تبليغاتX
كتيبه‌
 
پنجشنبه 8 آذر1386

حضرت حروف، غزلی خاطره‌انگیز و قدیمی را از محمدعلی جوشایی منتشر کرده است. خاطره‌هایش را بگذارید برای خودم؛ غزل و حظّش هم مال شما.

ای خونِ ساسانی داغ از ما چه می‌خواهی؟

رستم نمی‌زایند مامان‌هایِ یانکی‌پوش!
(متن کامل)
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 3 آذر1386


آه از این بوسه‌های طولانی
که خودت داده‌ای و می‌دانی!


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 1 آذر1386

بعضی‌ها  اصولا با «شعر» مشکل دارند،
برخی با  «جشن‌واره»،
بعضی‌ها با «جشن‌واره‌ی شعر»،
برخی با «جشن‌واره‌ی شعر رضوی»،
بعضی‌ها با «جشن‌واره‌ی دولتی شعر رضوی»...

در میان این همه مشکل!، جشن‌واره‌ی امسال هم برگزار شد و برگزیدگان معرفی شدند. آقای داور می‌گفت شعرهای امسال قوی‌تر بوده‌اند و برخی از شرکت‌کنندگان مدعی بودند جشن‌واره‌، حال و هوای گذشته را نداشته! الهعده علی‌الراویان!!

متن پارسال را که خواندم، خنده‌ام گرفت از عبارت معترضه‌ی «در اوج گرفتاری». امسال که اصلا بهانه و فرصت حضور، به‌جز ساعتی از مراسم اختتامیه، فراهم نشد. سال به سال، دریغ از پارسال...


1

اولین حبّه را که می‌خوردی، کُفر می‌رفت تا اذان بدهد

دستِ شیطان به تیغِ زهرآگین، فرقِ خورشید را نشان بدهد

اولین حبّه را که می‌خوردی، ابن‌ملجم به قصر وارد شد

دست بر شانه‌ی خلیفه نهاد، تا به بازوی او توان بدهد

 

2

دومین حبّه زیر دندانت، له شد و قطره قطره پایین رفت

که از آن میزبان بعید نبود، شهد اگر طعم شوکران بدهد

دومین حبّه را که می‌خوردی، جعده هم در کنار مأمون بود

جگری تکه‌تکه می‌شد تا، تشتی از خون به قصّه جان بدهد

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 30 مهر1386
این رباعی را به هزار و یک دلیل دوست دارم. یک دلیلش این که مال سیدجواد است. سال‌ها پیش برایمان خوانده بود و حیرت کرده بودیم از تازه‌جوانی که بیست را پر نکرده، پخته‌تر از پیرمردها حرف می‌زند. میوه‌ای خودرو که زود رسید و امید که از گزند آفات در امان بماند. وقتی هفته‌ی پیش دوباره خواندش، دوازده سال از آخرین شنیدنش می‌گذشت. چاره‌ای نیست، باید با صدای خودتان بشنوید:

عالم از شش جهت پریشانی نیست
جمعیت در بساط حیرانی نیست
ایمان مفروش کافری کن درویش
این کار دل است، کار پیشانی نیست

(سیدعبدالجواد موسوی)


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 24 مهر1386
دکتر افشین اسدی / بام کویر: بازار ما تشنه‌ی قصه‌های عشقی است. گرسنه است. آرزومند قهرمانانی که شب‌ها در سریال‌های مرصع و صبح‌ها در نشریات ملون تحویل بازار می‌شوند. مشتری این بازار نسل جوانی است که آرزوهای دست نیافته‌اش را در قصه‌های عشقی دو آتشه جست‌وجو می‌کند و دغدغه‌‌های گرامی‌اش را با دلخوشی وصف‌العیش، نصف‌العیش  ویران می‌کند.
دل باختگان این سرزمینِ محکوم به عشق، سوداهایشان را در وجود قهرمانانی می‌بینند که صبح‌ها در روزنامه‌ها متولد می‌شوند و شب‌ها درسناریوهای تلویزیونی می‌میرند. می‌گویی نه؟ یک مقایسه‌ی سرپایی از آمار فروش کتاب‌های عشقی؛ صدهزار جلد؛ با جلد‌هایی که انگار در آرایشگاه‌ها چاپ می‌شوند. کتاب‌های فرهنگی، فوقش پنج هزار جلد...
بیا تا فروش مجلات فرهنگی و ملون، نگاه کن به ردیف بدهکاری و طلبکاری آن‌ها و ببین مال کدام شلوغ تر است
بگیر تا آمار پر بیننده‌ترین سر یال‌های تلویزیونی و جذاب‌ترین آن‌ها، انگار عاطفه‌ی جنسی ما  در کهن‌سالی هم هنوز بالغ نشده است. اگر گذرت به دورترین ساندویچ فروشی‌های محروم‌ترین شهرهای استان بیافتد، تصویر نقش آفرینان مونث، مثل کاغذ دیواری همه جا را پوشانده. این‌ها تمام تعبیر ما از واژه‌های «عشق» و«زیبایی» شده است. جسارت و جرات هم نداریم در آب فرو رویم و مرواریدی صید کنیم. گوهرها را گذاشته‌ایم و دل خوش کرده‌ایم به سنگ‌ریزه‌ها...
دریغا! اگر«اهمیت» در نگاه ما بود، همان سنگ‌ریزه‌ها را هم می‌شد تبدیل به مروارید کرد
. پس عجیب نیست که سناریوهای‌مان را هم‌سطح عاطفه‌های نا‌بالغ کنیم و به انتقام جوانی‌های نا‌کرده، معشوقه‌های سریالی را یکی‌یکی غرق در خون ببینیم؛ آنهایی که شاید تنها جرم‌شان این باشد که«روسری آبی» ندارند...
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 24 مهر1386
تشخیص آدم‌هایی که می‌خواهند حرفی را بزنند و نمی‌زنند یا نمی‌توانند بزنند کار دشواری نیست. کافی است به لب‌هایشان نگاه کنی؛ می‌لرزد و در مقاطع متوالی دهانشان باز بسته می‌شود، بی‌صدا.  نگاه می‌کنند اما گوش نمی‌کنند. گردش پریشان سر و گردن هیچ منطقی ندارد؛ نه منطق گفتن و نه منطق شنیدن؛ همه‌اش حدیث بی‌قراری است.
راه دیگری هم هست، یعنی بود... این‌که شنبه شب بنشینی پای برنامه‌ی پردیس شبکه دو و علی نصیریان را تماشا کنی ... پیرمرد بی‌قرار تر از حاج یونسِ این روزها بود. تعارف بود و حرف‌های قشنگ  تکراری که ناگهان فوران کرد، وقتی که مجری برنامه ـ سید جواد یحیوی ـ پرسید: «استاد! شما مساله‌ی حاج‌یونس را عشق می‌بینید یا انحراف؟» انگار کبریتی به خرمن استاد زده باشد، حدیث بی‌قراری جاری شد: 
 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 20 مهر1386
اگرچه تامل در خویش، برکات زیادی دارد، اما در عین حال، هنگامی که خود را در کانون توجه خود قرار می‌دهی و بیش از حد بر خرده‌ریزهای زندگی روزمره متمرکز می‌شوی، همه چیز در عالم به حاشیه‌ی تو بدل می‌شوند. آدمی یک‌باره غفلت می‌کند از این‌که جهان با همه‌ی بی کرانگی‌اش، در حاشیه‌ی یک تیله‌ی کوچک فلزی آرایش داده شده است. تیله از آن سو به این سو می‌غلتد و جهان نیز در خیال خام آدمی، حول و حوش این تیله‌ی آهن‌ربایی، چهره عوض می‌کند. (+)
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 5 شهریور1386



یک خبر چندخطی را نشانم داد. ناصر دوباره طلای جهانی ریاضی گرفته است. این‌بار اما در کسوت یک دانشجوی شریف! شماره‌ی همراهش را هم داد. گفت: من زنگ زدم جواب نداد. شما امتحان کن. جواب مرا هم نداد. چند لحظه بعد زنگ زد: من ناصر طالبی‌زاده هستم، شما؟ و وقتی احوال‌پرسی‌ها تمام شد، پرسیدم: چرا جواب نمی‌دادی؟ با کمی مکث گفت: داشتم وضو می‌گرفتم.
- کجایی؟
- مسجد جامع.
- نمازت را بخوان و همان‌جا بمان تا کسی را بفرستم پی‌ات.
به مرتضا زنگ زدم: کجایی اخوی؟
- باشگاهم. فرهاد کاظمی هم این‌جاست! میگه جمعه استقلال را توی آزادی می‌بریم.
- ولش کن. برو مسجد جامع. یکی منتظرته.
رویش را بوسیدم. سال اول دبیرستان، برنز کشوری گرفت. سال دوم طلای کشوری. سال بعد طلای جهانی، سال بعد نفر اول مسابقات انجمن ریاضی کشور و امسال هم طلای جهانی المپیاد ریاضی دانشجویان. احتمالا جزو نخبه‌هاست و حکما ماهی صد و پنجاه تومان را می‌گیرد. یاد بودجه‌ی چهار میلیاردی مس افتاده بودم و فرهاد کاظمی که تغییرات گسترده در تیمش را به نگرانی بابت فرهنگ کرمان ربط می‌دهد. می‌دانید که یک بند از قراردادش این است که دهه‌ی اول محرم را باید برود نوکری آقا. یقه البته خرگوشی باز می‌ماند، فقط رنگش سیاه می‌شود. یاد افتخارآفرینی لاله‌های نارنجی و جوانان رشیدی افتاده بودم که احتمالا هیچ‌وقت دیپلمشان را هم نمی‌گیرند.
مصاحبه که تمام شد، برای اولین بار هوس کردم دستم را بیاندازم دور گردن کسی و عکس یادگاری بگیرم.




 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 29 مرداد1386



«...شهر کرمان را از چندین سفر قبلی‌ام می‌شناختم و آن را از زاویه‌ی معماری و منظر شهری و فرهنگ و کلاس مردم به شدت دوست داشتم. فضای معنوی بی‌نظیر مقبره‌ی شاه نعمت‌الله - تا جایی که من دیده‌ام بزرگ‌ترین و تاثیرگذارین فضای مرتبط با اهل تصوف که هنوز سرپا است - هم لذت بودن در کرمان را تضمین می‌کرد...»

«...کرمان و سطح نیروی انسانی آن و زیرساخت‌های شهری و فعالیت‌های اقتصادی و صنعتی‌اش را که می‌بینم شاهد دیگری - در کنار اصفهان - برای یکی از حدسیاتم می‌یابم. حدسم این است که پیش‌رفت‌های بین سال 68 تا دو سال قبل کشور، فاصله‌ی تهران و شهرستان‌ها را تا حدی کاهش داده که بشود در شهرهای درجه دوم ایران هم حداقلی از زندگی فعال و حرفه‌ای بنا کرد. من که خودم بزرگ شده‌ی ارومیه (شهری در حد و اندازه‌ی کرمان) هستم به خوبی تفاوت فضای فعلی و فضایی که خودم در آن بزرگ شدم را حس می‌کنم.» (+)

این‌ها را من ننوشته‌ام که بخواهم به جانب‌داری از زادگاه متهم شوم.  دفعه‌ی اول که آقا حامد نظرش را درباره‌ی کرمان گفت، به حساب تعارف و آداب میهمانی گذاشتم اما بعد از سفر سومش باورم شده که ایشان در بیان اظهار نظرهایش زیاد اهل ملاحظه و تعارف نیست.

از اظهارات آقا حامد دو برداشت متفاوت داشتم. اولی در حوزه‌ی روابط  مجازی و ارتباطات وبلاگی‌ست. اگرچه هیچ‌گاه از روی نوشته‌های افراد، قضاوتی درباره‌ی شخصیت‌شان نداشته‌ام اما چون تنها مرجع ما برای قضاوت در باره‌ی دوستان نادیده است از آن گریز و گزیری نیست و همین، گاه ما را سخت به خطا می‌اندازد. پارسال که دوست عزیزی دعوت کرد برای دیدن حامد به هیرسا برویم مخالفت کردم و بعدا به خودش هم گفتم که می‌ترسیدم شخصیت واقعی‌اش ذهنیات مثبت مرا درباره‌اش به هم بریزد. من با شخصیت وبلاگی و  مطالب اقتصادی‌اش راحت بودم و استفاده‌ام را می‌بردم و حیف بود که با دیدنش آن‌ تصویر ذهنی خوش‌‎آیند خدشه‌دار شود. همان بلایی که سر تصوراتم از محبوب بزرگ دوران نوجوانی‌ام حضرت شجریان آمد و بعد از زیارت و گپ و گفت با ایشان، تا مدت‌ها نتوانستم آواز آسمانی‌اش را گوش دهم. عاقبت، زمانه و دیدار دیگر هنرمندان به همراه اصل عدم قطعیت، قانعم کرد که ایشان عزیز است و وجودش غنیمت.

خوشبختانه، زیارت چندباره‌ی آقا حامد نه تنها تکرار تجربه‌ی قبل نبود بلکه وجوه خوش‌‎آیند دیگری از شخصیتش را برایم رو کرد. بر خلاف فیگور خشک و علمی توی وبلاگ –آن‌جا که پای اقتصاد در میان است- بسیار خوش‌مشرب، خوش‌رو و مطلع درباره‌ی ادبیات و هنر و موسیقی و مخصوصا آشپزی! یافتمش و این‌ها همه، خاطرش را خواستنی‌تر کرد. توی سفر آخر، وقتی برای بار اول وارد اتاقم شد و کتاب‌خانه را دید، بی‌درنگ پرسید: «اتاقتان را اجاره می‌دهید؟!» کتاب‌ها را که مرور می‌کرد، گل از گلش می‌شکفت. فکر هم نمی‌کنم بتواند هیچ‌گاه این شیدایی‌اش به خواندن را پنهان کند.

برداشت دیگرم از اظهارات ایشان، درباره‌ی زندگی در شهرهایی نظیر کرمان است. این‌که اعتراف کرده‌ام از تهران خوشم نمی‌‎آید دلیل نمی‌شود که عاشق زندگی در کرمان باشم اما آلترناتیوی هم –حداقل در داخل کشور- نیافته‌ام. در آخرین سفرم به تهران، از 20 ساعت حضور، حدود 6ساعت از وقتم در تاکسی گذشت و فقط توانستم در دو جلسه‌ی به‌دردبخور شرکت کنم. به تعبیر دوستمان شاید اگر عوامل کشنده‎ی زمان در شهری چون پایتخت ناتوان‌تر می‌شدند، یکی از گزینه‌های خوب برای زندگی می‌شد. از دو متغیر موثر «خاک» و «خون» نیز که بگذریم، می‌شود به مدد فناوری‌های اطلاعات و ارتباطات و البته شرکت هواپیمایی‌ای مثل ماهان، بخش بزرگی از کاستی‌های زندگی در شهرهایی مثل کرمان را جبران کرد.




تکمله:
پست‌های اخیر عمدتا به حدیث دیگران و ذکر خوبی‌هایشان اختصاص یافته. برای من همان‌قدر که در مواجهه با صاحبان و اصحاب و اعوان قدرت، تمجید و زبانم لال تملق، ذنب لایغفری است، تعریف و تمجید از شاعران و نویسندگان و اهل علم و هنر و ذکر خوبی‌هایشان خوش‌آیند و دل‌خواه است.

مشکل تاریخی و شاعرانه‌ای هم با تهران دارم. همت را به سمت غرب می‌رفتیم که دوستی تهران‌نشین زنگ زد. بحث به تهران که رسید گفتم: «عزیز دلم! همان مخنثی که 20هزار جفت چشم از اجداد ما در آورد، ده شما را پایتخت این مملکت کرد.» که ناگهان متوجه‌ی راننده‌ شدم که خیره نگاهم می‌کند. شرم‌زده گفتم: «ببخشید...» گفت: «می‌خواستم بگم دمت گرم...»


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 25 مرداد1386



پیش‌تر وعده کرده بودم از «فراموش‌خانه» بگویم. فراموش‌خانه اسم یک ستون است که زیر سقف «بام» برآمده. صاحبش وسواس بسیار دارد برای نوشتن و همین وسواس، خاصش کرده است. خاص بودن در مقام ارزش‌گذاری منظور نیست. به‌تر و بدتر بودن را بگذاریم برای همان‌ها که قدر کلمات را نمی‌دانند. خاص است چون لهجه‌ی خودش را دارد. چون آدم خاصی می‌نویسدش. یک پزشک که فوتبال را خوب می‌فهمد و سینما را. و گاه که به دل رمان و ادبیات می‌زند چشم را خیره می‌کند. صمیمی است. ادا در نمی‌آورد. چند دقیقه که هم‌صحبتش شوی می‌فهمی که بیانش هم خاص است و این خاص بودن و صمیمی بودن در این روزگار پرنیرنگ و مقلد ارزش‌مند است. وقتی از فوتبال می‌گوید برقی در چشمانش می‌جهد که نمی‌گذارد فراموش کنی حافظه‌ای دقیق و ذهنی منظم، به‌جای تحلیل‌های آبکی، برایت پرونده رو می‌کند.
چند وقتی است که به همه چیز سرک می‌کشد. لحظاتی می‌رود توی اتاق، در را می‌بندد و بعد با صفحه یا صفحاتی برمی‌گردد. این‌بار از رشد 12درصدی طلاق در سال85 گفته است. یک‌بار دیگر فراموش‌خانه را این‌جا می‌آورم تا بلکه به رگ غیرت برخی عزیزان بربخورد و  سایت را زودتر راه بیاندازند.

شرقِ محکوم به عشق
دکتر افشین اسدی

انتخاب اول در شرقِ محکوم به عشق، همیشه انتخاب آخر نیست، انگار! پس در این شرایط هر انتخابی، چه اول و چه آخر، نه تنها هولناک است و گاهی بسیار مایوس‌کننده، که حتی خیانت‌بار هم هست؛ خیانت به خود و دیگری... ناآگاهی، جبر اولیه، تغییر نیازها، فاصله‌‌ی واقعیت و خیال، مقتضیات زندگی جدید، همه و همه «شرایط» را عوض می‌کنند. تغییر شرایط آدم‌ها، اصل عدم قطعیت را پررنگ‌تر می‌کند؛ گویی هیچ قراری، قرار نیست ابدی باشد. این را افزایش 12درصدی آمار طلاق در سال 85 هم فریاد می‌زند...

روز اول، خیال می‌کند که نیمه گمشده‌اش را از پس سالیان هجران، یافته؛ خنده‌ها از پس خنده‌ها. نوعی همزیستی مسالمت‌آمیز احمقانه؛ بخور، بخند، بخواب، بنویس، حماقت بگستر، حماقت بپذیر، بی‌آن‌که همدیگر را برنجانی؛ یک‌جور بازی من راضی، تو راضی... روزهای عسل‌خوری کم‌کم جای خود را به شب‌بیداری‌های بدون حوصله می‌دهند و آدم‌هایی که هر روز کم‌تر دلشان برای هم تنگ مي‌شود. فاصله‌هایی که از  مریخ ‌تا ونوس هم بیشتر است. نفس کشیدن در این فضا سخت است؛ از ناامیدی مغز آدم می‌شود شبیه آسمانی توفانی با ابرهای سیاه و سنگین که نه می‌دوند و نه می‌بارند! این وقت‌هاست که یک «اتفاق» ساده اما همیشگی، سر می‌رسد تا مسیر قطار زندگی را عوض کند؛  سوزن‌بان با بی‌رحمی ریل‌های «عشق» و «طلاق» را جابه‌جا می‌کند...

یک مثال واضح‌تر:  ایلیا حالا دیگر شب‌ها دیر می‌خوابد! بهانه‌ای نیست جز این‌که ایلیا دلش برای پدر تنگ می‌شود و هر شب می‌نشیند تا تصویر پدر را تماشا کند. مادرش اما، تصاویر را هم طلاق داده است...

چند سال قبل که هنوز درهای آسمان باز بود، قلب‌های پهناور آن‌ها در غار تنهایی هم‌دیگر را یافته بودند؛ بچه‌های خانه‌ی سبزینه، هنوز در خاطره‌هایشان، تجسم عشق‌های جبروتی را در وجود این دو می‌بینند. اما حالا، بانوی جدید در راه خانه است. بانویی که ملودی  از کرخه تا راین، دیوانه‌اش می‌کند، مثل هر چیز دیگری که بوی قهرمان آن فیلم را داشته باشد...

 آدم‌ها گاهی قاتل خویش‌اند و گاهی قربانی خویش، گاهی قاتل دیگری‌اند و گاهی قربانی دیگری...
خلق شدن
نفس کشیدن و گریستن
و یک روز بیدار شدن برای دیدن نور؛ دنیا
و آن‌گاه تبسم کردن برای این‌که بتوان گریست
و رشد کردن و دانستن و بودن و داشتن
و از دست دادن و رنج بردن و هراس
و هرچه را فراموش کردن آن‌گاه که عشق می‌بینی
و آن عشق را زیستن تا مردن
و رفتن برای آن‌که فعل را تا نهایت صرف کنی

وینیسیوس دمورائس ـ شاعر برزیلی

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 25 مرداد1386



راه پشت بام


مهدی محبی کرمانی

نام بام‌کویر، نام وسوسه‌انگیزی شده است. آن هم توی جماعتی که محتوای هر چیزی را پشت نام آن می‌‌جویند. یکی اسم پسرش را گذاشته بود؛ قدرت! می‌ترسید بغلش کند؟! خود کویر اصلا وسوسه‌انگیز است و بام آن بیش‌تر. این که دو جزء این عنوان چگونه کنار هم قرار گرفته‌اند، نه به تعمد صاحب‌امتیاز بوده است، نه البته به تصادف. این روزها، عناوین ثبتی شرکت‌ها و موسسات همه این‌جوری در می‌آیند! دنبال هر نامی که می‌روی آخر سر یک کلمه‌ی «گستر»، «نگار»، «پرتو» و چیزی توی این مایه‌ها به اسم اصلی اضافه می‌کنند و می‌دهند دستت که بروی ثبت کنی و بدین گونه است که در نهایت عنوانی خلق می‌شود که هم در شکل و هم درمحتوا، غیرقابل توجیه است. و از این نمونه‌ها بسیارست، آگهی‌های ثبت شرکت‌ها و موسسات جدید را نگاه کنید، حساب دستتان می‌آید. حالا اگر پیش‌دستی کردی و پسوند و پیشوندی از نوع«کویر»، «مکران»، «جنوب‌شرق»، «کارمانیا» و... اضافه کردی که به «پرتو» و «نگار» دچار نشوی، زهی سعادت و گرنه تا به انحلال، باید با ترکیبی بسازی که هزار معنی و تفسیر می‌سازد و جوابش را هم تو باید بدهی! عین «بام‌کویر» که هم باید جواب کویرش را بدهی هم بامش را! کویر وسوسه‌انگیز است و پرمخاطره، اگر که راهی در آن نیابی، باشکوه است، شگفت‌انگیز و بی‌نهایت و این را کسانی مي‌گویند که نمی‌توانند چیز دیگری در ستایش آن بگویند، از برهوت بی‌آب و علفی که چیزی هم از دل آن در نمی‌آید، چگونه می‌توان یاد کرد که به اهل آن برنخورد! بام هم همین‌طور وسوسه‌انگیز است، فصل مشترک آسمان و زمین است. روی آن باید با احتیاط راه بروی و مواظب باشی که سقوط نکنی، اگر افتادی، دیگر فرقی نمی‌کند از این سر بام باشد، یا از آن سر بام
!  هرچند این سرش ممکن است سرما باشد و آن سرش گرما؟! عنوان بام کویر این چنین وسوسه‌انگیز شده است، طوری که تازگی‌ها خیلی‌ها به صرافت کشف شگفتی‌های آن افتاده‌اند؟! از روی بام می‌گویند، از پشت‌بام، از راه بام و از دل بام. و این چیزهایی است که می‌بینیم، شنیده‌ها حالا چندان جدی نیست، ما حرف‌ هوایی خیلی می‌زنیم، همین که راه پشت‌بام ما نردبانی علنی است، جای شکرش باقی است. وگرنه هستند کسانی که بخواهند از راه پشت‌ »بام» هم سر در بیاورند و همه هم الحمدالله خودی هستند!

توی خانه‌های قدیمی، راه پشت‌بام، یا به قول خودمان «رابون» کاربردی بیش از یک مسیر ارتباطی برای دسترسی به پشت‌بام خانه داشت، از رابون که بالا می‌رفتی نه به پشت بام خانه‌ی خودت که تقریبا به تمام پشت‌ بام‌ها دسترسی داشتی. یک مسیر پلکانی دورافتاده، تنگ و تاریک و بدون زاویه‌ی دیدی به بیرون، البته مي‌تواند جای خوبی برای کارهایی باشد که باید دور از چشم دیگران اتفاق بیافتد. و به همین دلیل رابون‌های خانه‌های قدیمی، جای شیطنت بچه‌های خانه بود. تقریبا بیشتر خلاف‌های بچگی‌ ما، توی همین رابون اتفاق می‌افتاد و این چیزی بود که پدر و مادرها و بزرگ‌ترهای خانه بهتر می‌دانستند و بیش‌تر هم مراقب آن بودند ـ بچه‌ها خیلی وقت‌ها سرشان را زیر برف می‌کنند‌! ـ در واقع بیشتر تولیدات «گو زمینی» ،«فانوس طیاره غارغارو» و حتی تقلب‌نویسی‌های روی دست و پا و خوردن شیرینی‌ها و تنقلات سرقتی از گنجه‌ی مادربزرگ‌ها، معمولا توی همین رابون‌ها صورت می‌گرفت. احتمالا رابون کاربردهای دیگری هم داشت که من تجربه نکرده بودم! بماند که رابون اما راه‌ گریز‌های اضطراری هم بود، بیشتر هنگامی که بزرگ‌ترهای خانه‌ در را می‌بستند که بچه‌ها درنروند تا سرفرصت به حسابشان برسند! این‌جور وقت‌ها، رابون تنها راه فرار و سردرآوردن از پشت‌بام و خلاصه فرودی اضطراری از روی دیوار خرابه‌ای یا پناه بردن به خانه‌ی دایی و عمه و خاله‌ای از رابون آن‌ها بود.

یک رفیقی هم داشتیم که توی آن سال‌های دور کودکی، شعرهایش را توی رابون می‌نوشت! بیش‌تر به خاطر این که خانه‌شان شلوغ بود و پدرش چند باری که او را در حال شعر نوشتن توی دفتر جبرش دیده بود، حسابی حالش را جا آورده بود که؛ حیف این کاغذهای نازنین نیست که رویش لاطائلات می‌نویسی؟ ـ آن‌ روزها کاغذ به نسبت خیلی چیزهای دیگر گران بود ـ و راه موفقیت ما هم بیش از آن‌چه که از شعر و قصه بگذرد از جبر و هندسه می‌گذشت، این‌را گفتم که خیال بعضی دوستان را از پشت بام «بام»  راحت کنم. این «بام»، رابون ندارد؟!

ما نسل قلم و کاغذیم، ارتباطمان با ماوس و کیبورد، درست مثل ارتباط یک بچه‌ی یتیم سر به راه با ناپدری است! همین که هنوز در انتخاب بین ماوس و موشواره، کیبورد و صفحه کلید مانده‌ایم، وضعمان را به خوبی نشان می‌دهد! این‌جور وقت‌ها، مادران اصرار دارند که آدم به ناپدری‌اش«بابا» بگوید و خود آدم البته نمی‌تواند کلمه‌ای بهتر از «ناپدری» پیدا کند!

ما مثل نسل حاضر نمی‌توانیم وب‌گردی کنیم، نمی توانیم کامنت بگذاریم، یا از این لینک به آن لینک برویم. دلمان خوش است که یک چیزی را جست‌وجو می‌کنیم. بعد شگفت‌زده هر چه که روی مانیتور دیدیم می‌نویسیم! دنیای رسانه‌ای ما، با دنیای نسل جدید تفاوت‌های اساسی دارد. این‌که بیش‌تر جوان‌های امروز بین رسانه‌های مکتوب و الکترونیک، دومی را انتخاب می‌کنند، همه‌اش به‌خاطر شیوع فرهنگ «پی‌پرلِس» نیست، به نظرم توی فضای مجازی، آدم احساس امنیت بیشتری می‌کند، این‌را در مورد روزنامه‌نگاران جوان مطمئن هستم. طرف حداقل این را مي‌داند که دیگران چوب اشتباهات او را نمی‌خورند. فوقش سایت خودش فیلتر می‌شود و می‌رود دنبال کارش، بی‌هیچ دغدغه‌ای! دیگر  مثل خبرنگار شرق، رنج نگاه شماتت‌بار همکارانش را ندارد. وقتی که خواسته یا ناخواسته سراغ یک معروفه‌ی گمنام می‌رود که اشتهارش فقط توی طایفه‌ی خودشان است! هم‌رزمان و هم‌بزمانش!...

تازگی‌ها توی این فضای مجازی، جریان عظیمی از رشد شگفت‌انگیز یک نسل جدید روزنامه‌نگار را می‌بینی که آدم دلش می‌سوزد که این‌ها چرا نمی‌خواهند ـ و یا نمي‌توانندـ که به صحنه بیایند. حقیقتا این جریان برای من شگفت‌انگیز است، جوانانی که با یک آرمان‌گرایی اصیل، صادقانه و دلسوزانه به رصد مسایل اجتماعی نشسته‌اند و چه زیبا این مسایل را به تحلیل می‌کشند. ارتباطشان اما تنها در لایه‌ای از خودشان است. آدم‌ فکر می‌کند این‌ها دارند هدر می‌روند. حرف‌هایشان در فاصله‌ی صفر تا یک دیجیتال گم می‌شود و دلم می‌سوزد که چرا این‌ها نباید و نتوانند که این حرف‌ها را توی روزنامه‌ها بنویسند. توی کتاب‌هایشان، توی چیزی که لااقل تمام لایه‌های اجتماعی جامعه بتوانند آن‌ها را بخوانند. آیا تمام آرزوهای ما در نهضت سواد‌آموزی فقط معطوف به این بود که جماعت بی‌سواد، سوادی یاد بگیرند که بتوانند نشانی خیابان‌ها را از روی تابلوهای شهرداری بخوانند یا توصیه‌های ایمنی را جدی بگیرند و توصیه‌های ترویج کشاورزی و کریدور سبز را؟ مختصر کنم ما نیاز به عزمی جدی در بازتعریف بسیاری از مفاهیم، در عمق فلسفه‌ی وجودی آن‌ها داریم، نقش سواد، نقش مطبوعات، نقش روزنامه‌نگار، ضرورت‌های اطلاع‌رسانی، جامعه‌ی روزنامه‌خوان و... و البته گیر همه‌ی این قصه‌ به دولت برنمی‌گردد، خود ما هم باید در بازشناسی نقش و مسوولیت‌های اجتماعی‌مان همتی بکنیم، مثلا این که کمی هم از فضای مجازی ـبه رغم تمام امنیت و آسودگی‌اش‌ـ بیرون بیاییم.

...


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 9 مرداد1386



ما بد می‌نويسیم. بسيار بد. فارسی گروه‌های بزرگی از ما در اسفل‌السافلين است. خيلی خوب باشد شکسته پکسته است. به هم ريخته است. کسی که زبان‌اش به هم ريخته است به هيچ نظمی نخواهد رسيد. آشفتگی‌اش درمان نخواهد شد. هر قانونی برای بی‌قاعدگی ذهن و زبان و شناور کردن معانی رهزن مدرنيته است. من باشم بسياری از شاعران را دوباره به کلاس زبان فارسی می‌برم و بسياری از روزنامه‌نگاران و مترجمان را. باور کنيد دلم لک زده است برای خواندن متنی که از خواندن آن حظ کنم. متنی سنجيده و آهسته و خردمند و گزاره‌مند و والا. متنی که ذوق‌زده نيست، عجول نيست، انباشته از همه‌ی حرف‌های عالم نيست، خط دارد و ربط دارد و خوب و پاکيزه نوشته و چيده و ويراسته شده است. متنی که می‌آموزد و از حضور و منزلت خود در جهان آگاه است و وجودش مثل فحشی بر ناصيه‌ی زبان فارسی ننشسته است.
(شعر جدید آقای جامی)


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 1 مرداد1386


گاه پیش می‌آید که امر محتومی را به کسی یادآور می‌شوی که قادر است بر جلوگیری‌اش ولی وقعی نمی‌نهد. می‌بینی که سری به سنگ می‌خورد و ناتوانی از پیش‌گیری. این‌ها مهم نیست. مهم آن است که بعدها قدرت آن را داشته باشی که سرشکسته را سرزنش نکنی و رذیلانه نگویی «نگفتم؟!». مولانا اما دو غزل دارد سخت ملامت‌گر که تنها «نگفتم»هایی است که اذیت نمی‌کند و حرص در نمی‌آورد. بعضی وقت‌ها هم زبان حال‌اند. بعضی ابیات یکی از این دو غزل را گاهی زمزمه می‌کنم:



نگفتمت مَرو آن‌جا که مبتلات کنند؟!
که سختْ دست‌درازند، بسته‌پات کنند؟!

نگفتمت که بدان سوی دام در دام‌ست؟!
چو درفتادی در دام، کی رهات کنند؟!

نگفتمت به خرابات طرفه مستانند؟!
که عقل را هدف تير ترّهات کنند؟!

چو تو سليم دلی را چو لقمه بُربايند
به هر پياده شهی را به طرح مات کنند

بسی مثالِ خميرت، دراز و گرد کنند
کَهَت کنند و دو صدبار کهربات کنند

تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خويش
که کوه قاف شوی، زود در هوات کنند

هزار مرغ عجب از گِل تو برسازند
چو زآب و گِل گذری، تا دگر چهات کنند!

 برون کشندت ازين تن، چنان‌که پنبه ز پوست
مثال شخصِ خيالی‌ت، بی‌جهات کنند

چو در کشاکش احکام راضی‌ات يابند
ز رنج‌ها برهانند و مرتضات کنند



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 11 اسفند1385

 

قبلا وعده کرده بودم قصه‌ى فراموش‌خانه را بگویم. عجالتا متن زیر را هم از فراموش‌خانه بخوانید تا سر فرصت به وعده عمل کنم. ماجراها دارد این افسانه‌ ای‌دوست:

 

 

چشمانش را تابه حال دیده‌اید؟

چشمانش را تا به حال دیده‌اید؟ یعنی این‌که با نوعی حس شاعرانه نگاه کرده‌اید؟ چشمان غمناکی دارد. سایه‌ای از غم همیشه در مژه‌های بلندش نهفته است...


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 4 شهریور1385

 

سلام حضرت باده... سلام حضرت می

 

سلام واژه... سلام ای غزل‌ترین فریاد
سلام حضرت آباد تر! دلت آباد

منم... و واژه... که کم می‌شود حضور کسی
و وقت آن شده حتما به داد من برسی

آهای شاعر خسته کجای کاری های؟
کسی نگفت که ایمان... که دل بیاری؟ های؟

مفاعلن فعلاتن مفاعلن بی وحی
کمی غزل... کمی اندوه و ناله کن، بی وحی

... 

 

يك مثنوی ‌- چارپاره از امیر مرزبان
(متن كامل سروده)

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 4 شهریور1385

 

  

با ديالوگ‌ها، شعرها و ديوانگی‌هايی كه خاص خودش بود گاه، پناه می‌شد در شلوغی شهر. نازك بود و مهربان. می‌خواست سوار بر بال پروانه‌ها، پی‌ آواز حقيقت بدود. با اين‌همه «هلوی خشكيده» دوست نداشت از چله‌ی عمر بگذرد. در ميان اين‌همه تلخ‌مرگی، حضور لطيفش، نسيمی بود كه در جامه‌ی هيچ طريقتی نمی‌گنجيد. شاعران، شاعرش نمی‌دانستند و بازيگران، بازيگرش. اما او هم شاعر بود و هم بازيگر. شاعری كه خودش را می‌سرود و بازيگری كه خودش را بازی می‌كرد. روزگار برای نازكای وجودش، زمخت‌تر از آن بود كه تحملش كند. جنون‌مند و عاشق‌پيشه زيست و عاقبت در مه گم شد. در حضورش هيچ‌گاه جدی نگرفتيمش، بعدش هم. اما لحظاتی پيش می‌آيد كه ايمان می‌آوريم زندگی بدون نازی، چيزی كم دارد. ندارد؟

 

 

يك گزارش شاعرانه از شهرام فرهنگی درباره‌ی حسين پناهی كه ايهامش از روتيتر آغاز می‌شود: «دو سال است كه پناهی نيست»

 

دو سال است كه پناهي نيستحسین پناهی، هیچ كس نبود؛ نه نویسنده، نه شاعر، نه بازیگر. او تمام رازهایش را یك جا حراج كرد. فقط همین، فقط «حراج كردم همه‌ی رازهایم را یك جا/ دلقك شدم با دماغ پینوكیو و بوته‌ی گونی به جای موهایم...»

 

«حسین برای بازی در یك گل و بهار، مرحوم مقبلی را انتخاب كرده بود. پرسیدم چرا؟ گفت: چون سیب را با پوست می خورد.»

 

«زمانی كه حسین در حوزه‌ی علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل‌اش ایستاد و گفت: تمام دارایی‌ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله‌ی موش افتاده، تكلیف چیست؟ حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی‌اش همان كوزه‌ی روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت: به اندازه‌ی یك قاشق از دور فضله‌ی موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه‌ی روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست، كیسه‌های خوب داشته باشی؟ مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس‌هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده‌ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره‌های آب كه از كیسه‌های ماست می‌چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد.»

 

«سال ۱۹۹۸ وقتی تیم ایران، استرالیا را برد و به جام جهانی رفت، ما همه یك جا جمع شده بودیم و بازی را تماشا می‌كردیم. آن زمان تمام دارایی حسین ۱۰۰ هزار تومان بود. در هیجان احساسات، آن‌قدر ذوق زده شده بود كه تمام پول را به هركس از راه رسید، بخشید.»

 

«همیشه در این كهكشان راه شیری دنبال یك نازی می‌گشت. كسی كه عاشق باشد و با او از گزند باران‌های سمی روزگار، زیر چتر پناه ببرد. اما هرگز نازی نیامد... آخ اگر نازی آمده بود. آخ اگر رویا، تنها یك نام از دایره‌المعارف بی‌پایان نام ها نبود. روز، روز زندگی با نازی كه نبود، گذشت تا روزی كه یك شعر، دیگر رویا نبود: «... و این چنین شد كه پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم.»

 

(متن کامل)

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 31 مرداد1385

 

دل‌تنگ ایمان محمدی‌ام

 

نوشته‌های دكتر محمد جواد غلام‌رضا كاشی را (با اسم ايشان می‌شود برای چهار پنج بچه شناسنامه گرفت!) فراتر از خط‌ و ربط‌های سياسی‌اش دوست دارم. جان دردمند و روح بی‌قراری دارد كه جذبت می‌كند. من ديگر مدت‌هاست كه شيفته‌ی شخصيتی نمی‌شوم اما خيره‌ی لحظات ناب و حسادت‌آميز برخی‌شان چرا. زاويه‌ی ديدش خلوت دنجی است كه برخی نيمه‌شب‌هايم را ميزبانی می‌كند.

 

«ایمان عصر وصل، ایمان عصر هجران» بهانه‌ی قشنگی بود برای سلام به ايشان و دغدغه‌هايی كه از روزگار هجران می‌گويد:

 

... دلتنگ ایمان محمدی‌ام. اما نمی‌دانم از حصر این عقلانیت این جهانی چگونه می‌توان گریخت. به ویژه آن‌که به‌جد بر این باورم که اصولاً عقل یک اعتقاد و نحو خاصی از ادراک نیست. عقلی که از آن سخن می‌گویم، طوری از زندگی است که در سرشت مناسبات دنیای جدید تافته شده است. ما با این عقل، اندیشه نمی‌کنیم، بلکه در جهان این عقل زندگی می‌کنیم.

گاه احساس می‌کنم، سرشت ایمان در دوران حیات پیامبر بیشتر از نوع وصل بود. تسلیم به اراده و حکم خداوند در روزگار وصل معنای روشنی دارد. اما شاید سرشت روزگار ما هجران است. خداوند نوری درمیان انوار راست و دروغ نیست، خداوند دل‌گرفتگی در درون تاریکی‌هاست. نمی‌دانم در روزگار هجران، تسلیم به اراده‌ی او اصولاً به چه معناست؟ (متن كامل)

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 16 مرداد1385

 

سیاست تلویزیون جمهوری اسلامی و فاکس‌نیوز مثلا درباره‌ی سید حسن نصرالله یکسان است. هر دوی این‌ها تعمد دارند از این آدم لب‌خند و شوخی و ملایمت پخش نکنند. تصویر غالبی که از این آدم نشان می‌دهند مشت گره کرده و فریاد است. در حالی که نصرالله اصلا آدم شوخی است. در صحبت‌هایش همیشه لب‌خند می‌زند. می‌خندد و چیزی می‌گوید که دیگران بخندند. اما این تصویر نصرالله، غیرمجاز است. نصرالله باید خشن باشد. باید النصر بالرعب باشد.

 

یادم هست پخش مستقیم مراسم معاوضه‌ی اسیران لبنان و اسرائیل را تلویزیون خودمان نشان می‌داد. کسی هم‌زمان صحبت‌های نصرالله را ترجمه می‌کرد. همه را ترجمه کرد تا رسید به آزادی نسیم نسر. نسیم نسر یک یهودی لبنانی است که اسرائیل زندانیش کرده و آزادش نمی‌کند. او را و سمیر قنطار و یک نفر دیگر را نگه داشتند تا با رون آراد معاوضه کنند. سید حسن گفت نسیم نسر هم مثل من لبنانی است و نسر است (مثل من که نصر ام) و مثل من از حقوق یک شهروند لبنانی برخوردار است و باید بتواند آزاد در کشور خودش زندگی کند. این صحبت چند دقیقه طول کشید و در تمام این مدت مترجم محترم هیچ کلمه‌ای از حرف‌ سید حسن را ترجمه نکرد. بالاخره تشخیص ایشان این بود که او بی‌جا می‌کند خودش را با یک یهودی مقایسه می‌کند و آبروی اسلام و مسلمین را به خطر می‌اندازد.

 

این سید حسن نصرالله را تلویزیون ما و فاکس‌نیوز نمی‌پسندند. سید حسنی را می‌پسندند که مشت‌هاش گره کرده باشد، صدایش خشن و گرفته و در حال فریاد زدن.

 

(متن کامل)

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 9 مرداد1385

 

لبنان و فلسطين: لاالجملی و لاالناقتی!

 

عنوانِ اين صحبت، ضرب‌المثلی است عربی. عرب‌زبان وقتی نسبت به مساله‌اي بلاموضع باشد و بي‌بهره از او بخواهند تا برابر آن مساله موضع بگيرد، چنين مي‌گويد: اين نه شترِ من است و نه ناقه‌ی من! گويا اين ضرب‌المثل گوشه چشم و تلميحی نيز داشته باشد به حكايتِ عبدالمطلب كه به عام‌الفيل به نزد ابرهه رفت و در حالي كه قوم منتظر بودند تا وی ابرهه را از ويران نمودنِ كعبه برحذر دارد، از ابرهه شترانش را طلب كرد كه سپاه به يغما برده بود... وقتي قريش و حتا خودِ ابرهه با وي محاجه كردند و دليل خواستند از رفتارِ او، عبدالمطلب چنين پاسخ داد كه:

انا رب الابلين و لهذا البيت رب...

من پروردگارِ شترانِ خويشم، اين خانه نيز پروردگاري دارد...

 

و البته در اين عبارت كه شايد در آن مقام به تدبير الهی لازم می‌نمود تا معجزه‌ی ابابيل واقع شود، می‌توان قياسی سقيم پيدا كرد براي شانه خالي كردن از بارِ مسووليت. حكمتِ ظريفي كه پارسی‌گويي آن را به شعر در آورد:

عبدالمطلب ار شترانش نجات داد

پورش رسول، جنسِ شتر را زكات داد

 

به هر رو امروز نيز كسانی هستند كه در مواجهه با مساله‌ی لبنان و فلسطين، بانگِ «لاالجملي و لاالناقتی» سر می‌دهند. اين قضيه البته در ميانِ روشن‌فكرانِ خاورميانه كم‌تر به چشم می‌خورد. روشن‌فكرانِ خاورميانه عمدتا نسبتِ صحيحي با مساله‌ی فلسطين برقرار می‌كنند‍؛ خاصه روشن‌فكرانِ معارض با حكومت‌ها، كه با توجه به مواضعِ بزدلانه‌ی اغلب كشورهاي منطقه، حتا به واسطه‌ی موقعيت ژورناليستیِ روشن‌فكری نيز مجبورند سرِ هم‌دلی داشته باشند با مساله‌ی فلسطين...

 

(متن کامل سخنان رضا امیرخانی) 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 27 تیر1385

 

آيا بيدل ايرانی است؟

 

در حالی که سال‌های سال‌، شعربیدل درس شبانه و ورد سحرگاه فارسی‌زبانان خارج از ایران بود، در این ‌کشور نام و نشانی از او در میان نبود و ادبای رسمی و غیررسمی حتی در حد یک شاعر متوسط هم باورش نداشتند. آنان هم که گاه و بیگاه در حاشیه‌ی سخنانشان حرفی از او به میان می‌آوردند، شعرش را نمونه‌ی ابتذال می‌شمردند و مایه‌ی عبرت‌.

 

پیش از این بسیار کسان کوشیده ‌اند توضیح ‌دهند که چرا چنان شاعری در چنین سرزمین ادب ‌پروری گمنام ماند. هرکسی از ظن‌ّ خود یار این موضوع شده و علتی را مطرح کرده ‌است‌. گروهی غموض و پیچیدگی شعر بیدل را عامل اصلی دانسته‌اند، گروهی تفاوت زبان فارسی دو سرزمین را و گروهی مکتب بازگشت و...

 

نگارنده‌ی این سطور، چنین می ‌پندارد که هیچ یک از این عوامل به تنهایی نمی‌توانسته‌اند تعیین‌کننده‌ باشند. مجموعه‌ی این‌ها دخیل بوده و در کنار این‌ها، یک عامل مهم و مغفول‌‌مانده‌ی دیگر هم وجود داشته است که اینک به تفصیل، از آن سخن خواهیم ‌گفت ‌. پس نخست باید نارسایی توجیهات بالا را فرا نماییم و آنگاه‌ ، به نکات نگفته‌ای که در میان بوده است‌، برسیم‌.

متن کامل

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 26 تیر1385

 

مطلبی كه در ادامه می‌آورم، در نشريه‌ی اينترنتی روز منتشر شده است. بعضی از دوستان به اين سايت دسترسی ندارند و من به‌خاطر برخی تاملات سخنران كه خودش از آن به‌عنوان «درد دل‌هايی از سپهر خصوصي روشنفکران ايراني!» ياد كرده  آن را عينا  -فراتر از موضع ارزش‌گذاری-  بازگو می‌كنم.


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 17 تیر1385

 

 

دلتنگِ رفتنيم و كسی دم نمی‌زند

حتا پرنده‌ای مژه بر هم نمی‌زند

 

ديوانگی درست! ولی هيچ‌كس چرا

سنگی بدونِ طعنه به آدم نمی‌زند؟

...

 

شب‌شعری دانشجويی بود. شاعری پشت تريبون ايستاد  و چنان پرسوز و حس، غزلش را خواند كه از همان كلمه‌ی اولش، دلم تنگ شد. حالا پس از سال‌ها، دوباره آن حس به‌سراغم آمد. شاعر همين نزديكی‌هاست. (+)

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 6 تیر1385

 

نظريه‌ی بازی

 

ما در زندگی بازی‌های بسیاری انجام می‌دهیم، خواه برای سرگرمی و کودکانه، خواه برای سوداگری و سودآوری، یا حتا عاشقانه، خواه آن‌ها را بشناسیم و بدانیم که بازی می‌کنیم و خواه نشناسیم و ندانیم؛ اما برای انجام این بازی‌ها از یک روش ریاضی مبتنی بر نظریه‌ی بازی‌ها تبعیت می‌کنیم.

 

اين جملات، معرف وبلاگی است كه به نظريه‌ی بازی‌‌ها اختصاص يافته است. افشين شوآن در اين وبلاگ، از انتخاب راهبردها و نقش آمار در آن می‌نويسد. آرشيوش را كه مرور كردم، ديدم دور و برمان پر است از بازيگرانی كه ناخوانده و به‌مكتب‌نرفته، به‌غمزه مساله‌آموز صدها مدرس‌اند.

 

اتفاقا در مطلب «الگوريتم تصميم‌سازی»، شواهد خوبی برای اين برداشت يافتم. نسبت اين نظريه و بازيگران حرفه‌ای، مثل عروض است برای شاعران. ترسيم فرآيندها و شيوه‌ی اتخاذ راهبردها برای تصميم‌سازان، اولويتی ندارد اگرچه به‌تعبير نويسنده، اين دو راهبرد انفعالی (فراگيری) و كنشی (تصميم‌سازی) با يكديگر تعامل دارند هم‌چنان‌كه عروض بيش‌تر برای ناشاعران كارساز است تا برای‌ آن‌كه واژه و موسيقی و شعور و حس در جانش آميخته‌اند اگر چه تعامل هميشه هست.

 

 

الگوريتم تصميم‌سازی

منطق در فرهنگ تصميم‌سازی بيداد می‌كند. بنيان روش‌شناسی استدلال انسان‌ها بر چارچوب‌های منطقي استوار است كه تلاش دارد فراگير و خودكامه باشد و گزينش‌های پيش‌هنگام  و پيش‌داوری‌های خود را بر ساختار الگوريتم تصميم تحميل نمايد. منطق، زيرك است. هم‌چون يك ارگانيسم زنده پويا است، خودسازمان‌ده است، نوزايی دارد و می‌تواند بافت‌های آسيب‌ديده‌ی خويش را به‌صورتی شگفت‌انگيز ترميم نمايد. می‌تواند هزارراهه‌هايی براي ورودی‌ها و خروجی‌هايش بيافريند چنان‌كه شكوهمنديش پاس داشته شود و در گستره‌ی قلمروی خويش بر همه‌ی آن‌چه شدنی و بودنی است فرمان براند. انگل ذهن انسان پوينده و نوآوری است كه ناشده‌ها را در چنگ خويش می‌فشارد و قهرمان دگرگونی‌ها و دگرديسی‌های سيستم‌های پيچيده‌ای است كه نياز به استدلال آن ندارد...

(متن کامل)

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 21 اردیبهشت1385

 

سرود جام جهانی!

 >>>>> می‌خواستم امشب غزلی تازه بگذارم اما چشمم به پيام ابن‌محمود لعنتی! روشن شد. شاهكارش را درباره‌ی جام جهانی اين‌جا بخوانيد. ما را هم قاطی شاعر جماعت؛ كرده است! خودش می‌داند كه خاطرش را می‌خواهم و گرنه عكسش را همين‌جا می‌گذاشتم تا هوای كار دستش بيايد!

 >>>>> ماجرای بلاگ‌رولينگ را احتمالا می‌دانيد. محض اطلاع بعضی كه خبر ندارند عرض می‌كنم كه مدتی بود بلاگفا و پرشين‌بلاگ پينگ نمی‌شدند، خود بلاگ‌رولينگ هم چند روزی است كه اجازه‌ی‌ پينگ نمی‌دهد.  اين ميان، دات‌كام‌ها و بلاگ‌اسپتی‌ها نانشان توی‌ روغن است.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 18 اردیبهشت1385

 

وقايع ابن‌محمود

 ابن‌محمود  اتفاق خوشايندی است كه افتاده. تحشيه‌های ظريف و دقيقی‌ دارد بر احوال اهالی ادب. حسن بزرگش اين است كه خودی و غيرخودی نمی‌شناسد. پير و جوان هم. اما انگار به گفته‌ی خودش با جماعت نسوان كاری ندارد كه البته در خور تامل است! بيش از وجه طنازی ابن محمود، آشنايی‌اش با فضای جاری ادبيات برای من جذاب است و انگار جيك و بوك همه‌ی‌ جناح‌بندی‌ها و قوم و قبيله‌های ادبی را می‌شناسد. برايش آروزی دوام دارم و اميدوارم، خار و خس‌های در راه، پوست احساس و انصافش را خراش نياندازد.

 

اين‌هم بخشی‌ از تحشيه‌ی ابن‌محمود بر سخنان داود غفارزادگان كه پس از دريافت جايزه‌ی ارشاد، اعلام كرده است احساس خوبی ندارد و جايزه حقش نبوده:

 

... بابا جان! مگر آن ديگران و ديگر انديشان، وقتي گُر گُر به خودشان جايزه می‫دهند، به فكر شماها هم هستند؟ بگذار حالا كه حكومت به فكر ادبيات داستاني افتاده، هواي شما اين‫وری‌ها را داشته باشد. چه عيبی دارد؟ حالا با اين حرف‌ها می‫خواهی‌ بگويی كه من به فكر ديگران هم هستم. عرض خود مي‫بري و زحمت ما می‫داری! من كه می‫دانم ته دلت خيلی هم خوشحالی كه بهت جايزه داده‫اند. چرا ما را سياه می‫كنی و فيگور روشنفكری می‫گيری؟

 

شايد هم نگرانی چون جايزه از دولت گرفته‌ای، كتاب‌فروش‌ها كتابت را تحويل نگيرند و فروش نرود. اين هم جای نگرانی نيست. خود دولت كتاب‌هايت را می‫خرد و مجانی بين كتاب‌خانه‫های سراسر كشور تقسيم می‫كند. تازه، مگر كتاب‌فروشی دولتی كم داريم. بده آنها بفروشند. اصلاً تو چرا نگراني؟ ناشرت بايد نگران باشد كه نيست. اون كار خودش را كرده و رانتش را گرفته.

 

جايزه، نوش جانت! حقت نيست، ولي بخور بره! تو كارنامه‫ات هم بنويس كه از ارشاد جايزه گرفته‫اي. باور كن، يكي دو ماه بعد همه يادشان مي‫رود.

 

(متن كامل را این جا بخوانيد)

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 21 فروردین1385

 

موسيقی شعر امروز

فروغ فرخزاد انگار هنوز هم دست از سر سعيدخان يوسف‌نيا برنداشته است. ايشان در مقاله‌ای برای شاعران جوان، مسايلی را در مورد موسيقی شعر امروز طرح كرده كه به‌شدت با طرح آن به‌خصوص برای نوقلمان موافقم. البته جان‌مايه‌ی كلامش، حرف‌های فروغ است كه به‌تعبير خودش، در  مورد وزن در شعر، اعتقاد به‌خصوصی‌ ندارد بلكه سليقه‌ی به‌خصوصی دارد.

فروغ می‌گويد: يك كار هنری تمام و كامل، كاري‌ست كه نتيجه‌ی جفت شدن و آميختگي صد درصد محتوا و قالب باشد؛ به‌طوری كه، بعد از تمام شدن، ديگر نتوان در آن دست برد. شعر بی‌وزن اين ضعف را دارد كه هميشه براي هر نوع تغيير و تبديل، آمادگی نشان می‌دهد. پس می‌شود گفت كه تا حدی كامل نيست. شعر بی‌وزن برای ورود به دنيای شعر پذيرفته‌شده يك چيز كم دارد و آن وزن است.

يوسف‌نيا البته در پايان به‌اين نكته بسنده كرده است كه: اگر بخواهيم معنا را مقدم بر صورت بشماريم، چه‌بسا بسياری از شعرهای موزون اين روزگار حتي ارزش مقايسه با برخی شعرهای سپيد را نداشته باشند، اما، اين قياس، ناگزير، هيچ ارتباطی به حقانيت يا بطلان وزن شعر ندارد.

اصل مقاله

 

در ظلمت زبان

پيش‌تر به اين مقاله‌ی رويايی – پسرعم بزرگ علی‌ معلم- (چه ارتباطی داشت؟!) هم لينك داده بودم كه در حاشيه‌ی مطلب «بايد حافظ‌ ‌شناسی را يك‌سره تعطيل كنيم» نكته‌های قشنگی طرح كرده بود.

«در ظلمت زمان‌»‌اش اين‌گونه آغاز می‌شود: حافظ می‌اندیشد، به شعر می‌اندیشد . یعنی نوشتن و نویسش مساله‌ی او نیست. اگر به شعر رسید آن را می‌نویسد. ولی اگر هر آینه به شعر نرسید، چیزهايی می‌نویسد که شعر نیست. اما به هرحال موزون و مقفی است. مشکلی به‌نام نوشتن، و یا دغدغه‌ای برای نویسش ندارد. مثل دغدغه‌ی شمس که نویسش را مساله ی‌ما، مساله‌ی خود، و مساله‌ی غیر می‌کند. چگونه نوشتن برای او چگونه مردن است، ولی برای حافظ،  چگونه گفتن چگونه زیستن است. هر دو در برابر زبان ایستاده‌اند: در برابر ظلمت، و در تاریکی. و زبان که باز می‌کنند تاریکی در تاریکی است. هر دو در ظلمت زبان است که به دیدار آنچه می‌جویند می‌رسند. یکی عطش سخن و شور گفتن می‌خواهد: (غلام آن کلماتم که آتش افروزد / نه آب سرد زند از سخن بر آتش تیز). و شمس غبن نوشتن دارد: (عبارت تنگ است. زبان تنگ است). برای او کلمه‌ی حال،  کلمه‌ی مآل است. همیشه واژه‌ی نیامده‌ای هست که باید از راه برسد: – بروید و به مولانا بگويید یک لقمه لغت بفرست!

اين‌هم اصل مطلب.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه