تبليغاتX
كتيبه‌
 
پنجشنبه 8 آذر1386


:اگر جان سالم به‌در ببری از بلایای عظیم، از ابتلائات بزرگ، از غم‌های سهم‌گین، چنان طمأنینه‌ای می‌یابی که ایّوب به تو رشک خواهد برد...

بعد برای این‌که زیادی خوش‌به‌حالش نشود، می‌گویم: مشکل این‌جاست که آن‌وقت، با جمعیّت بیگانه می‌شوی، از جماعت جدا می‌افتی!

با چشم‌های گشاد و اشک‌آلود نگاه می‌کند: همین خودت، مگر کم بهت برمی‌خورد وقتی درددل می‌کنی و او می‌خندد! شاید این غصه‌های کوچک برایش خنده‌دارند. کسی که شوکت مرگ برایش در هم شکسته، به زخم زبانی کم نمی‌آورد.


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 11 تیر1385

 

باشگاه، يك مفهوم كليدی و تعيين‌كننده در دنيای فوتبال است. باشگاه همان مكان مقدسی است كه قديسان و مومنان نحله‌های متنوع آيين فوتبال را زير يك پرچم گرد می‌آورد و البته  اينك سوپرماركت بزرگی شده  كه انواع و اقسام كالاها را عرضه می‌كند. سفيد، سرخ، قهوه‌ای، سياه و تازگی‌ها زرد.

 

 قبل از شروع مسابقات به اين می‌انديشيدم كه در اين جام جهانی، هيچ باشگاهی به‌اندازه‌ی چلسی، تنوع‌خواهی‌ و جاه‌طلبی‌ مديرانش را به رخ نكشيده است. يك سرمايه‌دار روسی _وارث رانت‌های پس از فروپاشی_ نخبه‌ترين كالاها را از ده‌ها كشور سوا می‌كند كه آخرينش، مايكل نيجريه‌ای است كه در نبرد گلادياتورها حضور ندارد. در اين جام جهانی ده كشور نمايندگانی در اين تيم داشتند (و دارند): آرژانتین،  جمهوری‌ چک، انگلیس، فرانسه، آلمان، غنا، هلند، ساحل عاج، پرتغال و اوکراین.  اين برده‌های گران‌قيمت دنيای مدرن را سپرده‌اند دست كشيشی پرتغالی كه راهبرد اهلی‌ كردن را خوب بلد است.

 

راستی! اگر كشوری مثل چين به همه‌ی اقتضائات بازی سرمايه‌داری تن در دهد، برای جذب مخاطب تلويزيونی و فروش كالاهای توليدی باشگاه هم كه شده، از اين به بعد بايد دست‌كم يك چشم‌بادامی در تيم‌های بزرگ ببينيم. يعنی شانس يك بازيكن چينی در شرايط ضعيف‌تر بيش‌تر از يك بازيكن ايرانی برای لژيونرشدن خواهد بود.

 

اين آخرين پست امشبم بود. برخی بی‌خودی‌ها، ماهيت آدم را رو می‌كند. چون قاعده‌‌ی نوشتن در وب اين است كه مطلبی را حذف نكنيم، من‌هم استثنائا امشب عطای محافظه‌كاریم را به لقای فوتبال می‌بخشم.

 

پ.ن: اين‌هم سرمقاله‌ی شرق با عنوان «زنده باد فوتبال» 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

یکشنبه 11 تیر1385

 

هر كس به طريقی با اين پديده درگير است. يكی از سر لجبازی با دوستان و اعضای خانواده طرفدار تيمی می‌شود،  ديگری با هزار من دليل فلسفی و تاريخی. آن‌يكی هم خاطره‌ی كودكی‌ رهايش‌ نمی‌كند و البته اين وسط روشنفكران بی‌نوا هم كلی بد و بيراه می‌گويند و بيشتر از آن می‌شنوند. فوتبال را چه جايگزين جنگ بدانيم، چه عامل استعمار؛ چه بديل مذهبش بخوانيم (درجوامع لامذهب!!) و چه افيون توده‌ها، خودش را به جوامع انسانی تحميل كرده و مستانه پيش می‌رود. قبول دارم؛ حرص در می‌آورد وقتی درآمد يك فوتباليست بی‌سواد از دست‌رنج صدها هنرمند بيشتر است و عروسكی مثل بكام شهرتی عالم‌گيرتر از همه‌ی نخبگان جزيره دارد. اما مزه‌اش به همين است!!

 

دلم می‌خواست فرصتی بود و درباره‌ی مشاهدات آن سوی سكه‌ی پول و شهرت فوتباليست‌ها كه برده‌های (گلادياتورها) دنيای مدرنشان می‌خوانند صحبت كنيم.

 

دوستی دارم كه مدعی است تحمل زندگی حرفه‌ای آن‌هم در بهترين سال‌های جوانی كار هر كسی نيست. از لمپارد می‌گفت كه به قول خودش تا حالا ساعت يازده شب را نديده است و بعد از يكی دو سفر با فوتباليست‌ها و اين‌كه سر شب، درهای اتاق‌های هتل را رويشان قفل كرده بودند و قوانينی كه بيش‌تر يادآور دوران برده‌داری است. ايشان از قول يكی از بازيكنان متاهل روايت می‌كرد كه هميشه در طول مسابقات، خانمم شب‌ها فرزندمان را حائلمان قرار می‌دهد تا فردايش توی تمرين يا مسابقه آبروريزی نكنم.

 

بگذريم و وارد معقولات نشويم! من بيشتر از هر چيز در اين دوره داشتم گورخرها را  می‌پاييدم تا ببينم چندتايشان به نيمه‌نهايی خواهند رسيد. پاييدن آبی‌‌های لندن هم دل‌‌مشغولی ديگرم بود. دوست و دشمن! را با هم ديد می‌زدم. اگر خوابم نبرد تا لحظاتی ديگر درباره‌ی چلسی خواهم نوشت.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 11 تیر1385

 

دادکان

توی اين گيرودار، دشمنان دادكان حسابی از خجالتش درآمدند و عقده‌ها از دل گشودند. ما هم اگرچه با كسی دشمنی نداريم اما به مصداق من لم يشكرالمخلوق لم يشكرالخالق! (شبيه احكام بازنشستگی و بعضی وقت‌ها اخراج! شد) ايشان را بی‌نصيب نمی‌گذاريم:

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 11 تیر1385

 

معلم دينی‌مان هميشه از عشق ما به فوتبال مدد می‌گرفت تا به ما بباوراند كه فقط هنگام نماز بوده كه می‌توانستند تير از پای حضرت حيدر بكشند و او خم به ابرو نياورد. وقتی پاهای آش و لاش ما را بعد از بازی می‌ديد و می‌دانست كه تا آن لحظه چيزی از زخم و درد نفهميده‌ايم صنعت تشبيه را به مدد می‌گرفت و می‌گفت: بی‌خودیِ شما هنگام زدن گل با پاهای زخمی، شبيه بی‌خودیِ مولاست هنگام نماز. گناهش گردن خودش!!

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 11 تیر1385

 

نگفتم!

نه! نمی‌شود. از اين فوتبال ناگزير، انگار گريزی نيست. فوق فوقش اسم وبلاگ را عوض می‌كنم! از پيش‌بينی صحبت كردن، مهمل است آن‌هم بعد از بازی اما دلم می‌خواهد به آن‌كه گفته بودم در اين تورنمنت‌ها بايد نگران تيم‌هايی مثل چك، اسپانيا و آرژانتين بود كه كوبنده آغازيدند و ممكن است كم بياورند بگويم: نگفتم!؟

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 11 تیر1385

 

اين‌بار نمی‌شود ننوشت. اوضاع روبراه است. گورخرها خوب گردوخاك كردند. حتا زيزو كه هنوز در خاطره‌ی لباسِ راه‌راه محكم‌تر بازی يا به قول آقای گزارش‌گر، آقايی‌ می‌كند. ملالی نيست جز حذف آرژانتين آن‌هم به دست آلمان، آن‌تر هم به‌دست دروازه‌بان چلسی! ما كه بی‌حضور جادوگر در استاديوم، راحت با اين افتضاح كنار آمديم. فعلا كه می‌شود به همين گورهای باقی‌مانده آفرين گفت. بوفون، تورام، كاناوارو، دل‌پيرو، ويرا و... حتما به‌ياد پاول و زلاتان خواهند بود. پسوتوی بدبخت هم كه از خودكشی جان سالم به برده! عجب گور تو گوری شده است ها!

 

اميدوارم به تريج قبای حضرت سيد ضيای شفيعی برنخورد كه چرا كتيبه‌ی زخمش به اين حال و روز افتاده. سال‌هاست روزنامه‌ی سلام تعطيل شده اما نوستالژ‌ی وا‌ژه‌ها! دست از سرمان برنداشته. قول می‌دهم بعد از اين رعايت كنم.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 20 خرداد1385

 

هوتن اولين بار بود كه ردّ گرد و خاك گورهای تورينی را روی واژه‌هايم ديد. تيمی با نژادی دانشجويی هم‌راه با الساندرويی كه بعضی‌ها فكر می‌كنند هنوز دودی از كنده‌اش برمی‌خيزد. تعجبی هم ندارد اگر بازی سوئد را با زلاتانش مشتاقانه پيگيری كنم و يا  نگران ساق‌های زامبروتا باشم. من طرفدار تيم‌هايی هستم كه بوی گورخر بدهند! سوئد، ايتاليا، فرانسه و حتا چك؛ توفيری ندارد. (متاسفم كه عمدتا اروپايی‌اند! از زالايتای اروگوئه‌ای خيلی خوشم نمی‌آيد)

 

اگر كسی را نااميد كردم شرمنده‌ام. من از برزيل فقط ريوالدويش را می‌خواستم  با آن زانوهای كج و معوج كه آن‌ را هم به سرزمين فلاسفه تبعيد كرده‌اند. از آرژانتين هم فقط خاطره‌ی جادوگر 1986در من مانده است و پيراهنی كه هم‌زمان با بازی‌های مكزيك و به‌مناسبت قهرمانی در يك جام معتبر!! جايزه‌مان دادند. پيراهنی كه هم‌راه با قدكشيدن‌های ما، بزرگ نشد تا دو سه نفر آن‌را بپوشند! سر به تن انگليس‌ها و آلمان‌ها هم نباشد، نباشد! (شرمنده‌ام كواچ جان)

 

حال و روز فوتبالی من آن‌قدر وخيم هست كه حوصله‌ای برای كری خواندن بابت اين گورهای پراكنده در تيم‌های‌ ديگر آن‌هم با آبروريزی‌های اخير باقی نماند. تنها می‌ماند يك جمله: خوش به‌حال آن‌هايی كه برزيل را دوست دارند و بدا به حال كسانی كه نمی‌دانند ايران ببرد بهتر است يا ببازد!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 16 خرداد1385

 

نمی‌دانم توی كدام وبلاگ بود كه خواندم و يادداشت كردم: «روزگار جوانیم مشکلی داشت به‌نام ايدئولوژيک ديدن همه چيز و روزگار ميان‌ساليم دچار بيماری ديگری‌ست به‌نام ابتذال فکری.»

پ.ن: اين جملات عموما شبيه آن‌هايی‌ست كه از زبان دوستان حلقه‌ی شريف تراوش می‌كند.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

یکشنبه 24 اردیبهشت1385

 

 

>>>>> كجاست؟ آن‌كه خروشان، شبی چو سيل می‌آيد

            و پاك می‌كند از سنگ قبرها، اثرم را... 

 

>>>>> پنج سال گذشت. نه به همين سادگی! قرار است اين سابقه‌ی كار را به‌جای خدمت سربازی حساب كنند. آخرين حضور در كلاس درس را رسما ديروز تجربه كردم. آخر كلاس، بعد از آن‌كه به بچه‌ها راستش را گفتم كه اهل بيليارد نيستم، رهايم كردند. پس‌لرزه‌های تصور كاری كه دارم می‌كنم، آن‌قدر آزارم داد تا نوبت به بازی بارسلونا رسيد. يك لحظه كانال را كه عوض كردم و سخنان وزير متبوع! را شنيدم، چند فاتحه نثار ارواح «مظفر» و «حاجی» و البته خانم «پارسا» و... خواندم و آرام شدم. سندرقيت ما هم پاره شد، رفت پی‌كارش!! فقط می‌ماند يك گذرنامه كه اگر بدهند، ما هم می‌رويم پی‌كارمان.

 

>>>>> با لحنی گفت هر روز كتيبه را می‌خوانم كه انگار شنيع‌ترين فعل عالم را صرف كرده‌ام. آخرين مقامی كه دارد را نمی‌دانم. دشمنانه! نمی‌گفت ولي هنگام حرف‌زدن، دستی به زير بال كتش برد و «برتا»يش را مرتب كرد. همين حرفی را كه در پيام‌گير نوشته‌ام گفتمش. -آقاجان! ما سال‌هاست آردمان را بيخته‌ايم و الكمان را آويخته. زخم‌هايمان هم مثل خودمان عتيقه‌اند و جنسشان به‌روز نيست. اسمش را هم دل‌ريخته‌ها گذاشته‌ايم كه تن به بازی‌های حقيری كه راه می‌افتد ندهيم. بس نيست؟

 

>>>>> روزمرگی‌های خودساخته و بعضا ديگرپرداخته، مجالی نمی‌دهند براي پرداختن به دل‌خواسته‌ها. من ديگر اهل يك زندگی شلوغ و پرحادثه نيستم. نفسم تنگ می‌شود. می‌بُرم. كم‌ می‌آورم. آهستگی، مطلوب من است. لعنت به تو‌ «كوندرا»! همه‌ی واژه‌ها آلوده‌اند.

 

>>>>> حرف از رفتن نمی‌زنم/ تازه فهميده‌ام چقدر به هم می‌آييم/ تارهای نقره‌ا‌ی شقيقه‌ام را دوست دارم/ گيسو طلا!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 2 اردیبهشت1385

 

طلب  يا طرب؟

كتابِ ناخوانده را برنداشته بودم كه زنگ زد. از عشقی شگفت، خبر آورده بود. از حديثی نامكرر. انگار مخاطبش من نبودم. برای دلش می‌گفت و می‌سرود. وقتی آرام گرفت، از لای كتاب، كاغذ را بيرون كشيدم و برايش خواندم. گفتم چندی پيش اين را برای كسی نوشته بودم و انگار سهم توست. می‌دانم كه راهنمايی خوبی نيست اما تجربه‌ی من است. پس خوب گوش كن: «...پشت پا زدن به همه چيز برای كسي كه كم‌تر تعلق خاطری دارد كار دشواري نيست. تاريخ سرشار از اين قصه‌هاست، اما درست در لحظه‌ی وصال، كات می‌دهد و پس از آن را از ياد می‌برد. قصه با وصال پايان می‌يابد، دیگر اثری از قهرمانان گذشته نيست و باز سراغ قهرمانانی تازه می‌رود. داستان قهرمانان تا وقتي جذابيت دارد كه در طلب می‌كوشند و «در طربشان»  ناگفته می‌ماند.»

 

اه... اين كتاب هم طلسم شده است انگار.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 1 اردیبهشت1385


خدا شاهد (است) دهانتان را می‌‏بوسم، دستتان را می‌‏بوسم
می‌گويد: وقتی هی می‌گويی سياه و سفيد نباش! رنگی باش! دست‌كم خاكستری... نتيجه‌اش همين می‌شود ديگر. حجاب و بی‌حجابی - همان چيزی كه همه جای دنيا هم شايع است- مظهر سفيد و سياه است لابد و بدحجابی، شل‌حجابی! و... هم تاويل خاكستری بودن؟

می‌گويم: چيزی ندارم بگويم. آقای افروغ حرف‌ها را زده است فقط كمی احساساتش را نتوانسته كنترل كند. اصلا بی‌خيال. اين خبر ایلنا را بخوان و حالش را ببر:

...رييس كميسيون فرهنگی مجلس خطاب به تجمع‌كنندگان گفت: عاجزانه خواهش مي‌‏كنم حالا كه مسؤولين شما بعضا به دليل دغدغه‌‏های سياسی و اقتصادی و بين‌‏المللی مانع از دغدغه‌‏های فرهنگی و خواسته‌ی به‌حق شما شده‌‏اند، شما هم‌چنان در صحنه حضور داشته باشيد.

افروغ خطاب به خواهران ادامه داد: شما بياييد عليه بنده هم شعار بدهيد، خدا شاهد (است) دهانتان را می‌‏بوسم، دستتان را می‌‏بوسم، شما بياييد عليه ما، عليه نمايندگان مجلس هم شعار بدهيد كه چه كرده‌‏ايد.

 

>>>>> پ.ن: جمعه است ديگر. جنون ادواری ما هم گل می‌كند. هم‌راه كوچولوی من، امروز در مسير كوه، حسابی حالم را جا آورد. دستش را كه رها می‌كردم، می‌خواست از صخره‌های صاف بالا برود. حسابی عضلات ما را گيراند! روز خوبی است. كتاب ناتمام را كه تمام كنم، منتظر فوتبال خواهم شد و كمی‌ هيجان، كه لازمش دارم.  برای‌سطرهای بی‌توضيح پيش هم، منظور خاصی متصور نبود. يا حق.

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

کتیبه


 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.