تبليغاتX
كتيبه‌
 
شنبه 10 اسفند1387
یک حبّه انگور
یک دشت آهو را هراسان کرد

دیشب تمامِ خوابِ‌ من
                 لبریز از انگور و  آهو بود
تا صبح از یک جامِ زرّین شوکران خوردم
تا صبح هم‌پایِ غرورِ دشت لرزیدم
یک بغضِ بی‌ضامن
در کوچه‌سارِ طوسی شعرم، رها می‌رفت.

تا صبح با آهو زیارت‌نامه می‌خواندم
تعبیر خواب تازه‌ام شاید سفر باشد
خمیازه‌ی ذوق مرا خواباند
خوابی که بر زخمم کویر لوت می‌پاشد.


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 16 شهریور1387
دل‌پیچه دارد موج
سرگیجه دارد ماه
لبخند می‌بارد
از چکمه‌های گیله‌مردی که عروس زُهم دریا را شبانه تور خواهد کرد
تاوان بدمستی‌ ماه و موج
تقدیر ماهی‌تاوه‌ها امشب چراغان است.

بر ردّ تاول‌های یک عاشق _که در شعرش نمی‌گنجد_
یک پازل پیچیده بر شن‌های ساحل نقش می‌بندد
دیگر خدا هم خوب می‌داند؛
ساحل شکنجه‌گاه خواهد شد اگر تا صبح نجوای پری‌ها را بیاشوبد.

شاعر، طرب‌ناک است در عین جنون‌مندی
مستانه مثل مینیاتورهای مژگان دلارامش،
یک سینه‌ریز از نازک‌آهنگ صدف‌های خیالش را
بر گردن تسبیح زرد کهربایی چید
این «اَین ابناء الملوک» جاودانی را کدام افسانه می‌فهمد؟

تلواسه‌ی ساحل، صدای خش‌خش تاریک و مرموزی‌ست
یک مار آبی، یک مخنّث، ردّ پاها را می‌آشوبد
شاعر در اوهام حزین ماه می‌خیسد.

دل‌پیچه دارد موج
سرگیجه دارد ماه
از سرنوشت زلف‌ خورشیدی که در چنگ افق افتاد
شاعر خبر دارد:
معشوقه‌ی دریا، پریشانی‌ست.


+ به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟
(از این‌جا به این‌جا رسیدم)


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 16 تیر1387
در دوره‌ی جهنّمیِ بادسنج‌ها
دل‌گیجه‌های فصلیِ من
از حاک‌ریز حوصله سرریز می‌کند
یک شمر از رسانه‌ی مالتی‌گناهِ خویش
آرام‌بخشِ حرمله‌گی را
تجویز می‌کند.

آن‌سو در آسمان هرزه‌ی شهر
یک بادبادکِ یله، قیقاج می‌رود
معشوق را به درد صدا می‌کند:
ژانا! خمار چشم توأم، چشم باژ کن
این بُغژ‌های حامله را کورتاژ کن!

«دردم نهفته به ز طبیبان مدعی»...
شاید مصممم که بیابم پناه را (!)
هدبند بسته‌ام که بترکانم آه را
«شیر خدا و رستم دستان»...
مرا ببخش!
سربند سبز، خاطره‌ای بیش‌تر نبود.

کاکا بگو! بگو! رد دندان گرگ کو؟
دارد دوباره یوسفم از دست می‌رود
من اعتقادگیجه گرفتم
گم‌کرده‌ام مسیر دلم را
قبله‌نمای کهنه‌ی بابابزرگ کو؟


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 11 دی1386

کرمان/

در صفرِ مطلق، خواب می‌بینم

منهای سه، منهای شش... منهای کِلوینم

یخ می‌زند بُغضی مُشبّک در تبارِ من

ته‌مانده‌ی یک دشنه‌ی بی‌دسته در روحم سفر کرده‌ست

شومینه‌ی خاموش

شوقِ سفر را شعله‌ور کرده‌ست.

 

...

 

بندر/

خلیجم را کمرباریک می‌خواهد

فانوسقه‌ اما بی‌سگک... بندر
از گُمبُرون تا شاه‌عباس

ماهی، هوای گریه را تاریک می‌خواهد

می‌گو، طنینِ مستی‌ام را نشئه‌تر شاید

خرچنگ‌ها اما رها در خور.

 

...

 

بندر/

دلم تنگ است

بُغضی مُشبّک در گلویم ته‌نشین مانده‌ست

یک مادیان دنبالِ یال خویش می‌گردد

جمعی شرابِ ترس می‌نوشند

جمعی به دست‌افشانیِ شن‌های ساحل، خوش

من ملتهب امّا
در شادی بی‌انتهای کودکانِ بادباک‌باز

از اضطرابِ مرغ ماهی‌خوار می‌ترسم.

 

ساحل/

دم‌پایی‌ام دنبالِ بال ‌خویش می‌گردد

هم‌پای آوازِ صدف‌های پری‌سا

بی‌خویش، بی‌مقصد

در جست‌وجوی راهِ باراندازِ دل‌های حزین مانده‌ست.

...

 

دریا/
یک عشق‌بازی

         یک نبرد تن‌به‌تن

                      یک اشتیاقِ محض

پیراهنِ نامریی‌ام را باد با خود برد

دریا تنم را بوسه‌باران می‌کند

         چشمم کلاپیسه‌ست

من خویش را در انحنای یک بغل تقدیر می‌پیچم

سم‌بوسه‌ای می‌دزدم از آرامشِ بندر

قد می‌کشم تا لکّه ‌ابرِ باز باران... باز

 

این‌جا هوا ناز است

دریا

رنگِ صنوبرهای پاربزِ مرا دارد.

 

...

 

کرمان/

شومینه خاموش است

                  من امّا...

در صفرِ مطلق، جاری‌ام ای عشق!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 31 خرداد1386

وقتی بهار سرخ

پيچيد در طلسم كلاغان مرده‌خوار

آوازهای عاشق من رنگ خون گرفت

 

...

 

بانوی بی‌قرار!

بگذار از كنايه و ايهام بگذرم

از ننگ و نام و طعنه و پيغام بگذرم

 

در لهجه‌ام صدای نفس‌هات مانده است

طعم خوش خيال و خرابات مانده است

 

گيسوطلای تا ابديت از آن من!

 

من با زبان كهنه‌ی خود حرف می‌زنم

من با زبان كهنه‌ی خود رنج می‌كشم

من با زبان كهنه‌ی خود عاشقت شدم

 

 

دلواپس نجابت آيينه و غزل!

با من به طرز حافظ و خواجو سخن بگو

لب تر كن ای جوانه‌‌ی تاك!

                              ای صدای پاك!

از حس چاك‌چاك من و پيرهن بگو

ای شهرزاد قصه‌ی اين مهر تابناك

بيدل‌ترين مخاطب اين روستا منم!

 

 

***

 

خيس خيال بودم و... ناگاه آمدی

ارديبهشت بود كه از راه آمدی

 

مثل هنوز، روز تو را خسته می‌كند

مثل قديم، هم‌قدم ماه آمدی

 

گيسوت رنگ گندم و بازوت رنگ آه

آهسته، نرم، مثل پر كاه آمدی

 

در موعدی كه شاخه‌ی تعليق، بر نداشت

در موعدی كه آن‌همه دلخواه... آمدی

 

: آقا اجازه؟!...

آه سرم گيج می‌رود

باور نمی‌كنم كه تويی...

آه

آمدی؟

 

 

باران گرفته بود و زمين بي‌قرار بود

باران گرفته بود و زمان شروه می‌سرود:

 

سبحانك الذی خَلقَت عشق

سبحانك الذی...

                  كه تو را آفريده است

 

***

 

:آقا اجازه؟!...

با واژه‌های ساده سراغ مرا گرفت

 

از حس نانوشته‌ترين سرنوشت گفت

از عشق از هر آن‌چه كه بايد نوشت گفت

 

از مهر، از كتيبه‌ی زخم، از غزل سرود

از ماه، از كنايه‌ی اردی‌بهشت گفت

 

در جان سرخوشانه‌ترين نغمه‌ها نشست

از پيچ‌ و تاب نهر عسل، از بهشت گفت

 

از نور، از سرور، از آواز، از نماز

از روح و نوح و مسجد و دير و كُنِشت گفت

 

از اين‌كه می‌شود به گل و سبزه بوسه داد

از اين‌كه می‌شود همه‌جا بوسه كشت گفت

 

 

***

 

 

دست مرا گرفت و به متن بهار برد

گيسو فشاند و تا افق آبشار برد

 

زير تگرگ بودم اگر، بال و پر گشود

دل‌تنگ مرگ بودم اگر، زندگی‌ سرود

 

تاويل خواب‌های مرا در بغل كشيد

مقياس خنده‌های مرا در عسل كشيد

 

تقدير راه‌راه مرا زير پر گرفت

از اوج تا حضيض جنونم خبر گرفت

 

 

***

 

 

اردی‌بهشت رفت

درمان و درد و خواجه و خرداد نيز هم!

شب ماند و ماه

                  زخم سحرزاد نيز هم!

 

 

من مثل سرنوشت تمام پرندگان

وقتی بهار می‌گذرد

تير می‌خورم

 

 

اردی‌بهشت ماه‌ترين فصل زندگی‌ست

بی‌ماه

بی‌ عشق و اشك و خاطره هرگز مبادمان 

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 24 اسفند1385

 رايانه‌ام بوی تعفن می‌دهد

از لابه‌لای صفحه‌ها تشويش می‌بارد

ايماژها را كژ

سجاده‌ها را سفره می‌خواهند

 

 

در من كسی ‌جان داد

وقتی زليخا خواب عشقی تازه را می‌ديد

وقتی‌ مسيحا زخم‌‌های كهنه را گم كرد

 

تقدير

در كوه‌های تنگه‌ی «الله اكبر»

پيشانی‌ام را رنگ شيون‌های خواجو زد

 

(حافظ، خدايی مست دارد

سعدی، خدايی شوخ

پروردگار او ولی خسته‌ست

ترك ديار و يار بايد كرد)

 

در لابه‌لای زخم‌های من نمك مانده‌ست

در عينكم تصوير يك آغامحمدخان

از تار و پودم

خونابه‌ی گل‌های قالی می‌تراود

 

 

 

لبريز از خود

لبريز از تنهايی موعود

در جاده‌های بی‌‌خزان عشق می‌گردم

 

 

هر چند

پيراهنم را يوسفی ديوانه دزديده‌ست

يعقوب كور چشم‌هايم، شيخ صنعان را

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 21 اسفند1385

گل‌ها شميم باغچه را بو كشيده‌اند

گنجشك‌ها بلوغ بهارانه را

خواب هزاررنگ زمستان شكسته است

 

ناگاه...

 

يك نطفه‌ی حرام

مسرور در مسير نجاست

تكثير می‌شود

 

ابليس در تدارك يك جشن تازه است

زقّوم را اياغ كفايت نمی‌كند

يك منجلاب واژه‌ی قی‌كرده

                                 - نوش‌ باد!

 

تکبیر فاتحانه‌ی رجّاله‌ها، بلند

گيسوی تاب‌داده‌ی لكّاته‌ها، كمند

 

زهدان پرعفونت مرداب، بازتر

بازوی باز مانده‌ی شهوت درازتر

 

سر می‌كشد تعفنی از زير بتّه‌ها

لاجرعه

سر می‌كشد كرامت ما را

 

:گنجشك را كلاغ روايت نمی‌كند

گل گفت و رفت

 

يك شعر ناتمام

در نيمه‌راه عشق

                      زمين‌گير می‌شود

 

يادم نرفته است:

ابروت سايبان پريشانی من است

گيسوت دودمان مرا باد می‌زند.

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 1 اسفند1385

دیری‌ست خواب‌های پریشان ندیده‌ام

خواب هزار دشنه‌ی عریان ندیده‌ام

 

در کوچه‌های حیرت بی‌رنگ روزهام

در سرزمین آینه، طوفان ندیده‌ام

 

زخمی به‌جز تمسخر خون‌ریز لحظه‌ها

داغی به‌جز کنایه‌ی شیطان ندیده‌ام

 

دیری‌ست مسخ و مست، صدا می‌کنم تو را

دیری‌ست آه...

تردیدهای گمشده‌ام

خورشیدهای خسته

                     خدایان سنگدل

 

پتکی دوباره

بر چارچوب ذهن غزل‌سوز من شکست:

برخیز مرد!

بوی گلاب و گریه گرفتی

بوی تگرگ و مرگ

بوی گلایه

 

رنگین ترین گناه تو، عشق است

ایمان، بهانه‌ی نان بود

انسان

آیینه‌ی هبوط غم‌انگیز غصه‌ها

گیسو طلا هنوز نمرده است

 

***

با این‌همه هنوز دلم شور می‌زند

یک آسمان دریغ جگرسوز

یک سایه‌ی مهیب، رهایم نمی‌کند

مثل هجوم کولی آواره می‌رسد

مثل سقوط بغض

از آبشار حنجره‌ی زخم خورده‌ای

مثل نگاه برزخی یک گناه‌کار

در چشم مرده‌ای

 

***

پتکی دوباره

بر چارچوب ذهن غزل‌سوز من شکست:

میراث‌دار!

در کنج چشم‌های زلیخا هنوز هم

یوسف عزای چاک گریبان گرفته است!

گیسو طلا هنوز نمرده است

 

***

بگذار بگذرم

دیری‌ست

در سرزمین سبز سلامت

در پشت پلک پنجره

غیر از طلوع شام غریبان ندیده‌ام

حتی ترانه‌ای

شعری که رنگ و بوی جنون مرا دهد

شعری به‌جز ترنم باران ندیده‌ام

 

***

بگذار بگذرم

این قصه، جاودانه‌تر از زخم‌های ماست

باران گرفته است...

آهسته آب می‌شود

مردی که عاشقانه‌ترین گریه را سرود

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 10 بهمن1385

 از شرجیِ صدای تو

سقا!

روح بهار در تن صحرا حلول كرد

لبخند در سرادقِ گل‌ها

 

شأن نزولِ درد!

                   جوان‌مرد!

دريا به دست‌های تو پيوند خورده‌ است

باران به چشم‌هات

بی‌درد مردمی كه تو را واگذاشتند

گل‌های تشنه‌ را

در شوره‌‌زار حرمله تنها گذاشتند

 

ای داغ مثله مثله‌ی تاريخِ بودن‌ام

زخمی‌ترين بهانه برای سرودن‌ام

 

بر ما بخوان حديث پريشان آب را

در آه ذوالجناح، تَفِ اضطراب را

 

اينك فرات تشنه‌لب از دشت می‌رود

ناكام بوسه بر لب مهتاب

ناكام روح آب

 

در لحظه‌ی شگفت شكفتن

بر پلك‌های خسته و خونی‌ت

تصوير داغ وارث آدم شكسته ماند

بيهوده نيست

بر تو تمام آينه‌‌ها رشك می‌برند

 

بعد از تو درد در تنِ افلاك مانده است

آواز زخم در نفسِ خاك مانده است

 

بعد از طلوع داغ تو؛ در قاب چشم‌ها

تصوير روز واقعه نمناك مانده است

 

با اين‌همه زمين و زمان نشئه‌ی تواند

خون گلوت در جگر تاك مانده است

 

مردانگی به حرمت بازوت زنده ماند

غيرت به نام نامی تو پاك مانده است

 

ای روح آب

ما بی‌وضو صدات نكرديم

بی‌اشك نام سبز تو در ذهنمان نرُست

 

عباس...

عباس...

عباس...

لب‌تشنه‌ايم تا ابديت بدون تو.

 

پ.ن: برای نزديك‌شدن به حريم بزرگان، «احتياط» و «پرهيز»ی هميشه با من بوده است. حتا در برابر مقام بلند مادر، زهره نداشته‌ام كه ادعای شاعری كنم. اين‌بار اما در اين شب ديجور، عنانم از دست رفت. دل‌ريخته‌ای است نذر جوانمرد كربلا.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 7 مرداد1385

 ليوان چای

يك مشت واژه

يك عالمه تحير موزون

                     (به رنگ خون)

 

از سرفه‌های سرخ

تا خس‌خس هميشگی بسملی نحيف

از قتل عام كاغذ كاهی

تا مرگ خودنويس

                 گناهی نمانده است

 

يك خش‌خش ملايم

يك سوسك

_عشوه‌كنان اتاق مرا ترك می‌كند_

 

از مجمع‌الجزاير هستی 

تنها همين جزيره‌ی بی‌دسته مانده است

يك صندلی كه حال مرا درك می‌كند

 

* * *

در شرجی سكوت

همراه‌ خاك‌خورده‌ی من زنگ می‌زند

:(چشامو رو هم ميذارمو...)

گل‌ می‌كند بهار در آغوش موج‌ها

 

يك مشت، نذر پنجره‌ی بسته می‌كنم

يك بوسه نذر ماه

آه

پر می‌كشد خيال

«خردك شرر» دوباره

بر چهره‌ی گرفته‌ی شب چنگ می‌زند

 

 

ديوارهای دور و برم راه می‌روند

فريادهام تا كمر چاه می‌روند

 

بغض هزارساله‌ی من سكته كرده است

خون‌گريه‌هام _گر چه به اكراه_ می‌روند

 

 

گيسوطلا!

از «ليلة‌الرغائب» بی‌آرزوی من

تا چشم‌های خيس تو راهی نمانده بود

 

 

فردا سپور خسته‌ی باد

يك دستمال، خون دل از كوچه می‌برد

يك كيسه‌ی زباله پر از پاره‌ی جگر

 

--------------------------------------------------------------------- ناصر طالبي، برنده‌ی مدال طلای المپياد رياضی جهان

پ.ن: خبرهای خوش درباره‌ی يك دوست نوجوان. يادگار كلاسی تكرارنشدنی. آخرش طلای رياضی جهان را برد. درباره‌‌ی نبوغ ناصر می‌شود زياد نوشت اما شمرده و فكورانه صحبت كردن به همراه سماجت و سوال‌‌های هوشمندانه‌اش، فراموش ناشدنی‌اند. هر كجا هست خدايا به سلامت دارش.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 31 تیر1385

از وقايع چهارگانه‌ی حيات كه بگذريم -و تا حالا! يكی‌اش در اواخر همين ماه اتفاق افتاده- تير، سوغات‌های شيرين و تلخ بسياری برايم آورده است. اولين و آخرين‌های بسياری را در اين بازه‌ی زمانی شاهد بوده‌ام. در همين ماه بود كه به‌طرز غريبی، سه‌تن از عزيزترين دوستان گرمابه و گلستان از فواصل دور، دور هم گرد آمدند و با يك گلوله‌ی توپ، پريدند. سه نفری كه مجموع سنشان به شست نمی‌رسيد و هر كدام برای ما يلی بودند و دلاوری.

 

‌‌با اين‌همه؛ تير، بهانه است و شايد بهتر بگويم: تير، يك نشانه است.

راستی!

آرش مرا

ماه زخمی مرا كسی نديده‌ است؟

 

 

اين‌هم بخشی از سروده‌ای جديد.

 

 

تير، ماه پرسه‌های گرم عاشقانه است

در كرانه‌های زخم‌خورده‌ی زمان

ماه بوسه‌های داغ و بی‌دريغ

بر گلوی آب‌دار تيغ

 

 

تير، ماه مرگ‌های باشكوه

ماه حيرت من و نی و كمانچه است

تار و دف غريبه‌اند

عين چشم‌های دختران گل‌فروش

مثل خنده‌های سابق همين كتيبه‌اند

 

 

ماه زخمی‌ام

تكه تكه شد

كهكشانی از ستاره صف كشيد در افق

چكه چكه روشنی چكيد بر تبار من

ماه زخمی من آه...

                      ماه بی‌‌قرار من

 

 

ماه زخمی من از حصار و قفل خسته بود

گاه ذله می‌شد از كنايه‌ی فرشته‌ها

 

مثل ديده‌بان خسته‌ی نبرد از افق

مثل صفحه‌ای سفيد... مثل نانوشته‌ها

 

 

ماه‌ زخمی‌ام مدار شعر را دريد و رفت

هر چه واژه بود بر لبان من، سرود كرد

 

مثل يك مسلسل از زمانه كام بر‌گرفت

مثل پيچكی در انحنای شب صعود كرد

 

 

تيرهای زهردار

در محاق قلب من

اعتكاف كرده‌اند

مغز استخوانم از صدای اره‌ها پر است

با وجود اين‌همه صدا و زخم

نااميد نيستم

آرشم!

      هنوز هم

كمان قامت خميده‌ام

تير می‌كشد

 

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

چهارشنبه 14 تیر1385

 

«ما را پدر به عرصه‌ی هيجا روانه كرد

هر بی‌پدر كه حضرت عيسا مسيح نيست!»

 

(محمدعلی بهشتی)

 

 

 

از آستين دلق مرقع درآمدی؟

يا پوستين ژنده‌ی وارونه؟

بی‌بته و بهار و بهانه

بی‌راز و رازيانه

 

از دامن فساد و تباهی‌

در بستر فريب تو غلطيديم

لكاته‌ای شديم

       تبعيدی خرافه و ظلمت

 

بی‌قبله و قبيله نفس می‌كشيم

بی‌رحم و بی‌ترانه

رنگين‌كمان زندگی‌ ما را

چشم سپيد و قلب سياهت حرام كرد

 

در امتداد اين شب بی‌رويا

هر جا كه می‌رويم به ديوار می‌خوريم

اينجا هنوز هم

در سفره جای نان

     آمار می‌خوريم

 

ای آخرین تحجر تاريخ

با توام!

اشراق زخم‌های مرا دست كم مگير! 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

چهارشنبه 10 خرداد1385

 موعد گلاب

 

غم‌ سرِ دلم نشسته بود

آمدی

موعد گلاب بود

قطره قطره آب می‌شدی و من

                      پاك می‌شدم

   (يا به‌قول تو هلاك می‌شدم)

 

چيزی از دلم در اين كتيبه

جا نمانده است

  (هنوز هم هلاكتم!)

 

راستش هنوز عصرها

محو كوچه‌ام

       پاكِ پاك

روشنم كن ای چراغ گردسوز آسمان

ماهِ چارده

سرنوشتِ تير برق‌هایِ كوچه نيز روشن است

سرنوشتِ من ولی...

 

وقت رفتن است

اين صدایِ احتضارِ روحِ عاشقِ من است

رسمِ شاعرانِ خسته

                         بی‌بهانه مردن است

 

باز موعدِ گلاب شد

غم سرِ دلم نشسته است

 

ای گلِ محمدی

سال‌هاست داغِ تو

سينه‌ی مرا كبود كرده است

باز هم بگو

          كجای اين كتيبه درد می‌كند!

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 19 فروردین1385

  

از دل من و تگرگ

خانه: شيشه‌ای ست

عشق‌ها: عمومی و تباه
من: مسافر غريب دربدر

          رفيق نيمه‌راه

 

تو: ...  بخوان!
          شعرهای نسبتا عاشقانه‌ی مرا

          مرور كن

          رديف شعرهای ناسروده را

          جفت و جور كن

 

زندگی: بهانه‌ی قشنگ مرگ نيست

از دل من و تگرگ

از كمركش كُشنده‌ی غرور اين سطور

                           باز هم عبور كن!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.