مستیام را بهت و سرگردانیِ افلاک میفهمند
درکم از دیوانگی، تنها هراسی هیز و مبهم نیست
چشمهایت را تمامِ چشمهایِ پاک میفهمند
عشقِ سبزم! زخمهایت را به من بسپار و راهی شو!
تیشه را سرشاخههای سبز، وحشتناک میفهمند
در کنارِ نبضِ بیدارِ تو تا خورشید خواهم راند
ای خوشا آنانکه حسِ ریشه را در خاک میفهمند
عشق را شاید زلیخاهای یوسفدیده... اما آه
درد را تنها «عزیز»ان گریبانچاک میفهمند
صخرهها را روزگار از فهمِ پاکوبی رهانیدهست
گردبادِ شوق را تنها خس و خاشاک میفهمند...
ادامهی مطلب