تبليغاتX
كتيبه‌
 
سه شنبه 8 آبان1386

عبدالقادر بیدل دهلوی را گفتند: «معجزه‌ی شاعری‌ات را به ما نشان بده و بیتی بسرای که بتواند تا همیشه ادامه یابد بی‌آن‌که قواعد شعر در هم ریزد.»

مولانا این بیت را بی‌درنگ سرود:

نشانت می‌دهد هر دم به انگشت عصا پیری

که مرگ این‌جاست، یا این‌جاست، یا این‌جاست...

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 6 مرداد1386



کاغذ هنوز هم چیز دیگری‌ست. سلول‌های مرده‌ی سلولز، هنوز هم از فوتون‌هایی که صاف توی چشممان فرو می‌روند عزیزترند. غزل‌هایی که روی پوست آهویی یا زرورق سیگاری حک شده‌اند کجا و  شعرهایی که توی ادیتورهای بی‌روح، کپی/ پیست می‌شوند، کجا؟ نامه‌هایی که چروک‌خورده‌ی اشک و مزین به گل‌برگ‌های خشکیده و معطر بوده‌اند کجا و ایمیل‌های یک‌شکل و فونت‌های تکراری کجا؟ هفته‌ی پیش نامه‌ای از دوستی به دستم رسید که بارها ایمیل‌هایش را خوانده بودم، اما هنوز هم طعم خوش کلماتی که با خودکار روی کاغذی بی‌خط نوشته بود زیر زبانم مانده. قشنگ می‌شد از فشار قلم فهمید که نویسنده، این علامت سوال یا آن علامت تعجب را با چه غیظی نوشته، می‌شد حجب و حیای نگارنده را هنگام عبور از واژه‌ای گلایه‌آمیز لمس کرد... هنوز هم کاغذ چیز دیگری‌ست.
کهنه کاغذی را روی زانویم گذاشته‌ام و می‌خوانم. دو شعر نیمایی، یک غزل و یک شعر سپید. حیفم آمد تنها بخوانمشان:

دریچه سرد شد
و خواب مشترک من
و آن پرنده‌ی پنهان
پر از طنین کلاغان دوره‌گرد شد
چه خواب سنگینی بود!
پر از بهانه‌ی آرامش
زمینِ زیر قدم‌هایم
به آسمان می‌زد
و ماه آه
چقدر ماه جوان بود
و در سراسر شب
چنان تلاطم کرد
که خضر راه سراب حیات مرا گم کرد
پرنده بود و من و شهوت سحرگاهان
پرنده، تشنه‌ی گندم
گناه وسوسه
تمام مزرعه را وقف کشت گندم کرد

***
نه فرصتی که بخواهم به خویش
نه جرأتی که بترسم
و گاه، عالم رویا
چه واقعیت تلخی‌ست
اگر به چشم ببینی
که ماه و خضر و گناه و پرنده و گندم
به خویش سرگرمند
و چشم‌های تو بی‌اعتماد
-هم‌چون باد-
و باز بی‌شرمند
نگاه کن که چه بی‌اعتبار می‌بینند
و زیر بار غبار هزاره‌ی تشویش
چگونه سنگینند؟


محمد علی شیخ‌الاسلامی
یادگار جلسات کانون شعر جهاد دانشگاهی کرمان




 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 5 مرداد1386



می‌گویند تجربه از علم بالاتر است. خوش گفته‌اند. یک‌سال است افتخار هم‌صحبتی با قلندری را دارم که قلب جوانش، گذر سالیانی را که بر او گذشته، به سخره می‌گیرد. وقتی لب باز می‌کند به سخن، سراپا گوش می‌شوم تا از لابلای حکایت‌های بی‌شماری که در سینه دارد، نکته‌ای بیاموزم.  جان بی‌قرار و پرامیدش، احیا می‌کند آدم را. هروقت طاقت نمی‌آورم و در محضرش اعتراف می‌کنم که چقدر خاطرش خواستنی‌ست، با صدای بم و خوش‌آهنگش، طوری می‌گوید «ای‌والله» و چنان چون نوجوانی محجوب از جا برمی‌خیزد برای گریختن که دلت می‌خواهد ده بار اعتراف کنی و بشنوی و ببینی‌اش.
دیروز که داشتم با وسواس طرحی را برایش تشریح می‌کردم و نظر همیشه صائبش را می‌خواستم، بلافاصله دست تاییدی به پشتم زد و گفت: «عالیه! بزن بریم.» گفتم: «ببخشید! شما در این زمان کوتاه چطور همه‌ی زوایای طرح را در ذهنتان پردازش کردید که این‌قدر زود پاسخ دادید؟» لبخند شیرینش شکفت: «من طرح را پردازش نکردم، تو را پردازش کردم! وقتی می‌بینم اشتیاقت را و می‌بینم که فکر همه چیز راکرده‌ای، چه باید بگویم؟ تو فقط می‌خواستی یک «بله» از من بگیری و خاطرت آسوده باشد که گرفتی! پس بزن بریم.»
امشب داشتم مهربانی و تجربه‌اش را مقایسه می‌کردم با همکارانی دیگر در جمعی دیگر و البته جوان‌تر و پرادعاتر. پاسخ بسیاری از تردیدهایم را گرفته‌ام.

به قول خودت:
در مجمع‌الجزایر مهجور عاشقی
روزی هزار بار تو را کشف می‌کنم

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 14 مرداد1385

 

اين‌روزها بازار مشروطه داغ است. طبيعتا گپ‌وگفت‌ها و گعده‌های غيرآخوندی ما هم از تركش‌های آن بی‌‌نصيب نيست. ماشاءالله پتانسيلی هم دارد كه همه می‌‌توانند عقده‌ها و آمال خود را در آينه‌اش تماشا كنند. هر كدام در كنار اين دريای ناپيدا كرانه، كاسه‌ی ماستی دست گرفته‌اند و در هوس دوغ می‌گويند: اگر بشود چی‌ می‌شود!

 

وقتی پای صحبت يكی از پيران خوش‌حافظه می‌نشينم كه هنوز غيرت‌مندانه و با شور و شوقی عجيب، خاطراتش را از مظفر بقايی و شاه‌كارهايش!! بازگو می‌كند، ياد نسل بی‌آرمانی می‌افتم كه حوصله‌ی شنيدن هم ندارد. پيرمرد، زندگی بر سر آرمان‌هايی گذاشته كه نوه‌هايش حتا ابايی ندارند از ديده‌شدن نيشخندشان! نوه‌هايی كه حتا قهرمان‌بازی! «زيزو» را اين‌گونه می‌پسندد: «زيدان زدش، داور تو تلويزيون ديدش؛ جام قهرمانی رو از دست داديم، اما به‌هرحال کلی خنديديم»!

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 23 تیر1385

 

يكی از لذت‌بخش‌ترين ساعت‌های امسالم، فرصتی بود كه دوستی تازه‌يافته در اختيارم گذاشت تا برای هديه دادن به همكارانش، كتاب انتخاب كنم.  به‌خاطر تنوع سلايق و  تحصيلات گروه هدف، گمان نمی‌كردم كه كار دشواری باشد. راستش گزينش كتاب‌ها دشوار نبود و از آن‌جا كه ميانگين قيمت كتاب‌های درخواستی، حدود هشت هزار تومان تعيين شده بود، دستم برای انتخاب باز بود. اما از روزهای پس از انجام ماموريت (و خريد تقريبا هفتاد جلد كتاب از نحله‌های مختلف فكری و موضوعی) تا امروز كه اين سطور را می‌‌نويسم گرفتار تحسری شده‌ام كه دست از سرم برنمی‌دارد.

 

از پس اين ماجرا به نكته‌ای رسيدم كه پيش از اين كم‌تر فرصت انديشيدن بدان يافته بودم. متوجه شدم كه قريب به اتفاق كتب انتخابی را در سال‌های دور و نزديك خوانده‌ام اما به‌دليل نداشتن سيری منطقی در مطالعه و عدم حضور راهنما و مربی، نتيجه‌ی دل‌خواه را نگرفته‌ام. اعتراف تلخی است اما بخش عمده‌ای از انرژی امثال من صرف بازخوانی آثاری می‌شود كه پيش‌تر خوانده‌ايم و گذشته‌ايم. ميوه را بايد به وقت رسيدن چيد، نه زودتر كه كال است و گس و نه ديرتر كه پوسيده است و بی‌خاصيت.

 

تخصصی‌ شدن علوم و فربه‌گی حوزه‌های متنوع دانش، عرصه را شديدا بر كسانی تنگ می‌كند كه دوست دارند از هر طعمی، بچشند و از هر اقيانوسی، جرعه‌ای. ديگر ابن‌سينايی نخواهيم داشت كه هم حكيم باشد و هم طبيب، هم اديب باشد و هم منجم. دوستی دارم كه خارج از كشور زمين‌شناسی می‌خواند. می‌گويد تمام زندگی استاد ما در حوزه‌ی تخصصش كه مربوط به براكيوپود است خلاصه می‌شود. حتا منزلش را هم با همين فسيل‌ها تزيين كرده است. بزرگ‌ترين تفريحش هم  گشت‌وگذار در بيابان‌هاست برای يافتن نشانه‌ای و فسيلی. اين رفيق ما البته رمز موفقيت آن‌ها را هم در همين تخصصی‌ شدن‌ها و جزيی‌‌نگری‌ها و تقسيم وظايف می‌داند اما چه‌ می‌شود كرد با اين روح شرقی كه سرت را زمانی به علوم پايه گرم می‌كند و هم‌زمان آن‌را در آخور سياست و جنبش دانشجويی‌! فرو می‌برد. در انجمن‌های ادبی سرگردانت می‌كند و  در روزنامه‌ها حيران. پيرت می‌كند تا آخرالامر بدانی كدام راه را بايد می‌‌چسبيدی و رها نمی‌كردی. اين تازه شامل آنان است كه كم‌تر غم نان داشته‌اند وگرنه همين فرصت پرسه‌زدن در اين وادی‌‌ها را هم نيافته‌اند.

 

اين ذهنيت مشوش و زيستن در وادی حيرت، صلابت فكری و حيات فرهنگی ما را تهديد می‌كند. نمی‌خواهم مثل پيرمردها بگويم «از ما كه گذشت» ولی وقتی شرايط آشفته‌ی نظام تعليم و تربيت و حتا آموزش عالی را از دور و نزديك مرور می‌كنم كم‌تر بارقه‌ای در دلم كورسو می‌زند. جوان‌تر كه بودم غزلی گفته بودم با اين مطلع:

 

طوفان سنگ می‌رسد از ره، دعا كنيد

فكری‌ به‌حال آينه‌های رها كنيد

 

می‌ترسم از رسيدن روزی كه عشق را

قربانی تغافل اين‌روزها كنيد

 

...

و  اين‌گونه تمام می‌شد:

 

از من گذشته بشكنم، از بس شكسته‌ام

فكری‌ به‌حال آينه‌های رها كنيد

 

و حرف آخر!

 

روزی خدا نكرده در اين شوره‌زار مهر

عاشق اگر شديد، مرا هم دعا كنيد!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

یکشنبه 11 تیر1385

 

 

چند سال پيش بود كه جمعی جوان، نشريه‌ی ادبی پرباری آماده‌ی انتشار كرده ولی پشت سد حراست يك سازمان متوقف شده بودند. جدای از محتوا، مشكل روی جلد هم داشتند. پيشاپيش می‌دانستند كه عكس فروغ و شاملو و نيستانی و... را نمی‌توانند كار كنند. به‌همين خاطر دنبال چهره‌های موجه – البته با استانداردهای حراست- می‌گشتند و عاقبت ابتدا به سپهری و بعد هم به هوشنگ ابتهاج رسيده بودند! با ريشی بلند و دوشاخه كه به تصوير رستم پهلو می‌زد. اما انگار آن‌ها هم دست اينان را خوانده و به ريش نداشته‌شان خنديده بودند. (شاعرانی كه قبل از انقلاب پست و مقامی نداشتند و زندان هم رفته بودند، تكليفشان معلوم بود چه برسد به مدير موسيقی راديوی طاغوت!)

 

الغرض! حالا كه عكس‌های ه.الف سايه را در ادب‌نامه‌ی «سايه‌ی ابتهاج» ديدم ياد آن دوستان بی‌ذوقی افتادم كه نگذاشته بودند چنين سيمای جذابی، زينت جلد مجله شود. چيزی شبيه اين هيات را در عكس‌های استاد محمدرضا حكيمی هم ديده‌ام. پيرانی خوش‌تيپ با هيبتی اسطوره‌ای كه بهترين بهانه‌اند برای اين‌كه كم‌تر آرزوی جوان‌مرگی كنيم!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

چهارشنبه 30 فروردین1385

 

عدم قطعیت

بي‌مقدمه از اصل عدم قطعيت هايزنبرگ پرسيد. انگيزه‌اش را نفهميدم و البته دليلي هم براي كنجكاوي وجود نداشت. با اين وجود مشخص بود كه عدم قطعيت، پيش از آن كه من برايش از موج و ذره و اندازه‌حركت و موقعيت بگويم، جانش را احاطه كرده است. آن‌چه من از اين اصل برايش می‌گويم در چارچوب چند تعريف فيزيكی‌ و فرمول رياضی خلاصه می‌شود اما اگر می‌دانست چه غولی پشت آن خوابيده، شايد هرگز سوال نمی‌كرد.

 

اولين بار وقتی در درس شيمی معدنی با «عدم قطعيت» آشنا شدم، گمان نمی‌كردم كه سال‌ها بعد، يقه‌ام را بگيرد. فهم اين اصل در حوزه‌ی فيزيك و رياضی‌ چندان پيچيده نيست اما كار وقتی دشوار می‌شود كه وسوسه‌ای وحشتناك، آن‌را به بسياری چيزهای ديگرت تعميم می‌دهد و نمی‌شود جلويش را گرفت. وحشتناك‌تر از آن وسوسه، گريختن از آن است.

 

عدم قطعيت بر يك ناممكن بنا شده است. ظاهر رياضی‌اش اين است كه عدم قطعيت در اندازه‌گيری موقعيت الكترون (ذره)،‌ ضرب‌در عدم قطعيت در تعيين اندازه‌حركت آن، هرگز نمی‌‌تواند كم‌تر از ثابت پلانك شود. بيان ديگر اين اصل درباره‌ی انرژي و زمان است. يعنی حاصل‌ضرب عدم قطعيت انرژی و عدم قطعيت زمان، عدد ثابتی (ثابت پلانك) است. می‌شود اين‌طور نتيجه گرفت كه اگر انرژی يك سيستم را به‌دقت زياد بسنجيم –به‌نحوی كه عدم قطعيت انرژی بسيار كوچك باشد-  عدم قطعيت زمان بسيار بزرگ خواهد شد.

 

اولين تركش عدم قطعيت، وقتی به حوزه‌ی علوم انسانی‌ مي‌رسد، اين است كه عبارت‌ها غيرقطعی می‌شوند و استدلال‌ها تقريبی! منطق سياه و سفيد، درهم ريخته می‌شود و عليت قربانی می‌گردد و اين می‌دانی‌ يعنی‌ چه؟

 

دوباره نگاهش می‌كنم. هنوز گيج و منگ است. نفهميده چه بلايی‌ دارد سرش می‌آيد! نمی‌داند درد شكاكيتی‌ كه بايد بكشد چه طعمی‌ دارد. نوش جانش!  ولی دلم برايش غنچ می‌رود. او و هم‌نسلانش، عطش وحشتناك دانستن دارند. برايشان خوش‌حالم كه  لااقل ساده‌لوح و  زودباور بار نمی‌آيند و البته دلم برای آنانی كه در آينده بايد پاسخ اين نسل را بدهند می‌سوزد.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

کتیبه


 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.