تبليغاتX
كتيبه‌
 
دوشنبه 5 مرداد1388
اشتیاقِ کهنه‌ام را ریشه‌هایِ تاک می‌فهمند
مستی‌ام را بهت و سرگردانیِ افلاک می‌فهمند

درکم از دیوانگی، تنها هراسی هیز و مبهم نیست
چشم‌هایت را تمامِ چشم‌هایِ پاک می‌فهمند

عشقِ سبزم! زخم‌هایت را به من بسپار و راهی شو!
تیشه را سرشاخه‌های سبز، وحشتناک می‌فهمند

در کنارِ نبضِ بیدارِ تو تا خورشید خواهم راند
ای خوشا آنان‌که حسِ ریشه را در خاک می‌فهمند

عشق را شاید زلیخاهای یوسف‌دیده... اما آه
درد را تنها «عزیز»ان گریبان‌چاک می‌فهمند

صخره‌ها را روزگار از فهمِ پاکوبی رهانیده‌ست
گردبادِ شوق را تنها خس و خاشاک می‌فهمند...

ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 30 آبان1387
با من چه کردی؟ که مُردم؛ بی‌مرگ در سرزمینت
فرقی ندارد برایم، کیفیت مهر و کینت

یک ایل گم می‌شود در بازار داغ غرورت
یک شهر را می‌پریشد، گیسوی چادرنشینت

در ارتفاع تو تن‌ها رؤیا نفس می‌کشد... ماه!
انگار حک می‌کنند آه... دیوار چین بر جبینت

نرم و سبک می‌خرامی، امنیّت باغ با توست
سخت است دیگر نپیچد در راه طوفان طنینت

من کیستم تا بگویم؟ آیینه‌ای حداکثر
سر می‌گذارند مردم بر سفره‌ی هفت‌سینت

ای باطل‌السّحر سرما، از عشق دستی برآور!
تا بشکفد، گل کند باز، خورشید در آستینت

حتا اگر تار؛ خواندم خط‌های پیشانی‌ات را
حتا اگر خار؛ ماندم در خاطر نازنینت

از پا نیفتادم امّا یک کهکشان زخم دارم
بگذار بگذارم اینک پیرانه سر بر زمینت

پرواز با بال زخمی
              تقدیر زیبای من بود...
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 10 مهر1386
از شور اقیانوس، لب‌ریزند ماهی‌ها
تیزآب می‌بارند اگر ریزند ماهی‌ها

قرمزترین تاریخ در چشمانشان خفته‌ست
هم‌کیش ما و هرم پاییزند ماهی‌ها

بی‌زخم در آرامش مرداب می‌میرند
قلابکی کو تا بیاویزند ماهی‌ها

بی‌بال و بر، بی‌دست و پر، اما سرافراز
مثل صنوبرهای پاریزند ماهی‌ها

***

یک روسری پولک به چشمانم کشاندی
بنشین! خداناکرده می‌ریزند ماهی‌ها

شعری بخوان! مرداب در خواب تباهی‌ست
شاید به شوق شعله برخیزند ماهی‌ها

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 18 مرداد1386

جنونی تازه ، زخمی نو ، نشان کرده‌ست جانم را
و می‌گيرد همين ته‌مانده‌ی تاب و توانم را

کجايی آی...! حجم هستی‌ام در خويش می‌پيچد
و می‌ترسم برون ريزد ز دل، راز نهانم را

تمام آرزوهای مرا طوفان شک برده‌ست
و ابری تيره پر کرده‌ست چشم آسمانم را

نه خورشيدی، نه امّيدی،‌ چه خواهد شد؟... نمی‌دانم
فقط سرماست  می‌داند زبان استخوانم را

چه می‌پرسی نشانت چيست؟ نامت چيست؟ بيهوده‌ست
بپرس از کوچه‌های بی‌کسی، نام و نشانم را

در اين مردابِ وهم‌افروزِ ایمان‌سوز می‌پوسم
اگر دستت نگیرد دست‌های ناتوانم را

زبانم جز به کامِ  نامِ تو دیگر نمی‌گردد
تو که لبریز عطر نام خود کردی دهانم را

...

زمستان رفت و من در دست‌هایت زاده خواهم شد
جنونی کهنه، جانی نو... که می‌گوید اذانم را؟



ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 23 تیر1385

 

يكی از لذت‌بخش‌ترين ساعت‌های امسالم، فرصتی بود كه دوستی تازه‌يافته در اختيارم گذاشت تا برای هديه دادن به همكارانش، كتاب انتخاب كنم.  به‌خاطر تنوع سلايق و  تحصيلات گروه هدف، گمان نمی‌كردم كه كار دشواری باشد. راستش گزينش كتاب‌ها دشوار نبود و از آن‌جا كه ميانگين قيمت كتاب‌های درخواستی، حدود هشت هزار تومان تعيين شده بود، دستم برای انتخاب باز بود. اما از روزهای پس از انجام ماموريت (و خريد تقريبا هفتاد جلد كتاب از نحله‌های مختلف فكری و موضوعی) تا امروز كه اين سطور را می‌‌نويسم گرفتار تحسری شده‌ام كه دست از سرم برنمی‌دارد.

 

از پس اين ماجرا به نكته‌ای رسيدم كه پيش از اين كم‌تر فرصت انديشيدن بدان يافته بودم. متوجه شدم كه قريب به اتفاق كتب انتخابی را در سال‌های دور و نزديك خوانده‌ام اما به‌دليل نداشتن سيری منطقی در مطالعه و عدم حضور راهنما و مربی، نتيجه‌ی دل‌خواه را نگرفته‌ام. اعتراف تلخی است اما بخش عمده‌ای از انرژی امثال من صرف بازخوانی آثاری می‌شود كه پيش‌تر خوانده‌ايم و گذشته‌ايم. ميوه را بايد به وقت رسيدن چيد، نه زودتر كه كال است و گس و نه ديرتر كه پوسيده است و بی‌خاصيت.

 

تخصصی‌ شدن علوم و فربه‌گی حوزه‌های متنوع دانش، عرصه را شديدا بر كسانی تنگ می‌كند كه دوست دارند از هر طعمی، بچشند و از هر اقيانوسی، جرعه‌ای. ديگر ابن‌سينايی نخواهيم داشت كه هم حكيم باشد و هم طبيب، هم اديب باشد و هم منجم. دوستی دارم كه خارج از كشور زمين‌شناسی می‌خواند. می‌گويد تمام زندگی استاد ما در حوزه‌ی تخصصش كه مربوط به براكيوپود است خلاصه می‌شود. حتا منزلش را هم با همين فسيل‌ها تزيين كرده است. بزرگ‌ترين تفريحش هم  گشت‌وگذار در بيابان‌هاست برای يافتن نشانه‌ای و فسيلی. اين رفيق ما البته رمز موفقيت آن‌ها را هم در همين تخصصی‌ شدن‌ها و جزيی‌‌نگری‌ها و تقسيم وظايف می‌داند اما چه‌ می‌شود كرد با اين روح شرقی كه سرت را زمانی به علوم پايه گرم می‌كند و هم‌زمان آن‌را در آخور سياست و جنبش دانشجويی‌! فرو می‌برد. در انجمن‌های ادبی سرگردانت می‌كند و  در روزنامه‌ها حيران. پيرت می‌كند تا آخرالامر بدانی كدام راه را بايد می‌‌چسبيدی و رها نمی‌كردی. اين تازه شامل آنان است كه كم‌تر غم نان داشته‌اند وگرنه همين فرصت پرسه‌زدن در اين وادی‌‌ها را هم نيافته‌اند.

 

اين ذهنيت مشوش و زيستن در وادی حيرت، صلابت فكری و حيات فرهنگی ما را تهديد می‌كند. نمی‌خواهم مثل پيرمردها بگويم «از ما كه گذشت» ولی وقتی شرايط آشفته‌ی نظام تعليم و تربيت و حتا آموزش عالی را از دور و نزديك مرور می‌كنم كم‌تر بارقه‌ای در دلم كورسو می‌زند. جوان‌تر كه بودم غزلی گفته بودم با اين مطلع:

 

طوفان سنگ می‌رسد از ره، دعا كنيد

فكری‌ به‌حال آينه‌های رها كنيد

 

می‌ترسم از رسيدن روزی كه عشق را

قربانی تغافل اين‌روزها كنيد

 

...

و  اين‌گونه تمام می‌شد:

 

از من گذشته بشكنم، از بس شكسته‌ام

فكری‌ به‌حال آينه‌های رها كنيد

 

و حرف آخر!

 

روزی خدا نكرده در اين شوره‌زار مهر

عاشق اگر شديد، مرا هم دعا كنيد!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 13 خرداد1385

 

اين غزل 9ساله شده اما جنون ما از رونق نيفتاده است. نگفتنی‌ها كم نيستند. اصلا بعضی چيزها را نبايد گفت. خط‌كش برداشته‌اند و ما را در گوشه‌ای از شرقِ كيهان، معلق و مخنث، محصور كرده‌اند. آه ای خانم فروهر! كجايی كه داغ بی‌تسلا  را تفسير كنی؟!

 

يك داغ دل بس است برای قبيله‌ای

 

نگاه خسته‌ی مردم به سمتِ آسمان برگشت

و روحی عاصی از اعماقِ پنهانِ زمان برگشت

 

چنان شولای زخمی كهنه را بر واژه‌ها پيچيد

كه گويی از اُحد، از زخم‌های جاودان برگشت

 

كلامش مثل آهی شعله‌ور در سينه‌ام مانده‌ست

كلامی كز بُن حلقومِ صد آتشفشان برگشت

 

چرا آتش نگيرد آفتاب از فرطِ بی‌تابی؟

كه ديد از محضرش آيينه بي‌تاب و توان برگشت

 

نمی‌خواهم تپش‌های دلم را بازبشناسيد

دلی كه ديد چشمش را و از آيين‌تان برگشت

 

زمانی قدرنشناس و زمينی ملتهب مانده‌ست

و تقديری كه از پيشانی اين مردمان برگشت

 

جنون‌مندیِ ما را گردش ايام رونق داد
مگر از مذهبِ ديوانگی هم می‌توان برگشت؟

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 21 اردیبهشت1385

 شب، غزل می‌شوم در هوايت

صبح، قد می‌كشم پيش پايت

 

مثل بختك به ‌جانت می‌افتم

مثل يك تيشه در انحنايت

 

اين منم ضجه‌ی تلخِ تاريخ

لكنتی‌ لعنتی در صدايت

 

خسته‌ در بهت و تعليق و انكار

بسته در گيسوان رهايت

 

ای صميمی‌تر از آه و لبخند

ای قديمی‌تر از بی‌نهايت

 

گاه زل می‌زنی در غبارم

گاه پل می‌زند كهربايت

 

گريه‌هايت مرا می‌فريبد

چشم‌هايت ولی... چشم‌هايت

  

* *‌ *

 

تو همانی، همين راز زخمی

من همينم... همان مرتضايت

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 26 فروردین1385

به سنگ و صاعقه آغشته‌اند بال و پرم را

شكسته‌اند به‌شوخی، صدای شعله‌ورم را

 

تمام دل‌خوشی‌ام را به سكه‌ای نخريدند

فروختند در اين شهر بی‌پدر، پسرم را

 

نه گرگ بود، نه صحرا؛ نه يوسفی، نه زليخا

نه شاعری‌ كه رماند كبوتران حرم را

 

نه بامداد دروغی! نه بی‌فروغ، ‌اميدی!

نه هند بود كه اين‌سان درآورد جگرم را

 

* * *

 

تو هم؟ تحير موزون! تو هم؟ عروس نجابت!

به دست‌های كه آتش زدی جنون ترم را؟

 

بنفش، روسری نازك و سخاوت دريا

سفر، بلوغ شب بهت و سرفه‌ی سحرم را

 

درخت و خاطره و زخم ... هه! دروغ بزرگی است

كه با صدای تو پر كرده‌است دور و برم را

 

چگونه باز بياويزم از غرور نگاهت؟
چگونه باز كنم بغض‌های دربه‌درم را؟

 

* * * 

 

 و خنده‌دارترين بوسه را از آينه چيدم

كه طی‌ كنم همه‌ی راه‌های پشت سرم را!

 

مرا به‌ حرمت آيينه و غزل ببر از ياد

بسوز در حرم شعر و قصه‌ها  اثرم را

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 19 فروردین1385

 همپای مرگِ ثانیه‌ای دیگر، بغضی غریب در نفسم رقصید

شوقی درون سینه‌ی سردم مرد، اشکی دوباره در غزلم چرخید

 

باران گرفت و در افقی خونین، تصویر مات و بی‌رمقش پژمرد

ناقوس رعد،  مرثیه‌خوانی کرد؛ ناموس آفتاب به خود لرزید

 

این آسمان خسته‌ی بی‌رویا، لبریز از حماسه و شادی بود

وقتی که بوی غربت غیرت داشت، وقتی مرا به نام تو می‌نامید

 

دریا شناسنامه‌ی عشقم بود، در روزگار تشنگی گل‌ها

وقتی هنوز کشتی بی‌لنگر، بر موج‌خیز حادثه می‌خندید

 

اما دریغ، تُردی دستانم، آهسته در کویر فرو می‌ریخت

وقتی عروس حیرت موزونم، در باغ‌های آینه گل می‌چید

 

دستی حماسه‌های دلم را سوخت، اینک منم سترون و بی رویا

اینک منم همان‌که دلش می‌خواست، اینک منم همان‌که از اول دید

 

در کوچه‌سار خاطره‌ام اما، شولایِ زخم‌خورده‌ی مردی ماند

مردی که از تبار شکستن بود، مردی که آه... نام مرا دزدید

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 17 فروردین1385

 بزك كرده است ماهی، منظر مهتابی ما را

و مثل تب، می‌آشوبد شبِ بي‌خوابی ما را

 

شميمِ بوسه‌هايش، رنگِ زخمی كهنه را دارد

که حاشا می‌كند هر شب، غرور آبی ما را

 

كجا؟ كی؟ كه؟ چگونه؟ چه؟ چرا؟*... اما نمی‌فهميم

خبر، پيچيده‌تر كرد آيه‌ی بی‌تابی‌ ما را

 

كسی گم بود، نيلوفر به رويایِ كه می‌خنديد؟

كجا می‌برد عريان، روحكِ مردابی ما را؟

 

صدايش هُرم  آتش داشت، مهرش رنگِ اقيانوس

كدام آيينه طاقت دارد اين سرخابی ما را؟

 

سوالِ آشنايم را كسی پاسخ نخواهد داد

سوالِ هر شبِ آيينِ دندان‌سابی ما را

 

كه می‌ترسد از آن آينده‌ی موهوم نامعلوم؟

كه می‌ترساند از ما، رونق كم‌يابی ما را؟

 

* سوال‌های بيت سوم كه تمام شد، ديدم همان شش عنصر آشنای خير هستند.

   اين خبر كی‌ ما را رها می‌كند، خدا داند!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.