاطره هرگز مبادمان...
در این سحرگاه زیبا، طاعاتتان قبول

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 20 شهریور1386

چندان عجیب نیست اگر من با این سفرنوشت کرمان  یوسف علیخانی حال کرده باشم. تصویری که از صاحب تادانه در ذهن دارم، بیش‌تر حاصل توصیفات آقا محسن است که همیشه انطباقش با عکس‌هایی که از او دیده‌ام و مخصوصا آن سبیل‌های مردانه سخت است. روزی هم که به بام آمده بود نبودم تا یک‌بار برای همیشه خودم را از دست این تناقض دل نازک و سبیل کلفت رها کنم. خاطرش که خواستنی بود، با این نوشته، یک کوچولو خواستنی‌تر شد.

لیست بزرگان ادب و هنر و سیاست کرمان را هم که دیدم کلی خندیدم. واقعا ذوق و هنر و البته دل و جرات می‌خواهد که آدم سعیدی سیرجانی و هاشمی رفسنجانی و محمد شهبا و عادل فردوسی‌پور و توکا نیستانی و درویش‌خان و محمود شاهرخی و شهین خسروی‌نژاد و... را سر یک سفره بنشاند! مقصر خاک تساهل‌ناک کرمان است انگار...

این‌هم کامنت اسدالله امرایی پای مطلب دیدار با محمد شریفی. تعمدی دارم برای ذکر مجددش، چرا که احیانا ابهامات و بدبینی‌های دوستی نوجوان را کم‌رنگ خواهد کرد: «خيلی خوشحالم كه می‌بينم تو هم كسانی را دوست داری كه من دوستشان دارم. به مناسبتی با محمد شريفی هم‌سفر شده بودم و يكي از داستان‌هايش را ترجمه كرده بودم. شريفی داستان توی خونش جاری است. سوای همه‌ی خوبی‌هايی كه دارد اخلاق پسنديده و حجب و حيايش به دنيايی می‌ارزد. يادم باشد وقتی ببينمت چشم‌هايت را ببوسم كه او را تازه ديده‌ای.»

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 19 شهریور1386

در چند سال گذشته، اولین بار بود که مسافتی طولانی را در روز رانندگی می‌کردم. شاید همین باعث شده بود «آهستگی» را تجربه کنم. تلفن و پیامک را هم. چیزهایی که در سفرهای شبانه‌ی قبلی و در خلوت بیابان‌ها از آن محروم بودم. یکی از پیامک‌ها این بود: «تا کی سفر هستین؟ به عروسی من می‌رسین؟» با یک تیر، دو نشان زده بود؛ هم خبر را داده بود و هم کارت  عروسی را. وقتی شادمانه و البته قاطعانه پاسخ دادم: «البته که می‌رسم» باورم نمی‌شد نتوانم به عهدم وفا کنم.

این دوست تیزهوش و مهربان، دومین نفری بود که پارسال، در دفتر فعلی و در چنین روزهایی دیدم و ارادت‌مندش شدم. مثل برخی سمپادی‌ها، خصلت‌های خاصی دارد که در نظر دیگران، ممکن است عادی جلوه نکند. همیشه به شوخی و البته با ترس می‌گفتمش: «شماها یا یک تخته کم دارید یا زیاد...» و حالا می‌بینم یک‌باره تصمیمی گرفت که همه را شوکه کرد. قرار و مدار عروسی در کوتاه‌ترین زمان ممکن گذاشته شد، کارش را رها کرد و همین روزها به اتفاق همسر گرامی به سرزمین ماتادورها اثاث‌کشی خواهد کرد.

امروز که خسته از مراسم عروسی دیروز، دوباره جامه نو کردم، هنوز سردردم تمام نشده بود. وقتی ماشین را توی پارکینگ هتل گذاشتم و منتظر آسانسور شدم، درد با تمام قوا حمله کرد و چشمم سیاهی رفت. با آن حال نزار، به مصداق «افسرده دل افسرده کند انجمنی را» از خیر حضور گذشتم و برگشتم. الان نیم‌ساعتی هست که بیدار شده‌ام و چون می‌
دانم هر کجا که باشد گذارش به این‌جا می‌افتد؛ می‌نویسم تا تبریک مجدد بگویم و عذر تقصیر به محضرش آورم. این‌هم از فواید وبلاگ (قابل توجه دوستان رسپنا)

 
در این نیمه‌ی شب و قبل از ارسال این مطلب، گوشی‌ام را روشن کردم و با پیام دوست عزیز و خوش‌ذوقی روبرو شدم که تبریک موزونی را به‌خاطر عروسی دیشب برایم فرستاده. خواندنش خالی از لطف نیست:
 

آن دخترک که خانه عوض می‌کند؛ به‌ سور
بی‌جامه‌ی عروسی و بی‌ساز و بی‌دهل
گویا هنوز اهلی پاریز مانده است
اینک ولی
شاید دوباره چو رویای کودکی
رنگین‌کمان صبح به دیدار آمده
پرواز تا کجا...
...
...
مبارکاااااا

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 5 شهریور1386



امشب پرسید: پس چرا ماجرای سونا را ننوشتی؟ خندیدیم. داشت شیطنت می‌کرد. به رویم آورد که عین پلیس‌های توی سریال گفته بودمش: هر حرفی که بزنی می‌تواند توی وبلاگ بر علیه‌ات استفاده شود. راستش سونا ماجرایی نداشت. عبرتی داشت که حواسم باشد به قضاوت‌هایم. همان‌طور که داشت وزنه می‌زد، کتف پر از بخیه‌اش را دیدم و استواری عضلات را. از روی لباس هیچی پیدا نبود. خودش توضیح داد: توی مسابقات جودو کتفم در رفت و الخ. عبرتش همان همیشگی بود: بچه‌ها مواظب باشید! وقتی از ظاهر افراد نمی‌شود حتا در باره‌ی زورشان قضاوت کرد چطور می‌شود درباره‌ی غرورشان احتیاط نکرد؟


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 4 شهریور1386



پرسیدم: مرتضا کجاست؟ با خنده می‌گوید: بالای درخت. سیب‌ها را نشان می‌دهد و اضافه می‌کند: زنگ زدم، بالای درخت بود، گفتم برای ما هم بچیند. حالا چند شب است که شام، سیب می‌خورم و این معما را مرور می‌کنم که بالای درخت چطور می‌شود موبایل را جواب داد؟ یکی از همین شب‌ها بود که پیامک رسید: در میان هر سیب / دانه‌ها محدود است/ در دل هر دانه/ سیب‌ها نامحدود/ چیستانی‌ست عجیب! دانه باشیم نه سیب...
مدتی‌ست هر چیز به سیب ربط داشته باشد، جلبم می‌کند.
«وزن زیاد و قد دراز و فوتبال بازی!» تکیه‌کلام هشدارهای دکتر مرحومم بود. دستور ایشان و لطف سیب‌ها مرا به زیر صد کشانده است. خدایش رحمت کند که دکتر خوبی بود.  


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 27 مرداد1386



زیاد طول نکشید تا باورهای نوجوانی‌ام درباره‌ی اسیران جنگی به‌قول امیرخان قلعه‌نویی 360درجه (همان 180تای خودمان) عوض شود. اسیر را بزدل و ترسو دانستن، کم‌ترینش بود. گاه خیالم تا مرز خیانت هم می‌رفت. چیزی مثل دگنک توی غیرتم فرو می‌رفت که چرا به دست دشمن می‌افتند در حالی که هنوز می‌توانند نفس بکشند.


روزی که دیدمش، یوسف دانشگاه بود. لبخند که می‌زد نارنج‌ها در امان می‌ماند و دست‌ها سرخ می‌شد. هم‌خانه‌اش که شدم، یک‌نفر کم‌کم داشت بساط نارنج و زلیخاها را برمی‌چید. خواب دیده بود خویش من است. برادر عیالش شدم. 13ساله بود که اسیر شده بود اما دختران صدام نتوانسته بودند در ملاقات‌های کذایی به بازی‌اش بگیرند. شب‌ها و روزها پای «رنج شیرین»اش بغض می‌کردم و به خیال‌های نوجوانی لعنت می‌فرستادم.

 8سال اسارت هنوز آدم بزرگش نکرده بود. دانشگاه هم. یک‌بار توی مسیر پرگل خوابگاه که پیچ رادیوی ماشین را چرخاندم و نوحه‌گر خواند: او می‌برید و من می‌بریدم... هنوز به اسم حسین نرسیده بود که شانه‌هایش لرزید و هق‌هق‌اش به هوا رفت. خیال‌های جوانی‌ام می‌گفت: چه معنی دارد آدم توی روز روشن، آن‌هم توی یک محیط روشن‌فکری، عین مادرمرده‌ها گریه کند! فوق فوقش می‌رود گوشه‌ی نمازخانه و وقتی چراغ‌ها را خاموش کردند، اشک بی‌صدایی می‌ریزد. خیال‌های جوانی هم دود شدند وقتی گریه‌ها و خنده‌های توامانش را دیدم. کافی بود بیتی از بیدل بخوانی تا اشکش سرازیر شود، بیتی عاشقانه بگویی تا بلند بخندد. 8سال شکنجه زلالش کرده بود. صیقلش داده بود. خیال حالایم می‌گوید چه معنی دارد آدم توی وبلاگ، توی این درندشت بی‌مرکز، از این حرف‌ها بزند. از «احمد»ی بگوید که زیر شکنجه، حافظ کل قرآن شد. این‌جا شاید باید از زرد ملیجه‌ای بگویم که با سه‌تارش می‌زد. از «کبوتر بچه بودم»اش بنویسم که با صدای دلنشینش می‌خواند.

وقتی با علی‌رضا بحثشان می‌شد شیطنت می‌کرد و می‌گفت: کاش بابای ما هم شهید شده بود تا بتونیم... و من می‌گفتم: کاش ما هم 8سال اسیر بودیم تا بتونیم توی سی و چند سالگی بازنشست شیم! وقتی خاطرات کسانی را می‌خوانم که چند روزی توی سلول بوده‌اند و هنوز هم پیش روان‌کاو می‌روند، نمی‌دانم آزاده‌ی ما با کابوس‌های زندان بغداد و موصل و رمادی چه می‌کند؟

ببخشید. داشتم «بوی پیراهن یوسف» را می‌شنیدم که قاطی کردم. حالم خوب است. شیرین‌تر از انتظار عشق، چیزی هم هست؟ به وطن خوش آمدی احمدجان.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 24 مرداد1386



می‌گوید: «نمی‌خواهید جوابی بدهید؟» می‌گویم: «یاد گرفته‌ام که دل به حواشی ندهم.»  تاکید می‌کند: «پشت سرتان حرف زیاد است» ماجرای قطار دودی را می‌گویم و راه افتادن و سنگ‌خوردن به شیشه‌هایش را، که تا وقتی حرکت نمی‌کند همه بر و بر نگاهش می‌کنند و وقتی سوت حرکت کشید، دست به سنگ می‌شوند. می‌گوید: «خود دانید، از من گفتن بود!»

یکی دو هفته است که هر روز چنین دیالوگ‌هایی را تجربه می‌کنم. گمانه‌زنی‌های چندصدمیلیونی مس و سرمایه‌گذاری کلان حماسه‌سازان که به پایان می‌رسد، نوبت به گروه‌های سیاسی می‌رسد و من مانده‌ام در شعور سیاسی جماعتی که هنوز نمی‌دانند در رسانه‌ای که رسما اولویت نگاه فرهنگی و اجتماعی را اعلام کرده و عملکردش هم موید است، کدام گروه احمق سیاسی حاضر است چنین سرمایه‌گذاری‌ای را مرتکب شود! آن‌هم در شرایطی که تیترهای بسیاری از نشریات را می‌شود به ثمن بخس خرید. تیتر که سهل است، اصلش را هم می‌شود ابتیاع کرد. مشکل این است که جنس، بنجل است و فروشنده، ناشی! من اگر هنوز آن‌قدر شور سیاسی داشتم و یا مشکل مالی، یا شرایط طوری شده بود که خردک شرر آزادگی روستایی را هم به باد می‌دادم  که بخواهم وارد چنین معاملاتی بشوم، مشتری‌اش را جور دیگر پیدا می‌کردم.

مخالف سیاست و سیاست‌ورزی نیستم اما مدت‌هاست به این باور رسیده‌ام که جای کار سیاسی، حزب است نه روزنامه. روزنامه‌ها به اندازه‌ی کافی تاوان عملکرد سیاست‌مداران را داده‌اند و بارشان را به دوش کشیده‌اند. دانشگاه‌ها هم. پس بهتر است هر کس، کار خودش را بکند. احزاب هم می‌توانند ارگان داشته باشند –اگر بتوانند!- و روشن و شفاف سیاست‌شان را بورزند و بگذارند ما هم تمرینمان را بکنیم. می‌گویم تمرین، برای این‌که از اول هم گفته بودیم، بام یک بهانه است. بهانه‌ای برای این‌که ببینیم توی شهرستان هم می‌شود روزنامه درآورد یا باید کوله‌مان را جمع کنیم و برویم پایتخت. به‌خاطر همین بهانه است که الان نگرانی زیادی ندارم و پاسخ سوالم را گرفته‌ام.


این حرف‌ها گفتن ندارد و علی‌رغم باران سنگی که تا کنون بر سرمان باریده، جیکمان در نیامده اما وقتی عزیزترین دوستان آدم هم زنگ می‌زنند و به بهانه‌ی اقناع دیگران، سین‌جیمت می‌کنند این چند خط را هم اگر ننویسم که نمی‌شود.

توی دفتر که بودم فرصتی نبود برای نوشتن همین چند سطر اما امروز که مجبور شدم به‌خاطر جلسه‌ای دو ساعته، 20ساعت از کویر دور باشم، فرصتی شد تا گوشه‌ای سبز از جهنم پایتخت را بیابم و بنویسم. طبق عادت، سراغ کتاب‌فروشی می‌روم و این‌بار «دستور زبان عشق» را می‌گیرم. دخترها دارند پشت سرم مسابقه‌ی بدمینتون در فضای باز می‌دهند و من زمزمه‌های قیصر را مرور می‌کنم. توی طیاره، نقدی هم خواندم از سینا علی‌محمدی بر آخرین کتاب امین‌پور. منصفانه بود. نقاط قوت را گفته بود و البته این اثر را در مقایسه با آثار قبلی‌اش کم‌توفیق‌تر خوانده بود. و چقدر خوب است که قیصر را با خودش مقایسه می‌کنند.  به شدت با علی‌محمدی موافقم که رباعی‌های قیصر، قوی‌ترین اشعار این مجموعه‌اند خصوصا این دو تا:

دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آب‌دار با پنجره داشت

یک‌ریز به گوش پنجره پچ‌پچ کرد
چک‌چک، چک‌چک، چه‌کار با پنجره داشت؟

***

باران! باران! دوباره یاران! باران!
باران! باران! ستاره‌باران! باران!

ای‌کاش تمام شعرها حرف تو بود
باران! باران! بهار! باران! باران!

اما من که اموراتم بی‌غزل نمی‌گذرد، با یک غزل بیش‍تر هم‌ذات‌پنداری کردم. دلایل فنی و غیرفنی‌اش بماند:

ای مطلع شرق تغزل، چشم‌هایت
خورشیدها سر می‌زنند از پیش پایت

ای عطر تو از آسمان نیلوفری‌تر
پیچیده در هرم نفس‌هایم هوایت

آیینه‌ی موسیقی چشم تو، باران
پژواک رنگ و بوی گل، موج صدایت

با دست‌هایت پل زدی ای نبض آبی
بر شانه‌های من پلی تا بی‌نهایت

پس دست کم بگذار تا روز مبادا
در چشم من باقی بماند جای پایت


راستی! حالا که حرف توی حرف آمد، یادم باشد قصه‌ی «عرض مخصوص» را بگویم. بخشی از عرض مخصوص شماره‌ی قبل را توی پست بعد می‌آورم که در آن، آقای محبی عزیز، با زبان شیرین خودش، برخی چیزها را گفته است.



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 19 مرداد1386



عزیزی می‌خواهد به‌جای هزینه‌ی سفره‌ی عقد و کارت دعوت، به مدعوین عروسی، کتاب هدیه کند. من که خوشم آمد و تشویقش هم کردم. حالا اگر از بین دوستان و رهگذران و جست‌وجوگران*، کسی هست که بتواند کتاب خوب معرفی کند دریغ نفرماید. طبیعتا شرطش این است که نباید گران باشد. ترجیحا غم‌انگیزناک هم نباشد. اولین کتابی که به ذهن من رسید «ازبه» امیرخانی بود. همه‌ی مزایای کتاب یک‌طرف، نوشتن مرتضا آن هم با الف، طرف دیگر! ضمنا دوستان شاعر هم اگر کتاب‌هایشان روی دستشان باد کرده، می‌توانند با دادن تخفیفی قابل توجه، در این امر خداپسندانه و فرهنگی شرکت نمایند. ازبه را برای این نوشتم تا ذائقه‌ی این زوج جوان دستتان بیاید.

* آقای دکتر می‌فرمایند سایت خوب، سایتی است که بخش عمده‌ی مخاطبانش از طریق موتورهای جست‌وجو مرورش کنند. مشکل اما این‌جاست که این‌روزها هر کس دنبال «جگر» یا می‌گردد، سر از کتیبه‌ی بی‌نوا در می‌آورد. چند تا از کلماتی که ملت را فرستاده‌اند این‌جا می‌آورم تا شب عیدی کمی خوش‌به حالتان بشود. بعضی‌ واژه‌ها را هم از ترس فیلتر نمی‌توانم بنویسم و مانده‌ام این روبوت‌های جست‌وگوگر چرا خلایق را به این ناکجاآباد می‌کشانند.

عباراتی که بیش‌ترین بسامد را برای جست‌وجو داشته‌اند و به این‌جا رسیده‌اند:
فاخره صبا
جگر
طلسم بهبود وضع اقتصادی
محمدکاظم کاظمی
باستانی پاریزی
لمپارد
ابن‌محمود
عبدالمالک ریگی
خوکچه‌ی هندی
سندرقیت
حانباز موجی
پنت‌هاوس
دوستت دارم
خاکشیر
شعرهای رومانتیک
چگونه یک طرح زودبازده
متن عروسی
شعرهای غمگین
شنیدم وقتی از فرزانه استاد
عکس ترسناک
...

کتاب یادتان نرود لطفا!



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 19 مرداد1386



سخن‌ران مدعی بود: «ایرانی که می‌شناسیم و بدان افتخار می‌کنیم، مدیون دو نفر است که اتفاقا جزو منفوران تاریخ‌اند. آغامحمدخان و رضاخان پهلوی.» او از تاریخ می‌گفت و حفظ ثبات و امنیت و من به چشم‌هایی می‌اندیشیدم که شعله‌ی کینه‌ی مخنث تاریخ و ناجی سرزمین را فرو نشاندند. داشتم داغ می‌شدم با حساسیتی که به این دو نام داشتم اما باز هم زلال شعر به فریاد رسید. این‌بار از زبان محمدعلی جوشایی. هم او که گفته:

...در کوچه‌ها طوفان بیاید کاش
شن‌باد خون‌افشان بیاید کاش

وقتی کرامت نیست در چشمی
آغامحمدخان بیاید کاش...


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 17 مرداد1386



قبل از سال، دوست خبرنگاری در گپ‌وگفتی پرسید: «به‌نظرت طرح سهمیه‌بندی بنزین چه سرنوشتی پیدا می‌کند؟» گفتم: «برو از اهلش بپرس.» اصرار که کرد به شوخی گفتم: «حل مساله‌ی یارانه‌ای که کشور بابت انرژی می‌پردازد کاری‌ست کارستان. شجاعت می‌خواهد که الحمدلله آقای رییس جمهور دارد. اگر ایشان بتواند طرح را اجرا کند دو فایده‌ی بزرگ خواهد داشت. اول این‌که خدمت بسیار بزرگی کرده. دوم این‌که برای دور بعد رأی نمی‌آورد!»
این بزرگوار که داغ اصول‌گرایی بر جبین دارد، البته جسارت مرا زیرسبیلی رد کرد اما امروز تقریبا مطمئن شدم که همیشه چنان بی‌خیال از کنار زخم‌ها می‌گذریم که برای مرهم گذاشتن‌شان باید دولت یا مجلسی به پایش قربانی شوند. قربان هیکل اقتصادمان هم بروم که زخم‌آجین است. سیاست و فرهنگ و اجتماعمان هم به‌هکذا. تصور کنید اگر جمع‌بندی نظام بر این باشد که مساله‌ی رابطه با آمریکا حل شود، یارانه‌ی آب و برق و شیر و... برداشته شود، آن‌گاه با این شعارهایی که داده‌ایم سر چند دولت یا مجلس باید برود لب باغچه؟ دولت می‌خواهد (یا مجبور شده!) که مشکلی بدین معظمی را حل کند. ولی نه می‌خواهد چوب را بخورد و نه پیاز را و البته به باور من هر دوتایش را خواهد خورد. دوست دارد که مشکل بنزین را حل کند، سوخت با نرخ آزاد هم ارائه نکند. آب هم توی دل خلایق خصوصا در این ماه‌ها تکان نخورد، تورم هم ایجاد نشود و...
عنایت دارید که این، یک تحلیل اقتصادی نیست که اصلا صلاحیتش را ندارم. بیش‌تر از جنس همین حرف‌هایی‌ست که توی کوچه و خیابان و محافل، نقل مجلس می‌شوند. به گمان من این‌روزها ذکاوت یا تخصص ویژه‌ای برای دیدن عمق بحران‌ها نیست و با چشم غیرمسلح هم می‌شود پاییدشان.

از سیاه‌نمایی که بگذرم، اصلا توی کت من یکی نمی‌رود که برایم تعیین کنند چقدر می‌توانم بنزین بسوزانم! یا من می‌توانم هزینه‌ی درخواستم را با هر نرخی (حتا نرم جهانی) بپردازم که می‌پردازم یا نمی‌توانم که آن‌وقت می‌روم سراغ جایگزین‌ها. به‌جای مسافرت با خودروی شخصی، از اتوبوس و قطار و هواپیما! استفاده می‌کنم. این‌که می‌فرمایند عرضه‌ی بنزین با نرخ آزاد، اثر تورمی دارد و شکاف‌ها را فلان می‌کند و بهمان، مساله‌ی دیگری‌ست و باید خرد جمعی‌شان! را به‌کار بیاندازند نه این‌که حرف زور بزنند. مردمی را تصور کنید که به بنزین نیاز دارند، سهمیه‌شان را هم مصرف کرده‌اند، حاضرند هزینه‌ی تهیه‌ی بنزین با نرخ‌های بالا را هم بپردازند، نتیجه چه می‌شود؟ قاچاق سوخت؟ پاگرفتن اعتراضات؟... هرچه باشد، عاقبت هم چوب خورده می‌شود هم پیاز.

روده‌درازی‌ام را ببخشید. امروز مسافرتی پیش آمده بود و من در لحظاتی که تنها توی بیابان می‌راندم و وسوسه‌ی واژه‌ها را از سر می‌پراندم، به چنین چیزهایی فکر می‌کردم. در خبرهای درشت، خوانده بودم که آمار تصادفات، 35درصد کاهش داشته، ریزتر هم خوانده بودم که گردش‌گردی نیز 40درصد کاهش یافته است. عدد نمی‌توانم بگویم اما مشاهده‌ی عینی من از رانندگی امروز این بود که به‌تقریب، بیش از 60درصد سفرهای بین شهری کم شده است. در جاده‌ای که صدها بار رفته‌امش و تردد سواری‌ها و شخصی‌ها در آن بیداد می‌کرد، جز حضور کامیون‌ها و وانت‌ها چیزی به چشم نمی‌آمد. گاه‌گاهی هم کسانی دیده می‌شدند که دسته‌جمعی سوار بر خودرویی، چون فاتحان، پشت ابرو نازک می‌کنند. ابتدایی‌ترین نتیجه‌ی این مقایسه‌ها این است که نه تنها آمار تصادفات کاهش نیافته بلکه چندبرابر هم شده است. نتایج دیگری هم می‌شود گرفت که نمی‌گیرمشان، چون اولا خوابم می‌آید و ثانیا ایشان هم خبر داده‌اند که دوباره مفتخرمان می‌کنند و احیانا می‌شود از حضرتشان پرسید. (قابل توجه دوستانی که دفعه‌ی قبل گله‌مند بودند از این‌که چرا خبر نداده‌ام)

باز هم:

تکه ابر قشنگم
کاش می‌شد بباری
اشک، سهمیه‌بندی ندارد....



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 16 مرداد1386



برای آنان‌که اهل سیاست‌اند، شش‌هفت ماه هیجان‌انگیز و دلهره‌آور پیش روست. برای ما تماشاکنان بستان نیز، فرصت خوبی‌ست تا کمی حظ ببریم از ناشیانه‌هایی که دور و نزدیک می‌بینیم. طعم سلام‌ها و بوی دست به سینه‌گذاشتن‌ها عوض شده است. دوستان قدیم، یکایک پیدایشان می‌شود. می‌نشینیم توی متن چای و به گمانه‌زنی‌ها می‌خندیم. خبرهای خوب هم از چپ و راست می‌رسد. دو سه تا عروسی اساسی پیش رو داریم. غصه‌ای اگر هست، دوری امیرم است. می‌گوید: مطمئنی فقط برای امیر دلتنگی؟ و می‌خندد و می‌خندیم. به تعبیر تحریف‌ شده‌ی گل‌آقایی: خنده بر هر درد بی‌درمان دواست. باز هم دم گل‌آقا گرم...


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 12 مرداد1386



عادت پانزده‌ساله‌ای دارم. شیرپاک‌خورده‌ای کتابی از کاسپاروف –هما‌ن‌که پوتین احتمالا هوس بازی سیاست را از سرش پرانده- هدیه‌ام داده بود. جذبش شدم و شطرنج سرگرمی ایام فراغتم شد. چند سال بعد با رامتین هم‌خانه شدیم. از این شطرنج‌های هوشمند داشت که می‌شد با آن به‌عنوان رقیبی بی‌جان مسابقه داد. وسیله‌ای جدید یافته بودم برای سنجش تمرکزم. از سطح یک شروع می‌کردم و می‌رفتم تا سطح ده. هر عددی که نصیبم می‌شد نمره‌ی تمرکزم بود. اگر ده را هم می‌گذراندم یعنی توپ توپ بودم. اگر هم نمی‌توانستم، یعنی این‌که اعتماد به نفسم در آن روز شهید شده است...

قبل از ویستا از  Chess Master  
مدد می‌گرفتم و حالا به همین شطرنج نصفه و نیمه‌ی آقای گیتس قانع شده‌ام. اشکال بزرگش این است که Ctrl+Z آن فعال است و می‌شود جر زد. اشکال دیگرش هم این است که سطح ده خیلی معطل می‌کند و حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. نهمین سطح، ایده‌آل است برای بازی‌های سریع. یک اشکال دیگر هم دارد و آن این است که بعد از مدتی، قلقش دستت می‌آید و بی‌فکر هم می‌توانی ببری‌اش. کافی‌ست با گامبی هندی شروع کنی و با یک گسترش تکراری و ساده، گیرش بیاندازی. وقتی می‌بری آهنگ فاتحانه‌ای پخش می‌کند که بعد از مدتی برایت عادی می‌شود.

امشب که دیروقت به خانه رسیدم و بساط را پهن کردم، ناخودآگاه روی Chess Titans 
کلیک کردم و بازی شروع شد. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که آهنگ جدیدی شنیدم. مات شده‌ام انگار. آهنگ باخت به طرز خنده‌داری مسخره‌ات می‌کند. اعتماد به نفس هم پر... دارم مثل کوئیلو دنبال نشانه‌ها می‌گردم. نشانه‌ها همه بر باخت دلالت می‌کنند. نمی‌خواهم جر بزنم که فکرم مشغول بود و ذهنم درگیر. همه چیز شهادت می‌دهد که ماتم. اعتراف به شکست، حتا به یک موجود بی‌روح، گاهی سبک می‌کند آدم را. بی‌کیش، مات شده‌ام.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 11 مرداد1386



این‌روزها چون کم‌تر فرصت فکر کردن دارم، به پرگویی مبتلا شده‌ام. بیش از این وجه‌شبهی با سیاست‌مردان ندارم.
سی‌دی اهدایی آقا محسن را روی رایانه‌ام کپی می‌کنم تا اگر فرصتی بشود آهنگ‌هایش را بشنوم. نمی‌شود. آخر شب توی ماشین خودم را به دست نواهای «قلندروار» و «نامجو» می‌سپارم. قلندروار واقعا ول‌اندرغار نبود. حتا اگر هم بود برای من به‌خاطر آهنگ‌سازش –عماد توحیدی- و ترانه‌سرایش –حامد- شنیدنی می‌شد. نامجو را هم که تا به‌حال نشنیده بودم. می‌گویند: بنده‌ی خدایی می‌زند توی گوش کسی. آلت‌خورده نزد قاضی به شکایت می‌رود. ضارب مدعی می‌شود که ایشان چهار سال پیش به من گفته: خوک‌چه‌ی هندی! قاضی می‌گوید: پس چرا امروز زدی‌اش؟ او هم می‌گوید: چون تا امروز خوک‌چه‌ی هندی ندیده بودم! به قول مرحوم عمرانی حالا حکایت ماست. مشتاق هم اگر مثل ایشان قرآن را با سه‌تار می‌خوانده، حقش بوده هر بلایی سرش بیاورند. حیف بود تماشای ماه جوان دیشب را بگذارم به شنیدن این اصوات مثلا تلفیقی.

و ماه آه
چقدر ماه جوان بود
و در سراسر شب
چنان تلاطم کرد
که خضر راه سراب حیات مرا گم کرد
...



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 10 مرداد1386



«بعضی وقت‌ها فکر می‌کنید دور و بری‌ها را لااقل شناخته‌اید. می‌توانید مثل همان سینه‌ی زخمی کتیبه‌ی عاشقانه رویش حساب کنید. اما... این بازی ازلی و ابدی انسان‌هاست. خنجر خیانت همیشه در طول تاریخ درخشیده است. هی زخم می‌خوریم و هی عبرت نمی‌گیریم. به قول شاعر: نه ای‌دل، این زمانه‌ی ما هم زمانه نیست...»
این‌ها مضمون تقریبی غصه‌های دوستی است که می‌غرد و می‌گوید. من‌هم خاله‌زنکانه می‌چزانمش: «تقصیر خودت بود. چشمات رو باز می‌کردی. باید می‌دیدی رو دیوار کی یادگاری می‌نویسی! به قول ت «ژن» مشکل داره عزیزکم. به قول ع، جوجه است... همه می‌گفتن، خودش هم، اما تو باور نمی‌کردی. هنوزم فکر نکنم آدم شده باشی. ولش کن با دل‌خوشیاش. اون به چیزایی که می‌خواست رسید. الانم اگه دردی داشته باشه درد بی‌سوژگیه. حقته. حقته...»
من‌هم دقیقا حس شما را دارم. حالم به هم می‌خورد از این ادا و اطوار و آه و ناله‌ها. این‌ها را برای همان دوستی نوشتم که یادش بماند دهم مرداد هشتاد و شش چی بهش گفتم!
  



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 9 مرداد1386



تاریخ، خنده‌‌های مرا کهنه می‌کند
این‌قدر، خاطرات مرا زیر و رو مکن
(احتمالا مسعود سلاجقه!)

آدم اگر توی وبلاگش هم نتواند از حسرت‌هایش بگوید که نمی‌شود. می‌شود؟ حسرت شیرین این روزهایم کتاب‌هایی است که استادی بزرگوار از سر لطف به دفتر آورده و حدودا 300تایی از آن‌ها هم توی کتابخانه‌ی (دکور!) اتاق من جا خوش کرده‌اند. گل سرسبدشان هم یک دوره مجله‌ی سخن است که با جلدهای قرمز جگری‌شان آب از لب و لوچه آویزان می‌کنند. مشکل اما این است که امورات! ما بی‌جلسه و نشست نمی‌گذرد انگار و همین شده است آینه‌ی دق‌مان. همین دیروز 8ساعت از ته‌مانده‌ی عمرم توی این جلسات هباء منثورا شد. فقط نیم‌ساعتش مصروف این گردید که رنگ سازمانی شرکت چه باشد بهتر است؟ وقتی داشت کار به جاهای باریک می‌کشید و توضیحات روان‌شناسانه و بازاریابانه‌ی! دوستان افاقه نکرد از زبان من پرید: جگری! و مساله ختم به خیر شد (توجیهاتش بماند). چه شود روزگار ما با این‌همه جگر! تصورش خوش‌مزه است: رنگ دیوارها جگری (با ارفاق، آجری که ظاهرا با سفال‌های کرم، ست ‌شده است. این یکی از توجیهاتی بود که نماند و لو رفت)، مبلمان جگری، لباس همکاران جگری، سربرگ‌ها جگری، کمپرسور جگری، دایکات جگری... من اما دلم پیش جگرهای توی کتاب‌خانه است.


از روزی که جسارت کرده‌، کامنت‌دونی را بسته‌ام، بخشی از وقتم آزاد شده است تا بتوانم لااقل به‌جایش روزنامه‌هایم را بخوانم. در عوض، کامنت‌های شفاهی رو به فزونی گرفته‌اند و برای من که بخش عمده‌ای از مخاطبان این‌جا را روزانه یا در طول هفته زیارت می‌کنم، وضعیت بامزه‌ای ایجاد شده است. توفیرش این است که به‌جای این‌که بنویسند: «سلام، قشنگ بود! به ما هم سر بزن» صاف توی چشم‌هات نگاه می‌کنند و می‌گویند: «اوه! راستی پست‌مدرن هم شده؟!»


عکس: حیدر رضاییاخلاق حرفه‌ای اجازه می‌دهد چنین عکسی را منتشر کنیم؟ اگر دلش را ندارید، نبینید. ولی اگر زیادی خوش به‌حالتان است و یادتان رفته دور و برتان چه خبر است، حتما قصه‌اش را بخوانید و با بی‌رحمی تمام به این عکس زل بزنید. لعنت به این جگر!



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 8 مرداد1386


پارسال:
شمال بودیم. توی هوای دم‌کرده داشتیم بر و بر یکدیگر را نگاه می‌کردیم. پدرآمرزیده‌ای سر صحبت را باز کرد و کشاند به کسب و کار. به‌هر حال بهتر از هیچی بود. از آن‌جا که دلم نمی‌خواست درباره‌ی خودم حرف بزنم توپ را انداختم توی زمین پدر همان پدرآمرزیده. گفتم چه می‌کنید؟ کارش علم کردن داربست بود. همین‌طور که صحبت می‌کرد، از کار در برج‌هایی گفت که قیمت هر آپارتمانش بالای 3میلیارد تومان می‌رسد. زعفرانیه را می‌گفت انگار.

دیروز:
ماه‌نامه‌ی «نسیم هزار» را که یکی از دوستان به‌خاطر پرونده‌ی «کدام سوزوکی، کدام مجید»ش به من داده بود ورق می‌زدم. نسیم هم از پنت‌هاوس‌هایی گفته بود که با 600متر مربع زیربنا در نیاوران، حدود 12میلیارد تومان به فروش می‌رسند.

امروز:
آقا فرشید خوش‌تیپمان ساعت 20 پرواز داشت. قبل از پریدن سری به دفتر زد. زیاد سر حال نبود. بعد از کمی صحبت گفت: جوان متاهلی را معرفی می‌کنم که توی تعمیرگاه یکی از شرکت‌های خودروسازی کار می‌کند. ماهیانه 40هزار تومان حقوق می‌گیرد. اگر دست و بالش را بند کنید ثواب دارد. فرشید را این‌گونه ندیده بودم تا به‌حال.

حالا:
حوصله‌ی رومانتیک بازی ندارم. دو سه شب است که مثل بچه‌ی آدم نخوابیده‌ام. داشتم به شکاف‌هایی فکر می‌کردم که روز به روز عمیق‌تر می‌شوند. شکاف فقر و غنا شاید ابدی‌ترین و پیش‌چشم‌ترینشان باشد. ضمنا هیچ‌کدام از «کوتاه‌تر از آه‌هایی» که گفتم قابل انتشار نیستند. شبتان به خیر...


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 7 مرداد1386



عکس: حمید صادقیچند روز پیش یکی از دوستان مطبوعاتی، خطابه‌ی غرایی ایراد کرده بود. ایشان معتقد است جمعی از جدیدالولاده‌ها انگشت بیخ کارش کرده‌اند (تعبیر از ایشان است) و هشدار داده بود که مواظب باشید سکندری نخورید و قس‌علی‌ذلک... از دوستان پرسیدم اتفاق جدیدی افتاده؟ گفتند احتمالا تقصیر طنز حضرت ابن‌محمود است. طنز را که دوباره خواندم دیدم
(عجب باطنی دارد این پیرمرد! داشتم کله پاچه‌اش را بار می‌گذاشتم که زلزله شد. زنگ تفریح ماست انگاری! برای ثبت در تاریخ! الان ساعت دقیقا 1:10 بامداد است. یاد همکارمان آقای احمدی‌نژاد افتادم که وقتی می‌گویند فلانی آمد قلبمان هری می‌ریزد پایین)
بگذریم. داشتم می‌گفتم... دیدم که نه تنها پاستوریزه است بلکه چربی‌اش را هم گرفته‌اند. بالاخره پس از کلی بحث و فحص، کاشف به عمل آمد که از خط قرمزهای ایشان گذشته‌ایم. خط قرمز هم برای این تیپ اساتید، چیزی توی مایه‌های آگهی و... است.
(انگار امشب قسمت نیست مزاحم شویم. نصف شبی سه تا پیامک! پشت سر هم آمد و پاک حواسم را معطوف خودشان کردند!)
یادم رفت چی می‌خواستم بگویم. فقط دوست دارم دفعه‌ی دیگر که این آقای نسبتا شریف را می‌بینم ازشان بپرسم که آیا به روح اعتقاد دارند؟


توضیح: عکس تزیینی است! بقیه‌اش هم این‌جاست. دست حمید آقا درد نکند.




 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 29 تیر1386




با عزيزی عهد كرده بودم كه ده روز پشت هم «كوتاه‌تر از آه» را به‌روز كنم. اين بازی شرط‌هايی داشت. يكی اين‌كه مصالحش را از روزمرگی‌های دور و برمان وام بگيرم. بازی را اگرچه همان روزهای اول به مدد مشكلات ‌بلاگفا باختم اما ادامه‌اش دادم تا به امروز. روزهای اول، اين بازی وقت و انرژی اندكی می‌گرفت و به‌تعبير يكی از دوستان، اين كوتاه‌تر از آه‌ها، شعرهای بين‌جلسه‌ای بودند اما كم‌كمك رنگ جديت گرفتند و با اين‌كه پيام‌گير نگذاشته بودم، اما به مدد فناوری‌های پيامك! و ايميل و تلفن و... بازخوردهای بامزه‌ای گرفتم كه مثل هميشه، حاشيه‌ساز شدند. من هم كه چقدر مخلص حاشيه‌ام! اين‌ها را گفتم كه گفته باشم.  انشاءالله به تريج قبای كسی نيز برنخورد. از همه‌ی دوستان فوتبالی، شيمی‌دان، بيمه‌گر، بانكی‌، هيات مديره، روزنامه‌نگار، شاعر، عاشق و... هم ممنونم كه به اين بازنده، تقلب رساندند.

 

 

از روزی كه گفته بودم: «پيراهنم را يوسفی ديوانه دزديده‌ست...»  تا حالا چند تا پيراهن كادو گرفته‌ام. آقاجان! من تا حالا به‌خاطر اين چند سطر، كلی هزينه داده‌ام، شما را به‌خدا اجازه دهيد حداقل پيراهنم را خودم انتخاب كنم! سرانگشتی كه حساب كردم، ديدم در يك‌سال گذشته، هشت پيراهن برايم سوغات آورده‌اند يا هديه داده‌اند كه بدبختانه رنگ اكثرشان هم روشن است. به قول شاعر: رنگ روشن به ما نمی‌آيد!

 

 

اين‌هم فال‌خند گل‌‌آقايی بدون شرح من (با تشكر از چند تا شاگرد ناخلف!): شايد در نگاه اول، مرد متولد تيرماه، اخمو و عصبانی به نظر برسد ولی با نگاه دقيق‌تر می‌‌فهميد كه او در واقع عصبانی و اخمو است! ... مرد تيرماهی نياز مبرمی به تروخشك كردن دارد و از همان زمان ازدواج شما می‌‌توانيد بچه‌داری را هم تجربه كنيد!

 

 

 

اين بند را فقط دوستان فوتبالی بخوانند:

بچه‌تر! كه بوديم، شب‌های جمعه‌ی هر هفته، به اتفاق دوستان هم‌سن و سال، می‌رفتيم روستاهای اطراف ده‌مان! برای برگزاری دعای‌ كميل. مرحوم صادقی كه صدای خوشی هم داشت بزرگ‌ترمان بود. وقتی شهيد شد احتمالا دوم راهنمايی بودم. هر كدام به‌نوبت روستايی می‌رفتيم و دعا می‌خوانديم. يكی از دوستان برای تأكيد بر اهميت اين مناجات، تعبير «انسان الادعيه» را به‌كار می‌برد. بگذريم. اين‌روزها كه پوست و استخوانم حسابی اذيت می‌كنند، ياد همان فراز دعا (انگار همه‌اش فراز بی‌فرود است) می‌افتم كه از «رقة جلدی» و «دقة عظمی» می‌گويد.

عيد امسال وقتی می‌خواستم از قايقی در ساحل سنگی‌ بندر كنگ، پياده شوم، روی سنگ‌ها افتادم و بخش بزرگی از ساق پايم زخمی سطحی برداشت. به گمان ايام قديم، فكر می‌كردم كه زود محو می‌شود ولی نشد كه نشد. زانويم هم همان ايام و به لطف فوتبال ناكار شد تا حداقل وقتی حالی دست می‌دهد، علاوه بر «شدة ضری»، پوست و استخوان هم فراموش نشود.

 القصه، برای من كه هيچ‌وقت با پای خودم نزد پزشك نمی‌روم و هشدارهای آقا مسعود را هم ناديده گرفته‌ام، دوهفته‌ای می‌شود كه فريضه‌ی فوتبال ترك شده و در خماری يك شوت مشت مانده‌ام. دوستان فوتبالی كه چپ و راست متلك می‌گويند مستحضر باشند كه ما هم مثل همين رضا عنايتی، اگر جنازه‌مان هم توی زمين باشد به مكزيك گل می‌زنيم. دانگ‌مان هم محفوظ است. فقط می‌ماند راه دور و مشكل بنزين كه آن‌هم باكی نيست. اگر يك‌بار ديگر پيامك فرستاديد و متلك گفتيد، با چند تا كوتاه‌تر از آه، خدمتتان می‌رسم!


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 4 دی1385

 

روزهای اول شروع بازی، به وبلاگ سلمان رسيدم. اگر می‌‌خواستم با روحيات ساليان گذشته درباره‌ی بازی قضاوت كنم مطمئنا ابروی تنزه‌طلبی بالا می‌انداختم و از اين لوس‌بازی و بی‌مزگی!‌ می‌گذشتم. اما الان مشتاقم برای بازی. اين چند روزه هم برداشت‌ها و كشف‌های فوق‌العاده‌ای داشته‌ام از اين دنيای مجازی كه بدجور در تار و پودمان تنيده شده است.  پس به دعوت اين بابای نازنین لبيك می‌گويم. (پ.ن: لطف این مهربان را نیز بعد از نوشتن دیدم)

 

گذشته‌ی پرخاطره‌ای دارم. تقريبا برای هر صحبتی می‌توانم قصه‌ای بگويم از روزهای دور اما با خودم قرار گذاشته‌ام كم‌تر ادای پيرمردها را دربياورم.  اين‌جا اگر به گذشته نقبی می‌زنم فقط به اين خاطر است كه گريز و گزيری ندارم.

 

1- از دو متر، هفت سانت كم دارم و از صد كيلو، سه‌هزار گرم اضافه!  نيمه‌سنتی و نيمه‌مدرن‌ام. از سبك زندگی‌ گرفته تا شعر و شاعری. گاه كفه به نفع اولی سنگين‌تر است و گاه برعكس. همان‌قدر با دوغ و شربت‌‌‌های محلی حال می‌كنم كه با نسكافه و كاپوچينو. اما عمرا اگر پيتزا را به قورمه‌سبزی ترجيح بدهم. همان‌طور كه شعر سپيد را به نيمايی و غزل. اولين بار كه شعر سپيد گفته بودم و در انجمن ادبی خواندم اين‌قدر تويش فحش و بد و بيراه داده بودم كه دوستان به اتفاق نظر دادند بهتر است همان غزلت را بگويی! (يك بندش اين بود: زنی در من هست كه م‍ی‌گويدم به دل‌های سياهی كه پشت ريش‌های سپيد سنگر گرفته‌اند تف ميانداز!)  با اين‌همه، عطر و پوشيدنی برايم مهم‌تر از خوردنی و... هستند.

 

2- ذهنيت موزون در خانواده‌ی پدری‌ام حضوری قوی داشته اما من در عمرم با همه‌ی علاقه‌ام به شعر و شاعری حتا يك سطر شعر هم نگفته بودم. سال72 بود كه شب‌شعری را در دانشگاهمان گذاشتند. برادر كوچك‌ترم يك مثنوی بلند سروده بود لبريز از نی‌لبك و آوازهای حقيقت (به سبك مد آن‌روزهای احمد عزيزی). من شعر را به يكی از دوستان دادم كه در شب‌شعر خوانده شود. ايشان هم وقت اعلام اسامی شاعران، در غيبت اخوی، نام مرا اعلام كرد و من هم ملتهب و دست‌پاچه مثنوی را با صدای بغض‌آلودی خواندم. بازخوردش وحشتناك بود. همان شب بچه‌ها ريختند سرم كه نامرد! تو هم شاعر بودی و ما خبر نداشتيم!  توی رودربايست‍ی گير كردن همان و از فردايش شعر گفتن همان. بماند كه آن‌روزها بهانه‌ی عاشقانه‌اش هم به‌شدت موجود بود...

 

3- بزرگ‌ترين ويژگی مثبتم صبور بودن و وحشتناك‌ترين وجه منفی‌ام كينه‌ام بوده كه هر دو در حال تعديل‌اند. برای دومی قصه‌ای بگويم. هفت‌ساله بودم كه پدر و مادرم به سفر حج رفتند و من و برادرم را به خانواده‌ی عمه سپردند. در يكی از روزها با دخترعمه‌ام كه چند سالی بزرگ‌تر از من بود دعوايمان شد و قهر كرديم. ديگر با او حرف نزدم تا شب عروسی‌اش كه آن‌هم با وساطت آقای داماد انجام شد! حالا اگر شما ده سال بعد صدای شكستن گردنی را شنيديد، تعجب نكنيد...

 

۴- اصلا نه می‌توانم و نه دلم‌ می‌خواهد كه روی گرايش خاصی  تمركز كنم. به همه چيز نقبی زده‌ام و دليل اين‌كه روزنامه‌نگاری را تاب می‌آورم شايد همين باشد. تئاتر، خطاطی، پينگ‌پنگ، فوتبال، شطرنج، شعر، شيمی، بوكس، ادبيات، فلسفه، علوم اجتماعی و... را تجربه و يا مطالعه كرده‌ام اما اين‌روزها به مطالعات مديريت و اقتصاد متمايل‌ترم. از مسووليت دولت‍ی هم متنفرم و قسم خورده‌ام كه به آن وادی برنگردم. (البته با اين شرايط نيازی به قسم نيست، هرچند  قسم من مربوط به شش هفت‌سال‌ پيش است) به كار جمعی و تشكيلاتی هم بسيار اهميت می‌دهم. همين هفته‌ی پيش كه رزومه‌ام را برای موسسه‌ای می‌نوشتم ديدم موسس يا عضو موسس چندين تشكل صنفی، علمی و سياسی بوده‌ام. خاطره‌ها آن‌قدر متنوع بود كه يك شب تمام فكر كردم تا همه‌ی اسم‌ها يادم بيايد.

 

5- از تهران بدم می‌آيد خوشم نمی‌آید. با آن‌كه هر وقت آن‌جا بوده‌ام در بهترين جاها و با بهترين عزيزان و دوستانم بوده‌ام اما طاقت زندگی كردن در آن‌را ندارم.

 

 

خداوكيلی اين بازی چيز خوبی است. من با اين‌كه چهار سال است دستی بر آتش وبلاگ داشته‌ام اما تا حالا اين‌قدر اعتراف و رمزگشايی نكرده بودم!  اگر بخواهم سنت بازی را رعايت كنم بايد پنج نفر را برای ادامه نام ببرم. خيلی از كسانی كه دوست داشتم بيش‌تر درباره‌شان بدانم بازی‌شان را كرده‌اند اما اين پنج‌تن انگار هنوز وارد ميدان نشده‌اند: محسن بنی‌فاطمه، حسام فروزان، مژگان‌بانو، مریم سپاسی و ابن‌محمود.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 18 آبان1385

 

آقای مسعود سلاجقه‌ که دبیر اجرایی کنگره‌ی شعر رضوی هم هستند امر کرده‌اند که لینک وبلاگ جشنواره را بگذارم. این لینک بلاگفایی(+) و این‌هم پرشین‌بلاگی‌اش(+). ظاهرا آخرین مهلت ارسال آثار، 25آبان‌ماه است. آن‌ها که این‌کاره‌اند بشتابند. آن‌ها هم که برای کنگره به کرمان تشریف می‌آورند حتما خبری بدهند تا برای زیارتشان برنامه‌ریزی کنیم و هی ننویسیم دوست نادیده...

 

آقای ع.ا.ت (به سبک کیهان!) هم لطف کرده‌اند و دستی به زخم‌های کتیبه کشیده‌اند. جواب این دوست نادیده را می‌گذارم برای فرصتی دیگر. البته ایشان سوالی نپرسیده‌اند که لازم باشد پاسخ بدهم اما در دو سه خط پیامشان، چند گزاره‌ی غلط استعمال کرده‌اند که هر کسی از عهده‌اش برنمی‌آید.  اگر فرصتی بود و عمری، یادآوری خواهم کرد.

 

از دوستانی هم که دعوت ما را بی‌پاسخ نگذاشتند صمیمانه ممنونم. ذکر این نکته نیز خالی از فایده نخواهد بود (انشاءالله) که بام کویر قرار نیست جای کس یا کسانی را تنگ کند. همین. بابت دیر نوشتن‌ هم  طبق معمول شرمنده‌ام؛ شما دیگر به رویم نیاورید. فعلا دنبال نخود و لوبیای تدارکاتم و شعرهای نیمه‌کاره را مثل یک بچه‌ی خوب می‌گذارم در کوزه تا ببینیم چه می‌شود...

 

(هرچند)

حس پریدن از غزل آغاز می‌شود

این بی‌ترانه مرد زمین‌گیر

(اما)

هر صبح با خیال تو از خواب می‌پرد