تبليغاتX
كتيبه‌
 
یکشنبه 17 آبان1388
برای شاعر «صبرا»

نجیبه
 جاریه
  عشقه
    جنونه

کویره
 گرمسیره
  مهربونه

بخون کاکا! بخون! دردت به‌جونم
صدای سوخته‌ت آرومِ جونه...

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 15 اسفند1385

آه ای دل! دل بی‌بَرَم

آبروی تو را می‌برم

 

دفتر قديمی را كه ورق می‌زدم به ابياتی پراكنده رسيدم كه يك‌بار در جمعی كوچك خواندم و گذاشته بودم تا صاف‌كاری شود و ادامه يابد كه طبيعتا با خروج از آن حال و هوا، حسش پريد و رفت. حالا كه نگاه می‌كنم می‌بينم ملغمه‌ای بوده از شيون و فرياد.

از:

زندگی پيرمان كرده است

كوفه تسخيرمان كرده است

تا:

ميزها مستمان كرده‌اند

پُست‌ها پَستمان كرده‌اند

 

آن‌چه الان برايم اهميت دارد مرور آن بغض آشكاری است كه با شور جوانی پيوند خورده بود و لحظات پرالتهاب آن‌روزها را تحمل‌پذير می‌كرد. آن‌روزها مويه بر حس و حالی كه كم‌كمك از دست می‌رفت اگرچه مُد شده بود اما جان‌پناهمان بود تا به زيستن در زمين خو كنيم. بماند كه هنوز هم گاه‌گاهی ناله سر می‌دهيم كه:

«ای ابتذال خيره‌ی آرامش

بی‌خانه‌ام

دهانه‌ی آتشفشان كجاست؟»

 

اجازه دهيد گزيده‌ای از اين نوستالژی را اين‌جا هم زمزمه كنم:

 

...

داغ پيشانی‌ام گم شده‌ست

عشق را گريه هيزم شده‌ست

 

مهر و كين مرا برده‌اند

كفر و دين مرا برده‌اند

 

در من امشب، كسی جز تو نيست

روح دل‌واپسی جز تو نيست

 

 

ای صدای تو در گوش من

زخم‌های تو تن‌پوش من

 

زندگی خسته‌ام كرده‌ است

ننگ سر مانده بر دوش من

 

ای مقدس‌ترين دردها

باز خالی‌ست آغوش من

 

آتشی باز در پيش روست

ياريم كن سياووش من

 

 

باز مقهور گندم شديم

مرد بوديم و مردم شديم

 

روح مرداب در جان ماست

عافيت اوج ايمان ماست

 

ميزها مستمان كرده‌اند

پُست‌ها پَستمان كرده‌اند

 

بار عمری هوس می‌كشيم

مُرده‌ايم و نفس می‌كشيم

 

پيش از اين، رسم ما اين نبود

رسم زاری و نفرين نبود

 

 

شعرها بال و پر داشتند

واژه‌هامان جگر داشتند

 

پيش از اين قصه‌ها، عشق‌ها

رنگ و بوی خطر داشتند

 

بندگی فرصتی ناب بود

كوه‌ها هم كمر داشتند

 

از فراسوی «تن‌»‌های پست

شاعران هم خبر داشتند!

 

پيش آيينه می‌ريختند

آبرويی اگر داشتند

 

خنده‌ها از سر شوق بود

گريه‌هامان اثر داشتند

 

حيف، مفهوم فرياد را

از گلوی تو برداشتند

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 31 شهریور1385

 اگه درمون اگه دردم خدايا

اگه نامرد اگه مردم خدايا

 

فقط يك لحظه غافل بودم از عشق

نفهميدم، غلط كردم خدايا

 

* * *

 

گلستونو به خار و خس نمی‌دم

به هر دستی بيايه دس نمی‌دم

 

مگه بازار شامه بی‌مروت

دلی كه داده بودی پس نمی‌دم

 

* * *

 

به تب آغشته‌ای آب و گل مو

عطش را كرده‌ای هم‌منزل مو

 

سراپا تب، عطش، آخه خدايا

چرا آتيش نمی‌گيره دل مو؟

 

* * *

 

هنوزم مست مستم، مست چشمت

دوبيتی‌های مو پابست چشمت

 

چه زجری می‌كشه اين پاره‌ی درد

شبای انتظار از دست چشمت

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

یکشنبه 4 تیر1385

 

در تشنگی

در متن زخم زاده شدم

روزی كه اسم حرمله هم‌زاد بغض بود

 

اين سطور بخشی از سروده‌ی مطولی است كه قبل از سفر، گوشه‌ای نوشتم و به چاك جعده زدم. می‌دانم كه نوشتنش در اين‌جا يعنی خواندن فاتحه بر تكميل آن اما... اين‌‌هم بخشی ديگر:

 

روزی كه در هوای تو پر می‌زدم گذشت

حرف از سلوك و سير و سفر می‌زدم گذشت

 

اكنون خطر درون دلم خانه كرده است

روزی كه من به قلب خطر می‌زدم گذشت

 

سفر يك‌هفته‌ای كه حسن ختام قشنگی هم داشت، ديشب به پايان رسيد و من هنوز رخت سفر درنياورده‌ام. مسافر بودن هم نعمتی است برای خامانی چون من كه فعلا از قيدوبندهای دست‌وپاگير رهايم. هنوز دلم برای روزمرگی تنگ نشده است.

 

ای ابتذال خيره‌ی آرامش!

بی‌خانه‌ام...

              دهانه‌ی آتشفشان كجاست؟

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 22 خرداد1385

صدا، تنها صدا می‌ماند از خاكستر روحم

عدم، تنها عدم می‌داند اين قطعيت ما را

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 16 خرداد1385

 ميزها مستمان كرده‌اند

پُست‌ها پَستمان كرده‌اند

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 9 خرداد1385

 

غم‌ سرِ دلم نشسته بود

آمدی

موعد گلاب بود

قطره قطره آب می‌شدی و من

پاك می‌شدم

...

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 6 اردیبهشت1385

خانم اجازه! شادی از اعماق سینه‌ام

در جای جای آینه جریان گرفته است

تصویر سرد مرده و بی‌روح چشم‌هام

درقاب خیس پنجره‌ها جان گرفته است

 

هر شب در انتظار غزل‌های آشتی

در من حضور سبز تو تکرار می‌شود

حسی شگفت  - هم‌نفس لحظه‌های ناب-

در کوچه‌سار خاطره بیدار می‌شود

 

یک اتفاق، یک غزل ساده، یک نگاه

پای مرا به خانه‌ی خورشید باز کرد

قلبم پس از غروب غزل‌های سوخته

راهی دگر بر آنچه نمی‌دید باز کرد

 

اینک منم شکفته‌تر از روح آبشار

وقتی به گیسوان تو سوگند می‌خورم

وقتی هزار قاصدک از سمت دست‌هات

دشنام و دشنه... هر چه می‌آرند می‌خورم

 

در های و هوی غربت جانسوز روزهام

محتاج های‌های غریبانه‌ی توام

پروا مکن به غربتمان گریه کن عزیز

آرام و عاشقانه که من شانه‌ی توام

 

گیسو طلای من، بخرام و خراب کن

قلب مرا که زخمه‌ی ساطور خورده است

سر باز می‌کند اگر از عشق نگذرم

زخمی که باز این دل مغرور خورده است

 

گیسو طلا! چگونه از این عشق نگذرم؟

دستم تهی و خاطره‌هایم پر از غم است

پربسته‌ام عجیب،  زمین‌گیر و ناتوان 

سهم من از تو باز همان دام محکم است

 

اما تو ... آه... مست و سبکبال می روی

دستم به گیسوان  طلایت نمی‌رسد

در خلوت سیاه  کلاغان دوره‌گرد

فریاد می‌زنی و صدایت نمی‌رسد

 

این آسمان  شب‌زده، این شهر پرفریب

یک كورسو  اميد نشانم نمی‌دهد

می‌خواستم برای تو تا صبح بشمرم

خانم اجازه! گریه امانم نمی‌دهد

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 15 فروردین1385

 

یک قلب شعله‌ور

ديروز گفتند شعری برای سنگ قبرش بگو. خودش سال‌ها پيش در رثای مسعودش سروده‌ای

60بيتی داشته است. يك‌سره، اين بيت پيش چشمم بود كه پس از گفت‌وگو با مسعود،

و ابراز اين‌كه می‌دانم جايت‌ خوب‌ است و... گفته بود:

اما دل من چو آتش شعله‌ور است

شايد بود اين سبب كه نامم پدر است

 

من‌هم بيتی از يك سروده را پيشنهاد كردم كه مرثيه‌ای بر قلب شعله‌ورش بود. اين دومين بار

طی ماه گذشته است كه براي سنگ قبر، چيزی می‌گويم!!

 

آيينه‌دار حيرت ما بود سال‌ها

آن قلب شعله‌ور كه در اين خاك خفته‌ است

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.