>>>>> كجاست؟ آنكه خروشان، شبی چو سيل میآيد
و پاك میكند از سنگ قبرها، اثرم را...
>>>>> پنج سال گذشت. نه به همين سادگی! قرار است اين سابقهی كار را بهجای خدمت سربازی حساب كنند. آخرين حضور در كلاس درس را رسما ديروز تجربه كردم. آخر كلاس، بعد از آنكه به بچهها راستش را گفتم كه اهل بيليارد نيستم، رهايم كردند. پسلرزههای تصور كاری كه دارم میكنم، آنقدر آزارم داد تا نوبت به بازی بارسلونا رسيد. يك لحظه كانال را كه عوض كردم و سخنان وزير متبوع! را شنيدم، چند فاتحه نثار ارواح «مظفر» و «حاجی» و البته خانم «پارسا» و... خواندم و آرام شدم. سندرقيت ما هم پاره شد، رفت پیكارش!! فقط میماند يك گذرنامه كه اگر بدهند، ما هم میرويم پیكارمان.
>>>>> با لحنی گفت هر روز كتيبه را میخوانم كه انگار شنيعترين فعل عالم را صرف كردهام. آخرين مقامی كه دارد را نمیدانم. دشمنانه! نمیگفت ولي هنگام حرفزدن، دستی به زير بال كتش برد و «برتا»يش را مرتب كرد. همين حرفی را كه در پيامگير نوشتهام گفتمش. -آقاجان! ما سالهاست آردمان را بيختهايم و الكمان را آويخته. زخمهايمان هم مثل خودمان عتيقهاند و جنسشان بهروز نيست. اسمش را هم دلريختهها گذاشتهايم كه تن به بازیهای حقيری كه راه میافتد ندهيم. بس نيست؟
>>>>> روزمرگیهای خودساخته و بعضا ديگرپرداخته، مجالی نمیدهند براي پرداختن به دلخواستهها. من ديگر اهل يك زندگی شلوغ و پرحادثه نيستم. نفسم تنگ میشود. میبُرم. كم میآورم. آهستگی، مطلوب من است. لعنت به تو «كوندرا»! همهی واژهها آلودهاند.
>>>>> حرف از رفتن نمیزنم/ تازه فهميدهام چقدر به هم میآييم/ تارهای نقرهای شقيقهام را دوست دارم/ گيسو طلا!