تبليغاتX
كتيبه‌
 
یکشنبه 23 مهر1385

 

دعوت‌نامه

 

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم بعضی‌وقت‌ها خجالت می‌کشم از خودم بابت کارهايی که کرده‌ام. بابت نکرده‌ها بیشتر. از کارهای کرده یکی همین انتشار نشریات کاغذی است که باعث قطع درختان و جنگل‌ها ‌شده‌ایم و از نکرده‌ها هم عدم انتشار نشریه‌ای مطلوب است و به گردن نگرفتن تاوان خون درختان قطع‌ناشده! چه می‌شود کرد؟ بختکی است که از دوران تحصیل در دبیرستان به جانم افتاده و فکر نمی‌کنم به ضرب هیچ دگنکی رهایم کند. دبیرستان و دانشگاه و کار و پس از آن با بوی کاغذ و مرکب گذشت و هنوز هم تصور زندگی بی‌آن دشوارترین است.

القصه؛ این‌روزها به‌اتفاق جمعی از سوته‌دلان، زیر سقف بام کویر جمع شده‌ایم و خودمان را دوباره گرفتار کرده‌ایم. بسیار هم شنیده‌ایم که هیچ آدم عاقلی در این شرایط... بگذریم. ماجرا زیاد پیچیده نیست. من کرمان را سخت دوست دارم  (رمز و رازش را هم از من نپرسید بلکه توی کتاب‌های استاد باستانی پاریزی بجویید) و برای ماندن در این خاک دامن‌گیر دنبال بهانه بودم و بهانه، خودش آغوش گشود. اعتراف می‌کنم که اگر این بهانه هم نبود خودم بهانه می‌ساختم و به دامانش می‌آویختم.

فرق این‌بار با دفعات پیش این است که علاوه بر آشنایی با عزیزان سوته‌دل کرمانی، دوستان بسیاری در عالم مجازی هم یافته‌ام. این فرصت برایم غنیمت است و می‌خواهم اگر بشود از این امکان برای رونق بیشتر صفحات و اوراقی که منتشر می‌کنیم بهره ببریم. نقش من این‌بار بیش‌تر از فراهم کردن زمینه برای دوستان و جوانان پرنفس نیست. شاید همین جمع اگر حتا در پایتخت اقدام به چنین کاری می‌کردند فارغ‌البال بودند و خون‌دل کم‌تری می‌خوردند اما چه می‌شود کرد؟ بالاخره باید از جایی شروع کرد. تقدیر خود‌خواسته و ساخته‌ی ما نیز چنین است.

همین‌جا و از این روزنه‌ی کوچک از همه‌ی دوستان و اساتید عزیزی که که جمع کوچک و البته صمیمی ما را قابل می‌دانند تقاضا می‌کنم ما را از نوازش‌های قلمشان محروم نفرمایند. در اولین شماره‌ی بام، مختصری از دغدغه‌هایمان نوشته‌ام که بخشی از آن را در ادامه می‌آورم. مطمئنا، کرمان در منظر ما پاره‌ای از ایران عزیز است و  بهانه‌ای است تا در پرتو آن از دغدغه‌هایمان بگوییم و بنویسیم. زمینه‌هایی چون فرهنگ، هنر و جامعه و حتا ورزش مرز نمی‌شناسند. تلاش ما در این گوشه‌ی کره‌ی خاک این است که در اخبار و گزارش‌هایمان از مسایل دور و بر خودمان بگوییم اما مطمئنا طنین قلم همه‌ی هم‌زبانان و هم‌وطنان در هر کجا که باشند در قلب‌های ما و مخاطبانمان  ضربه‌ی بیداری خواهد زد. نشانی ایمیل موقت بام را در زیر می‌آورم تا روزی که سایت نشریه هم پا بگیرد و ارتباطمان آسان‌تر برقرار شود.

Baamekavir [@] gmail.com

 

این هم بخشی از اولین سخن نخست در بام کویر:

بزرگ‌ترين رسالتی كه برای يك رسانه می‌توان متصور شد، آينه‌گی است. آينه‌گی البنه مصايبی دارد كه آينه‌داران به جان می‌خرند تا نقشی را راست بنمايند، شايد «خود»ی شكسته شود. گو اين‌كه آينه‌ها جنس‌ متفاوتی دارند اما رسم آينه شكستن، رسم ديرپايی است و حاصلش قطعات ريز و درشتی است كه تصويرهای كج و معوج از خويش و ديگران را عرضه می‌كنند. با اين ايده سخت می‌شود مخالفت كرد كه جهان رسانه‌ای شده، جهان واقعی نيست. جهانی است همراه با قضاوت‌ها و جانبداری‌ها اما اين، در اصل ماجرا توفيری به‌وجود نمی‌آورد. اصل ماجرا اين است كه بايد خويش و جهان را در آينه ببينيم. بايد چرخه‌ی اطلاعات بچرخد و حرف‌ها و نقد و نظرات درون سينه‌ها چرك نكند. اين بايدها هم ريشه در تجربه‌ای تاريخی از زيستن و تمرين برای بهتر و سالم‌تر زيستن دارد. مخلص كلام اين‌كه يك جامعه‌ی سالم، هميشه آينه‌ی تمام‌نما می‌خواهد، زيبانمايی بيشتر به كار جوامعی می‌آيد كه زشتی‌ها غالبند و زيبايی‌ها مغلوب و اراده‌ای برای تعويض اين دو موقعيت وجود ندارد.

تا اين‌جای كار و برای اين ضرورت‌ها  احتمالا اجماعی وجود خواهد داشت. كسانی كه حتی از مفهوم توسعه‌ی فرهنگی، بااحتياط سخن می‌گويند، در مواجهه با پديده‌ای چون نظام رسانه‌ای و ضرورت توسعه‌ی آن ترديدی به خود راه نمی‌دهند. اما فرسنگ‌ها فاصله است ميان سخن گفتن از اين مفاهيم كلی و انتزاعی تا تاسيس يك رسانه با حداقل استانداردهای پذيرفته شده‌. دشواری‌ها پنهان نيست و پای صحبت هر اهل بخيه‌ای كه بنشينی، از اين افسانه، ماجراها دارد.

اما مهم‌ترين دغدغه‌ی‌ اين‌روزهای ما اين است كه اگر كسی بپرسد _و بايد بپرسد_ كه در اين بازار شلوغ و البته كم‌رونق، ضرورت تاسيس رسانه‌ای نو چيست، چه پاسخی بايد داد؟ به راستی قرار است به چه نيازی پاسخ داده  شود و يا چه خلايی پر گردد؟

واقعيت اين است كه عمده‌ی اصحاب رسانه به‌اضافه‌ی مخاطبان و مسوولان از شرايط كنونی رسانه‌های نوشتاری رضايت ندارند. هر كس به طريقی سعی می‌كند از شرايط حاضر فراتر رود و پنجره‌ای بر اين بن‌بست بگشايد. انبوه تجربيات ناموفق و شكست‌خورده در كنار معدود نمونه‌های موفق محلی، هر كسی را به اين نتيجه می‌رساند كه از خير اين وادی پرخطر و ريسك بگذرد و انرژی و عمرش را در مسيری ديگر به جريان اندازد. ما هم همه‌ی اين‌ها را می‌دانيم. می‌دانيم كه با وجود همه‌ی مجاهدت‌هايی كه در اين عرصه می‌شود، با وجود همه‌ی آب‌باريكه‌ها، جاری ساختن نهری زلال و شفاف كار آسانی نيست اما نيتمان اين است كه دروازه‌ی «بام» را چنان بزرگ بسازيم كه نام‌ها و آدم‌های بزرگ قابليت عبور از آن را داشته باشند. فصل مشترك بزرگی به عظمت «كرمان» را نشانه گرفته‌ايم كه همه‌ی علاقه‌مندان و عاشقانش بتوانند در آن مجال جولان بيابند. به كرمان می‌انديشيم و كريمانش. هر كه بدان تعلق خاطری دارد برايمان عزيز است و خاطرش را می‌خواهيم. «بام » می‌خواهد فصل وصل باشد. می‌خواهيم در اين دريای ناپيدا كرانه، در جستجوی گوهر مراد، تنی به آب بزنيم. در عصر ارتباطات و اطلاعات، شمعی در اين گوشه‌ی كوير بيفروزيم. می‌خواهيم  از بلندای بام كوير، كمی‌ دقيق‌‌تر به دور و بر خودمان نگاه كنيم.  اگر جرات علم كردن اين ادعا را نداشته باشيم كه می‌خواهيم جامه‌ی قوه‌ی چهارم بپوشيم، دست كم می‌خواهيم چراغ قوه‌ای  برداريم و اطرافمان را بهتر ببينيم. بدانيم دور و برمان چه می‌گذرد و البته چه نمی‌گذرد.

مشی ما تعادل و توازن است. سعی‌‌ ما اين است كه از افراط و تفريط در هر عرصه‌ای بپرهيزيم. پرداختن به رويدادها و مسايل ديارمان از منظر فرهنگ و اجتماع اولويت دارد. تاكيد بر برخی موضوعات هم‌چون ورزش _و به‌طور خاص فوتبال_ تكيه بر امواج كاذب و پوشالی نيست. توجه به ضرورتی است كه جامعه‌ی جوان ما از آن محروم بوده است. نشاط، سرزندگی و سلامت اين نسل اگر با پديده‌ای چون اين، تلنگری هم بخورد برای همه بايد مغتنم باشد. از منظر ما، فوتبال نسيمی است كه می‌تواند اندكی از گرد و غبار كرختی و سستی را از كالبد جامعه بزدايد، اگر بشناسيم و دريابيمش و البته طوفان است اگر غفلت كنيم و بگذاريم تخديری ديگر به بساطمان اضافه شود...

...تولد بام را در لحظات نورانی ماه مبارك رمضان به فال نيك می‌گيريم و آرزو می‌كنيم اين «متولد ماه مهر» در دامان ديار كريمان، فاصله‌ها را كم‌تر كند و دل‌ها را برای آبادی و سازندگی، نزديك‌تر. اين در به روی همه باز است.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 6 شهریور1385

 

تصورش سخت بود ولی یکی دو سالی است كه به لطف اين «حق مسلم»، پای مباحث درسی رشته‌ی ما به صفحه‌ی اول روزنامه‌ها باز شده است. بعد از معرفی كامل كيك زرد و چرخه‌ی سوخت و غنی‌سازی، درس جديد مربوط به ساختار اتم،  ايزوتوپ‌های هيدروژن  و آب سنگين است كه اميدوارم خوشتان بيايد! احتمالا درس بعدی درباره‌ی خواص كربن خالص خواهد بود!

 

اجازه دهيد خلاصه‌ی اين مطلب را برايتان بنويسم: با رآكتور آب سنگين می‌شود مستقيما (بدون غنی‌سازی) از اورانيوم به پلوتونيوم (...) رسيد. همين!

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 31 مرداد1385

 

• آسيب‌شناسی مطبوعات محلی!!
 
محض اطلاع و جهت ريا و برای اين‌كه مقياس خوش‌بينی كوچك‌ترها دستتان بيايد، بخشی از پاسخی را كه به خبرنگار يكی از روزنامه‌های پايتخت داد‌ه‌ام می‌آورم. طبق معمول، برای اين‌كه چيزی از زبانم در نرود (كه بعدا پشيمانی به بار آورد) چند ساعتی مهلت خواستم تا پاسخشان را مكتوب بدهم. اين‌هم مقدمه‌اش (با كمی تطهير و تلخيص):

 

من اساسا اعتقادی به ورود به اين مباحث ندارم. معتقدم دعوايی اگر قرار است انجام شود بايد بر سر چيزی باشد كه باشد. بر سر چيزی كه نيست نمی‌شود دعوا كرد.  اين لفظ كليشه‌ای و پرطمطراق «آسيب‌شناسی مطبوعات محلی» كه هر از چندگاهی به بهانه‌ای (مثلا روز خبرنگار) علم می‌شود، از منظر من، رانتی است كه روزنامه‌نگاران محترم برای  همكارانشان می‌پردازند وگرنه زمانی اين مساله موضوعيت دارد كه بتوانيم و جرات كنيم آن را در باره‌ی سطح و كيفيت همه‌ی وجوه حيات اجتماعی، فرهنگی، سياسی و اقتصادی يك شهرستانی و يك پايتخت‌نشين مطرح كنيم. يعنی از نگاه من، اين آسيب‌ها يا ضعف‌ها آشكارا متوجه بقيه‌ی حوزه‌ها هم هست، همه هم می‌دانند؛ اما اگر قرار به طرحشان باشد معلوم نيست چی‌ از تويش در بيايد.

 

...مشكلات و معضلات مطبوعات محلی (اگر اين شكلك‌ها را مطبوعه بناميم)، تقريبا همان‌هايی‌اند كه گريبان‌ مطبوعات سراسری را نيز گرفته‌اند. نمی‌دانم چرا بعضی‌ها فكر می‌كنند فاصله‌ی مطبوعات سراسری با مطبوعات محلی و در اين مورد خاص مطبوعات كرمان، بيش از فاصله‌ی تهران – كرمان است. همان‌طور كه فاصله‌ی مطبوعات پايتخت با جرايد ديگر ممالك نيز بيش‌تر از فاصله‌ی تهران و مثلا توكيو نيست. (گفتم توكيو نه لندن و يا فلان ايالت در ينگه‌ی دنيا چرا كه در آينه‌ی آمال ما انگار تهران قرار است تصويری از توكيوی اسلامی باشد!)

 

...وقتی صحبت از رسانه‌ی مكتوب می‌شود، ياد ركن چهارمی می‌افتيم كه در فرآيند يك گرته‌برداری ناقص، گريبان ما را گرفته و رها نمی‌كند. مطبوعات، بلانسبت و گلاب‌ به رويتان قرار بوده ركن چهارم باشند. يعنی در كنار سه قوه‌ی ديگر به‌عنوان چشم ناظر و به‌گردش درآورنده‌ی چرخه‌ی اطلاعات و نه كودك نفت‌خواره‌ای در دامان يك قوه يا بخشی از حاكميت. (اگر اين ركن چهارم بودن را قبول نداريم كه اصلا حرفی‌ نمی‌‌ماند!) مروری بر وضعيت فعلی، می‌باوردمان كه از مطبوعات ما (محلی و مركزی) جز شكلكی باقی نمانده است. بقيه‌اش را اگر چاپ شود!، می‌آورم و اگر نشود يعنی كه لابد قابل انتشار نبوده!

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

یکشنبه 22 مرداد1385

 

چند سال پيش، وقتی گوشه‌‌ی رستورانی خلوت، برای يكی از دوستان، از اينترنت و افق‌های جديدی كه می‌گشايد داد سخن می‌دادم، مچم را گرفت و با همان ته‌لهجه‌‌ی دايی‌‌جان ناپلئونی‌‌اش پرسيد: تهش كجاست؟ گفتم: ته چي؟ گفت: همين ظرف بزرگی كه استكبار ساخته و هر چه می‌خواهد درش می‌ريزد و ازش برمی‌دارد. بنا به همان عادت مالوف كه اعتراف به ندانسته‌ها برايمان سخت‌ترين كار ممكن است، خواستم توضيحی بدهم. اما خودم هم از حرف‌هايم خنده‌ام گرفته بود. افق اطلاع من از آی‌.اس‌.پی و سرور فراتر نمی‌رفت ولی نمی‌توانستم بگويم تهش كجاست. پرسيد: بالاخره نگفتی صاحبش كيست! و سكوت من عملا تاييدی بود بر تئوری ايشان (يعنی همان استكبار بی‌تربيت!)

 

القصه! امشب كه دات را مرور می‌كردم، طبق رويه‌ی جناب دكتر شكرخواه به لینکی ارزشمند از رسانه‌ی تحت مديريت ايشان رسيدم كه پاسخ دقيق و مبسوط و درعين حال، نسبتا ساده‌ای است به سوال دوست من. بعيد می‌دانم ايشان اين صفحه را بخواند ولی اگر  شما برای خواندن متن كاملش حوصله داشته باشيد، سكوتی منفعلانه را تجربه نخواهيد كرد.

 

زيرساخت‌های اينترنت، چطور كار می‌كنند؟

اينترنت پديده‌ای است كه زندگی بدون آن برای بسياری از انسان‌ها، ديگر غيرقابل تحمل و حتا غيرممكن است. همه‌ی ما با اينترنت سر و كار داريم. اما اينترنت چگونه كار می‌كند؟ چه اجزايی دارد و مهم‌تر اين كه به چه كسی تعلق دارد؟ به سروری كه از طريق آن وارد دنيای مجازی وب می‌شويم؟ به ما  كه كاربران آن هستيم؟ در واقع هيچ‌كدام... (متن کامل)

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 3 اردیبهشت1385

 

ديالوگ كامنتی

به‌شدت با اين باور آقای‌ سيب‌كار كه «وبلاگ به‌شدت خصلت اكتشافی دارد» موافقم. اين البته چيز جديدی نيست و از همان روزهای اول، چرايی وبلاگ و دامنه‌ی حضور و تاثيرش، در بحث‌های عوام و خواص وبلاگستان جاری بوده، هر كس به‌اندازه‌ی همت خود، چيزكی بدان افزوده و گوشه‌ای را كشف كرده است. بعضی با عملكرد خود و  برخی هم از طريق ذهن خلاق، گوشه‌هايی از قابليت‌های اين پديده را شناسانده‌اند.

 

يكی از ابزارهای وبلاگ كه به باور من جزء جداناشدنی محسوب می‌شود، كامنت است. من كه معتقدم يك مطلب وبلاگی، بدون كامنت‌هايش، كامل نيست. (عنايت داريد كه تاكيدم روی مطلب وبلاگی است و نه يك مقاله يا يادداشت كه قابليت عرضه در رسانه‌های ديگر را هم دارد) اظهارات موافق و مخالف، كمك بزرگی به رشد تفكر نقاد و گريز از زودباوری‌ و  تاثيرات آنی مطلب بر ذهن مخاطب دارد و يادمان می‌دهد كه حتی‌غول‌های انديشه، ادب، علم  و هنر نيز از خبط و اشتباه مصون نيستند. خير‌گی را شايد اجازه دهد اما شيفتگی را نه. به منی‌ كه عطش دانستن دارم می‌‌آموزد كه هيچ‌كس و در هيچ‌جا مصونيت ندارد و اين دستاورد كمی‌ نيست.

 

اجازه دهيد تئوری‌‌پردازی‌ را به اهلش واگذارم و با يك مثال ساده و در عين حال روتين – از اين نظر كه هر لحظه و در همه جاي وبلاگستان دارد اتفاق می‌افتد- منظورم را عينی‌تر عرضه كنم. برای اين تمثيل از يك مطلب كوتاه وبلاگی و بازخوردهای محدودش وام می‌گيرم و سعی‌ می‌كنم نشان دهم چطور، ابزاری قدرتمند به‌نام كامنت، می‌تواند برای‌ نويسنده و مخاطب –هردو – مفيد باشد و به تصحيح برداشت‌های طرفين كمك كند. پس در اين ديالوگ كوتاه كامنتی همراهیم كنيد:

 

اولين كامنت برای اين چند سطر:

«سلام،شعر کوتاه قشنگیه ولی مفهوم نیست اصلا. گفته‌اید که شعر دراین حد که شما رو به نقطه‌ی آرامش برسونه کافیه ولی خوبه یه کم به خواننده‌ی شعرتون هم بها بدید. اون جمله رو وقتی می‌تونید بگید که شعرتون مال دلتون باشه و بس. وقتی میذاریدش تو وبلاگ یعنی قرار نیست فقط نقش اون نقطه رو بازی کنه. اما این شعر: ای ابر/ای صبر/ ای باد/ بر من امشب مورب ببارید/ اتفاق من افتاد/ ای داد. تازه میشه گفت ابر و صبر می شه ببارن ولی باد: ای ابر/ ای صبر/ بر من امشب مورب ببارید/ اتفاق من افتاد/ ای داد! به نظر من باد جز مزاحمت حرف دیگری نداشت!جسارت شد البته. می‌بخشید.»

 

پاسخ من: «سلام هم سایه. راست گفتی. امان از بادهای مزاحم. به خاطر حرف حساب و البته گل رویت، بادش را خالی کردم!»

 

دومين كامنت: «سلام مرتضی. در مورد شعر قبلی فکر کنم زود کوتاه آمدی. باد، حضورش زيادي نبود، اما فعلي كه بهش نسبت داده بودي با آن دوتاي ديگر هماهنگ نبود. يعني اگر فعل را عوض ميكردي (جسارتاً مثل: مورب بگيريد/ يا: با من امشب مورب بخوانيد) وجه حضورش براي ملت روشنتر می‌شد. بگذريم. ما هم گير داده ايم به همين دو خط شعر شما كه يك خطش به بيست خط ديگران مي ارزد. حقيقتش، وجه مشتركي كه بقول خودت در اين شعرها هست، بمن جسارت می‌دهد احساس خودماني بودن ـ و شايد هم اظهار لحيه (بقول علماي عظام) ـ كنم. ببخشيد. دفعه‌ی آخرم است. البته شايد!»

 

پاسخ من: «سید عزیز! بحث کوتاه آمدن یا نیامدن نیست. من تمام حرفم همان «بر من امشب مورب ببارید» بود. وقتی شاعری چون شما، نیتم را نگرفته باشد پس لابد یک جای کار ایراد دارد. به همین خاطر هیچ اصرار و مقاومتی درباره‌ی حرف‌های هم‌سایه نداشتم که منطقی و ادیبانه خواسته بود باد مزاحم را حذف کنم. می‌توانستم هر واژه‌ی دیگری را جای مورب بگذارم اما ارضا نمی‌شدم. مورب را بدان خاطر گذاشتم که نیاز به بارش داشتم. قامت شکسته و یا حتی روح شکسته نمی‌توانست قطرات ابر و صبر را عمود جذب کند. باقی بهانه است.»

 

ملاحظه فرموديد. اين ديالوگ برای من،  از 120كامنتی كه برای يك پست، در وبلاگ‌های‌ قبلی تجربه‌اش كرده‌ام سودمندتر بوده است. البته يادمان نرود كه در دوران اوليه؛ كامنت، كاربردهای ديگری از قبيل معرفی و تبليغ وبلاگ و گشودن باب آشنايی ‌و... هم داشت.  در اين ماجرا، من متوجه نقص شعرم شدم و نيز توانستم منظورم را در پاسخ‌ها بيان كنم. باز هم عنايت داريد كه هيچ‌ آدم عاقل و حتی شاعری نمی‌آيد به‌خاطر چند عبارت كه سر هم كرده است، يك صفحه توضيح دهد كه منظور من فلان بوده است و بهمان.

اين ماجرا البته می‌توانست ادامه داشته باشد و حتی منجر به حذف شدن بخش عمده‌ی شعر من از اين صفحات هم شود (به‌جز همان مورب بباريدش) كه البته ارزشش را هم دارد. من بخشی از جملاتی را كه مربوط به يك لحظه‌ی خاص است در وبلاگم جرح و تعديل می‌كنم و در عوض چيزهای بسيار می‌‌آموزم. چيزهايی‌ كه هيچ انجمن ادبی‌ و محفل شاعرانه‌ای نمی‌تواند به من بدهد.

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 28 فروردین1385

 

فقط کمی انصاف

چيزكی كه در اين پست نوشته‌ام ربطی به دل‌ريخته‌ها ندارد. سخنی است درباره‌ی مطبوعات محلی و «نگاه ازبالا»يی كه مركزنشينان به حاشيه‌ها دارند. بهانه‌اش را هم خانم ندا دهقانی‌ با مطلبی‌تحت عنوان «چند مثال از کسانی که روزنامه نمی‌شناسند» فراهم آورده. پس اگر حوصله‌ی مطالبی از اين دست را نداريد، برويد سراغ لينك‌دونی كه شايد آن‌جا چيز دندان‌گيرِی گيرتان بيايد.

به آقا رحيم سعيدی‌راد هم از همين‌جا سلام می‌گويم.  راستش نمی‌توانم صفحه‌ی پيام‌هايتان را باز كنم وگرنه هميشه به‌يادتان هستم. محض اثبات ادعا می‌گويم كه از جمله اولين لينك‌هايی‌ كه به زخم‌های كتيبه چسباندم، شاعرانه‌ی شما بود.

>>>>> الان ديدم كه حضرت كوثر (تبعيدی عصبانی) هم به مطلب خانم دهقانی لينك بدون توضيح (به‌زبان خودمان تاييدآميز)‌ داده‌اند. خدا به‌خير بگذراند. (شايد هم می‌خواهد حال احمد زيدآبادی –دبير سیرجانی گروه تاريخ شرق- را بگيرد!)


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

یکشنبه 27 فروردین1385

 

تنفس رسانه‌ای

گزارشی كه وحيد قرايی عزيز درباره‌ی وبلاگ‌نويسی روزنامه‌نگاران در كرمان تهيه كرده را اينجا  ببينيد.

چند توضيح كوتاه در اين باره خالی از لطف نيست.

اول اين‌كه در اين گفت‌وگو اشاره‌ای كرده بودم به وبلاگ سابق - كه دات كام بود و الان اثری از آثارش وجود ندارد- و نيز افزايش بازديدكنندگان از 100نفر در روز به 8000نفر كه البته مربوط به مشاهدات زلزله‌ی بم بود. آن‌روزهای تلخ به اين می‌انديشيدم كه كاش می‌شد يكی‌دو بازديدكننده داشتم اما چنين فاجعه‌ای را دوباره نبينم. يادم كه می‌آيد كامم تلخ می‌شود و قلبم تندتر می‌زند. باور كنيد آسان نيست يك‌ساعت قدم بزنی و در تمام مدت، جنازه‌ی مرد و زن و كودك و پير باشد كه از كنار گام‌هايت می‌گذرد. بگذريم.

 

راستش آن دلايل كوچكی كه در گفت‌وگو از آن‌ها ياد كرده‌ام چندان هم كوچك نبودند! علاوه بر كاهلی رسانه‌های رسمی و عدم اعتماد عمومی، هم‌چنين عطش ايرانيان خارج از كشور به پی‌بردن به عمق فاجعه، نقش لينك‌هايی‌كه بی‌بی‌سی، گويا و بسياری از وب‌سايت و وبلاگ‌های پربيننده به آن مطالب داده بودند تعيين كننده بود. اين را در پاسخ يكی از دوستان آوردم كه دوست داشت آن دلايل كوچك ديگر! را بداند.

 

دوم اين‌كه وقتی ایشان زنگ زد و سوالاتش را پرسيد، گفتم: املای من بدتر از انشايم است و ايشان هم پذيرفت كه در آن فرصت كوتاه، برداشت‌هايم را در قالب يادداشتی برايشان بفرستم. اين‌را هم در پاسخ دوستی آوردم كه پرسيده بود شما هميشه اين‌طور قلنبه سلنبه حرف می‌زنيد؟

 توضيح سوم هم به فحوای كلی حرف‌ها برمی‌گردد كه برداشتی شخصی است از جمع‌بندی بحث‌هايی‌ كه در وبلاگستان درمی‌گيرد و از همان سال‌های نخست هم درگيرش بوده‌ايم والبته بعضی‌‌ وقت‌ها مجبورم برای دوستان جوان و نوجوانم، چيزهايی غيررسمی‌تر را هم بدان بيفزايم. اين را هم گفتم كه نگويند نگفت!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه


 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.